آخه اون صفحات سفید بودند!!باورم نمیشد.آخه مگه چه اتفاقی افتاد.با سرعت رفتم یه ابی به صورتم زدم و دوباره به صفحات نگاه کردم.
نه انگار واقعیت داشت.اون صفحات پاک شده بودند و اصلا اونجا نوشته ای وجود نداشته!
برگشتم به صفحه آخر اما خب فکر کنم خودتون هم اینو فهمیدید که اون صفحه هم مثل بقیه صفحات پاک شده بود.
باورم نمی شد کتابی که تا چند دقیقه پیش داشتم صفحاتش رو میخوندم حالا تبدیل به یک کتابی شده که تمام صفحاتش سفیدند و فقط شماره صفحات در پایین اونها نوشته شده.
سریع آماده شدم تا برم سمت کتابفروشی و علاوه بر خرید جلد های دیگه بپسم چرا این اتفاق افتاده.
ساعت 9 بود که من رسیدم اونجا.دیدم باز هم چراغ کتابفروشی خاموشه و اون پیرمرد اونجا نشسته و داره کفش های کنار دستش رو واکس میزنه.
ازش پرسیدم مگه شما نگفتی بعد از یه هفته کتابفروش میاد!پس الان کجاست؟
پیر مردد گفت : سلام پسرم .
گفتم : ببخشید سلام.
گفت : اینجا کتابفروشی وجود نداره نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی؟
گفنتم : یعنی چی ؟ من یه فته پیش اومدم اینجا و شما گفتید که این کتابفروش هفته دیگه میاد.من باید کتابی ازش بخرم.نکنه اتفاقی براش افتاده؟
گفت : ببین پسر جان اینجا هیچوقت کتابفروشی نبوده و الان سالهاست که صاحب این فروشگاه مرده.در گذشته هم اینجا یک انتشارات بوده.
الالنم از این مسئله چیزی حدود 10 سال میگذره.
دیگه داشتم به مغزم شک میکردم...مثل دیوانه ها به پیرمرد نگاه میکردم و یک دفعه شروع کرم به فریاد زدن.
اصلا نمیفهمیدم.
صفحات سفید.
نبودن کتابفروشی.
مرگ اون کتابفروش.
یک دفعه دیدم پیر مرد بلند شد و دستش رو گذاشت روی شونه های من و گفت : تموم شد.درسته؟
گفتم چی تموم شد؟
گفت : کتاب رو میگم.بالاخره کتاب رو تا آخرش خوندی؟
گفتم :ب ..ب...بله ولی ش..ش.شم...شما از کجا میدونید؟
گفت : ببین پسر جان اون کتاب داستان زندگی تو بود.جلد های دیگر کتاب هم وجود داره اما تو باید اونها رو مینوشتی...
اما تو خوب صفحات کتاب رو نخوندی...از خیلی صفحات به راحتب گذشتی در حالی که تو اون کتاب به تو راهنمایی کرده بودم که به دقت اونها رو بخون.
گفتم : یعنی چی ؟ من متوجه نمیشم.من اون کتاب رو از متابفروشی خریدم و شما هم همیشه اینجا در حال واکس زدن کفش های مردم بودید.
حالا میگین اون کتاب داستان زندگی منه و شما اون رو نوشتید؟
گفت : نه.من اون رو ننوشتم ام یک صفحه بود که در اون شماره ای درج نشده بود.اون صفحه جایی بود که من تو رو راهنمایی کرده بودم.
صفحات 16 و17 رو یادت میاد؟یادته چقدر تو اون صفحات گم شده بودی؟یادته چقدر کلمات رو اشتباه میخوندی و بعد از چندین بار خوندن متوجه اشتباهاتت شدی؟
اونها سنین 16 و17 سالگی توبود.سنینی که انقدر در اونها اشتباه میکنی تا بالاخره بعد از چندین بار اشتباه به اونها پی میبری.
در روابط با دیگران.دوستی.زندگی.استفاده از دقایق زندگی.شناخت ادم ها. عشق. محبت
یادته چه قدر غرق اون صفحات شده بودی؟
صفحه های 20 تا 30 رو چی ؟ اونا رو یادته ؟
گفتم آره .اما ...
گفت اونها سنین 20 تا 30 سالگیه توبود.سنینی که در اون ها واقعیت های گذشته رو به خوبی میفهمیدی و با واقعیت ها روبهرو میشدی.
واقعیته هایی که در سنین 16 و17 سالگی نمیتونستی قبول کنی.
اون پیرمرد گفت : تو به خوبی زندگی نکردی...از دقایق و ثانیه ها به خوبی استفاده نکردی...
فکر میکردی میتونی دوباره به صفحات قبل برگردی و اون هارو بخونی اما در صفحه 67 عمر تو به پایان رسید.
و حالا هم اومدی کنار انتشاراتی که ناشرش خودت بودی و خودت 10 سال پیش اینجا کتاب میفروختی...
نمی دونستم چی بگم ....فقط نگاه میکردم.به پیرمرد.به تاب توی دستم.به اون انتشاراتی که خاک گرفته بود.به عکسی که روی دیواراون انتشارات زده بودند.
بله اون عکس ، عکس من بود.
گفتم : من می خوام دوباره زندگی کنم.خواهش میکنم اون صفحات رو برای من برگردون...ازت خواهش میکنم.
قول میدم تمام صفحات رو به خوبی بخونم...خواهش میکنم.
پیر مرد همینطور که داشت وسایلش رو جمع میکرد به نگاهی کرد و خندید و گفت : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید.
داشت اشک از چشمام میومد..نمی دونستم چی کار کنم...من 67 سالم بود و عمرم به پایان رسیده بود...
خیلی از لحظات زندگیم رو فراموش کرده بودم....خیلی از دقایقی رو که میتونستم به خوبس بگذرونم با سرعت و بی دلیل از کنارشون رد شده بودم.
پیرمردم دستی به صورتم کشید و گفت : این یک خواب نیست...یک واقعیته..اما این واقعیت در اینده اتفاق می افته...تو هنوز چنیدین سال دیگه تا پایان این کتاب فرصت داری...
شاید صفحات پاک شده باشند اما حالا تو باید اون هارو بنویسی...تو باید شروع به نوشتن کتاب زندگیت کنی...
خدا حافظ...
همونطور که به پیرمرد نگاه میکردم یک دفعه یک نفر زد پشتم و گفت : اقا آقا ...حال شما خوبه ؟؟؟آقا ...
برگشتم به پشتم نگاه کردم ودیدم یک نفر داره باهام حرف میزنه..
گفتم : بله بله...بله حالم خوبه...خخخخووبم.
گفت میشه بپرسم ساعت چنده ؟ گفتم بله ساعت..
نگاهی به ساعت انداختم و دیدم ساعت 7 بعد از ظهر و من کپشت شیشه کتابفروشی ایستادم و دارم به کتاب " کاغذ سفید " نگاه میکنم.
انقدر همه چیز پیچیده به نظر می اومد که حتی جواب اون مرد رو هم ندادم...اون هم فکر کرد من دی.انه شدم.زیر لب یک چیز گفت و رفت.
وقتی فهمیدم تمام این مدت من پشت شیشه کتابفروشی بودم و تنها به جلد اون کتاب نگاه میکردم باورم نمی شد که چطور این لحظات از مقابل من گذشتند.
یک دفعه یاد اون تکه کوچک کاغذ افتادم که از کتاب بریده بودم.نگاه کردم و دیدم داخل جیبمه و روش نوشته شده بود :
اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید.