دنیای تازه

دنیای تازه چنان برایم از آینده مینویسد که امیدم را چندین برابر میکند.

مدت ها برای زندگی ارام تلاش کردم.

با این و ان برای ساختن دنیایی تازه صحبت کردم.

حال که پس از مدت ها به اطرافم نگاه میکنم میبینم دنیا تکرار میشود.

تکرار گذشته من ...

همان که دیروز برایش از آینده زیبا میگفتم و می خواستم تا باور کند آن زیبایی پینهان در اعماق آینده را ، حال باور هایش را برای دیگری میگوید و آنچه را که دیروز به دیده دروغ به ان نگاه میکرد ، به عنوان امید با دیگری تقسیم میکند.

شاید دنیا هم مانند برخی از میخواهد چیز دیگری باشد.

دنیا هر روز تغییر میکند و انسان ها روز به روز به اینده نزدیکتر میشوند.

تغییر بخشی از وجود ماست و همچون سایه با ما می اید.

زیبایی هایی در دنیا پنهان شده و انگار منتظرند تا ببینند ما چقدر انها را باور میکنیم.

تا دیروز میترسیدم که نکند تغییر کند...نکند دنیا برایم زیرو رو شود...

به زبان خودمان بگویم...

می ترسیدم تنها شوم....

آن ترس دروغین به یک تنهایی واقعی تبدیل شد....

پیترپن...

تنها تر از هر ثانیه ای که برایم رسیدن به پایان دقایق از روی قسمت های ساعت میپرد....

تنها تر از یک درخت خشک در میان جنگلی از انبوه برگ های سبز...

تنها تر از یک کابوس تلخ در میان خواب های شیرین..

اما گذشت...

همچنان دنیا تغییر میکند...همانطور که برای من تغییر کرد و دست تنهایی را در دستان من گذاشت حال دست امید را به من داد و تنهایی برایم به یک نیرو برای دویدن به سمت خوشبختی تبدیل شد....

تعبیر ان تنهایی در گذشته یک کابوس بود و حال دنیایی شیرین....

دیگر به تنهایی نمی اندیشم ...چون

چون او بالای سر تنهاییست...

می خواهم زندگی کنم...با تمام کم و کاستی هایم و کم بود های دنیا...

تغییر میکند...

هر روز دنیای تازه در انتظار ماست...

پیترپن روزی برای فرار از این تنهایی جنگید اما همین تنهایی که در جنگ و نبرد شکستش داد حال دستش را به سوی امید فردا می کشد...

و آرام در گوشم میخواند....

فردا در انتظار توست...زیباتر از دیروز...

یک خط برای پایان :

        به امروز دنیا اعتماد نکنید...مطمئن باشید تغییر میکند...امروز برای عشق تلاش میکنید ولی فردا میبیند دستش در دستان دیگریست..اما در میان آموختید عاشق شوید و اینکه چگونه عشق را او تقدیم کنید.

نویسنده : پیترپن

پستچی 3 بار در میزند!

پستچی 3 بار در میزند...

روایتی است از یک عشق ، از یک رویا ، از محبت و از دین...

با تمام عشقش میرود...سفر میکند...با دنیا هم صدا میشود و خدا را احساس میکند...

رنگ خدا را در دفتر عشق نقاشی میکند....

رمانی از دنیایی نزدیک به احساس اما دور از باور...

پستچی 3 بار در میزند....

باور میکنیم امروز آینده را میسازد...

عشق چیزی بیش از دیروز و امروز و فرداست...

یک اتفاق...یک حادثه...یک دنیا تنهایی... یک راه...و تنها یک عشق...

رمان پستچی 3 بار در میزند روایتیست متفاوت تر یک احساس...

احساسی به رنگ وجود خدا...بازمیگردیم به دیروز اما در آینده خواهیم ماند...

رمان  پستچی 3 بار در میزند به زودی منتشر میگردد.

نویسنده کتاب : پیترپن

یک خط برای پایان :

    رمان پستچی 3 بار در میزند اولین کتابی است که پس از مدت ها نوشتن تصمیم به انتشار اون گرفتم.

    نویسنده : پیترپن

هر لحظه با من است...

هر روز خورشید صبح با قدم هایش امید را به من هدیه میکند ...

هر شب آسمان و ستاره هایش سکوت را جشن میگیرند بی آنکه بدانند صبح در راه است...

دیروز در رویای امروز قدم میزدم و امروز در خاطره رویای دیروز سردرگم مانده ام...

گاهی لحظه هایم محتاج یک احساس اند...

محتاج به آنی که بی او ثانیه ها خالی از دلبستگیست....

امروز انسان ها را در صبح میبینم ...

و فردا تنها تصویرشان در قدم های عقربه های ذهن من است...

آیا خورشید تا ابد خواهند ماند؟

آیا ستاره ها هر شب را به امید نور ماه جشن میگیرند...

آیا تا ابد خورشید و ماه با فاصله ها به یکدیگر نزدیکند؟

آن که از دیروز با من بود حال دست خورشید صبح را میگیرد...

انکه امروز امید را به خورشید داد تا آن را به من هدیه دهد حال را در جشن ستاره ها میرقصد...

تو کیستی که با من اما من بی تو در لحظه ها هستم...

تو کیستی که یک لخظه وجودت را به هزاران احساس نمی بخشم...

گاه دلگیرم از حرف هایت ...

گاه می گویم اگر هستی چرا من را به این رویا میسپاری...

گاهی میگویم تا آن روز قیامت که میگویی چند قدم راه است؟...

هر که هستی از دیروز و در امروز تا فردا با من بودی و هستی و خواهی بود...

شاید آن روز قیامت که از ان گفتی 1 قدم آنسوتر از نزدیکی ماه و خورشید باشد...

شاید آن لحظه ی دلبستن به تو همان لحظه هدیه کردن نور خوشید به چشمان ستاره های آسمان سکوت باشد...

نمی دانم...قدم هایم گاه آرام است و گاه با تپش قلبم به سویت می دوم...

گاه از ای دنیا برای شکایت می آیم اما هر چه در میزنم میگویند ، نیستی...

گاهی برایت اواز می خوانم اما صدای دستانت را که مرا تشویق میکنند نمی شنوم...

گاهی میگویم چرا آدم ها انقدر از سایه خود میترسند؟....

شاید این اشکال از من است...

آری من هنوز نمی دانم تو کیستی..

ای آن که با منی...ای آنکه هر لحظه به شوقت هدیه خورشید را با آغوشی باز میپذیرم و ای آن که با غم احساس نبودنت هر شب در میان جشن ستاره ها میگریم ، .... با من باش...

می روم تا یک روز با دستانی باز گردم که به امید دستان انسان های زمینی نباشد...

می روم تا روزی باز گردم که تنها برای دیدن تو از خواب برخیزم و تنها برای رسیدن به تو  از سایه ستاره ها در صبح نشانی بگیرم....

با من باش ...

یک خط برای پایان : 

      خدایا مرا به جایی برسان که با عشق تو تا پایان راه پرواز کنم ....گرچه من با امید دیدنت امروزها را به دست دیروز می سپارم...اما همچنان فردا در آینده ام جاریست...

نوسنده : پیترپن

آسوده به یک رویا...

امروز خورشید با صدای دیروز بیدارم کرد...

با صدای خاطره ها...

امروز باد با نوازش ابر های میخواند.

صدای شیرین دیروزش در ذهنم میپیچد...

آسمان میگوید دوباره متولد ده است...

همان عشق دیروز...همان دوست دیروز...

همان خاطره ی امروز...

تنهایی در آغوش من است...

انجا در کنارش قلبیست که او بیش از من میفهمد...

دلم تنگ است اما با یادش میخندم...

حال با خود میگویم او آسود است...

تنهایی هم میخندد...عشق را در خاطره های به یاد دارم...

باد در میان کوچه های خالی از او میدود و نسیمش را برایم می آورد.

امروز برایم زیباست...با من نیست اما خاطرش با من است....

مثل یک لبخند...مثل یک بوسه بر آب....

مثل خندیدن خاطرات تلخ دیروز...

تنها می توانم بگویم دوستش دارم...تنهاییم میشنود..

به حالم میگرید ...اشک هایش را پاک میکنم و میگویم انجا او خوشحال است...درکنار عشقش خواهد ماند...

باز میخندم...او یک بار دیگر متولد شد...

حال با یک اشک در میان صورتم آسوده ام...آسوده به یک رویا....

یک خط برای پایان: 

              تولدت مبارک

نویسنده : پیترپن

تنهایی کمی آهسته بیا

دیروزم را در میان خاطره های پنهان میکنم.مبادا تنهاییم آگاه شود... 


آیا به راستی زندگی تکرار تکرار است؟

دیروز در امروز و امروز در فردا تکرار میشود.زمان میگذرد و تک تک ثانیه ها بدون نگاه کردن به گذشته ، به اینده سفر میکنند.

قدم هایشان اهسته است اما حال را از ما میگیرند و به گذشته میسپارند بی انکه نظر ما را بدانند.

شاید این قانون بقای زتدگیست...نه به وجود می اید و نه از بین میرود...تنها از حالتی به حالتی دیگر و از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشود.

این ما انسان ها هستیم که به این تبدیلات به خوبی نمینگریم.

امروز عاشق میشویم فردا عادت میکنیم بعد فراموش میشویم و سپس با تنهایی آشتی میکنیم...چند مدت میگذرد...باز هم عاشق میشویم و سیر عشق و عادت ها را میگذرانیم بی انکه از گذشته یاد داشتی برداریم.

برخی از ما گذشته را با تمام خوبی ها و بدی هایش به دور میریزند و برخی هم خوبی ها را نگاه داشته و بدی ها را ترک میکنند و برخی دیگر خوبی ها را نمیبینند و برای انتقام از بدی ها دست به کار میشوند.

عمر همچنان در سفر است.قدم هایش با ثانیه ها میروند و در یک نقطه ثانیه ها عمر را تنها میگذارند و در میان عبور سرد ثانیه ها می ایستیم...

انتخاب با کیست؟ با من یا با زمان یا با گذشته؟

آیا به تکرار اعتماد کنم و تغییر را فراموش کنم؟

آیا دل به امروز ببندم و دیروز را از یاد ببرم؟

آیا با خاطرات تلخ و شیرین گذشته عمر را سپری کنم؟

تمام این آیا ها یک خط جواب دارند و ان هم این است : اعتماد کن . تجربه کن . با تجربیات زندگی کن

""" امروز روزی بود که کسی که برایم از ثانیه ها بیشتر ارزش داشت سری به خانه ی تنهاییم زد...کمی طاقچه خاطراتم را تمیز کرد و رنگ و رویی دوباره به این دفتر خاطرات بخشید.از حالم و دنیای حالم پرسید..از این که ایا او را بخشیده ام یا نه؟...وقتی حرف هایش را دیدم فراموش کردم که چگونه رفت...چگونه به حرفهایم سکوت کرد...

تنها زمان حال را دیدم.شاید ان آخرین باری بود که میتوانستم با او هم صحبت شوم...پس از شادی گفتم..از بخشش...از فراموشی خاطرات تلخ...از زندگی دوباره...از عشق...از دوستی ...از محبت...هر چه باشد او روزی با من بود.

بازهم با سکوت رفت...بی آنکه حرفی بزند...اما شاید اینبار فهمید که این عشق است...عشق آن است که بی او اما برای او تمام زیبایی ها را آرزو کنی...شاید او عذابی را به تو هدیه داده باشد.اما هرچه باشد او روزی با تو بوده است...""" این قسمت دو روز پیش اتفاق افتاده است

یک خط برای پایان :

     *** تا امروز را داری از گذشته تنها خوبی ها را به یا اور و برای ساختن آینده ای شاد تلاش کن....شاید زندگی تکرار تکرار است..اما انتخاب با توست....تکرار هارا به زیبایی تکرار کن...***

نویسنده : پیترپن

یاد ما

انسان ها :
کمی می آیند .کمی میروند
    کمی نزدیک میشوند.کمی دور میشنود
             کمی سپید میشوند .کمی سیاه میشوند
                 کمی شادی میشوند.کمی غم میشوند
                          کمی باور می کنند. کمی از یاد میبرند.....

 

اما مگر از یاد ما نیز می روند؟؟؟   

  نویسنده:پیترپن

زبان نشانه ها

به نشانه ها اعتماد بايد کرد.زبان جهان زباني بيش از زبان سخن هاي ماست 

گاهي در زندگي اتفاقاتي براي ما رخ ميدهند که ميتوان از آنها نتايج خوبي گرفت اما به آنها اعتنايي نمي کنيم.

زبان کهکشان ها و زبان آسمان زباني بيش از تاييد و يا ترديد ماست.

گاه دنيا به زباني برايمان سخن ميگويد که پذيرش انها کمي برايمان سخت است اما به مرور زمان به معنايشان پي ميبريم.

اين زبان همان زبان نشانه هاست.نشانه هايي که گاه ميتوانند برايمان سخت باشند و گاه آسوده .گاه تلخ باشند گاه شيرين.

اما نشانه ها حرفي را ميزنند که کمي از زبان ما جلوتر حرکت ميکند.

  """ يک روز در حال صحبت کردن با کسي بودم که سخنانش برايم ارزشي بيش از سخنان نشانه ها بود.احساس ميکردم بي آنکه بخواهد برايم حرف ميزند.بي آنکه احساس خوشي از صحبت کردن برايش به وجود آيد بيشتر از صحبت کردن ميترسيد.احساس پايان ميکرد.

کمی از حرف هایش می ترسیدم.بوی پایان میداد.اما او همه چیز را تمام نکرد.به چشم هایم نگاه نکرد و زیر حرف هایش نزد.سخنانم را قطع نکرد.حرف هایم را شنید.من هم

اما بعد از مدت ها همه چیز پایان یافت.او نبود.دیگر حرفی از جانب او نبود که مرا به ترس و یا تردید وادارد.تنها سکوتی بود که مرا به فکر کردن درباره حرف هایش میخواند.اما خیلی نبودش برایم غیر قابل باور نبود.چون روزی نشانه ها این را به من گفته بودند.گفته بودند که حرف هایش بدون پشتوانه قلبیست و پر از احساس پایان است"""

چند خط مانند داستان های دیگر.اما در تمام این داستان ها سرگذشتی از دنیای انسان هایی می درخشد که روزی قدمی را که ما در جای آن پا می گذاریم پیموده اند.

با آغازشان ، آغاز میکنیم اما می خواهیم پایان چیز دیگری باشد.

در این میان راهنماهایی داریم.گاه از زبان انسان ها و گاه از زبان نشانه ها.

نشانه ها هستند که این قدم ها را به ما نشان میدهند.اما قدم گذاشتن یا نگذاشتن در آنها بر عهده ماست.

نشانه ها پایان را به ما نشان میدهند اما پذیرفتن یا نپذیرفتن آنها با ماست.

در هر صورت آنچه یک نشانه به ما میگوید همان اتفاق می افتد و لازم به مبارزه نیست.

این همچون مبارزه ای است که طرف مقابل نیز خودمان باشیم و با خود بجنگیم و به خود آسیب بزنیم و سرانجام از سرنوشت خود شکست بخوریم.

زبان نشانه ها زبان گرمیست.

زبانی است که واقعیت را شیرین میکند اما آن را تغییر نمیدهد.

ما از پایان میترسیم.از سرنوشت می ترسیم.از واقعیت میترسیم.

اگر کمی زبان نشانه ها را درک کنیم میتوانیم با تمام ترس ها کنار آییم.

نشانه میتواند آن چیزی باشد که در پایان قرار است به ما هدیه داده شود.

می تواند راهنمایی باشد از آنچه قرار است در پایان به ما داده شود.

در هر صورت نشانه ها هر لحظه ، هر روز ، و در هر قدم با ما همسفرند.

نیاز به تکذیب آنان نیست.نشانه ی من سهم من از پایان را میگوید.اگر قرار است از پایان و یا واقعیت تلخ رنج بکشیم بهتر است با راهنمایی گرفتن از نشانه ها راهی برای پذیرفتن آنها پیدا کنیم.

یک خط برای پایان : 

       آنچه گاه از تلخی و یا شیرینی یک احساس میگوید نشانه آن است.بهتر است با کمکش راهی برای پذیرفتن پایان آن احساس بیابیم.

نویسنده : پیترپن

    بر اساس کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئلیو


پایان قبل از آغاز

آنچه به سادگی پایان میپذیرد همان است  که در آغاز بی هیچ دلیل به پایاناش اندیشیده ایم.


گاهی قبل از اینکه به دلایل آغاز و شروع یک چیز در زندگی فکر کنیم به پایان آن می اندیشیم.

پایانی که شاید هرگز وجود نداشته باشد اما آنقدر به آن فکر میکنیم که پایانش را میسازیم.

گاهی در یک رابطه هنگامی که آغاز میشود به این می اندیشیم که چگونه ، کی و کجا به پایان میرسد.

در صورتی که ممکن است خود با علاقه به آن رابطه قدم گذاشته باشیم.

برای بعضی چیز ها در زندگی پایانی تعریف نشده اما ذهن ما انسان ها انقدر قدرت دارد که میتواند پایان آن را بسازد.

پایانی تلخ شاید هم شیرین.

این دیگر به ذهن ما بستگی دارد.

آنچه در زندگی رخ میدهد حاصل تفکرات ماست و چیزی جز این نمیتواند سازنده ان باشد.

پس ما تصمیم میگریم چگونه باشیم.

ما برای اینکه در یک رابطه حضور داشته باشیم تلاش میکنیم اما وقتی آغاز شد و در آن حضور پیدا کردیم به این می اندیشیم که چه اتفاقاتی این رابطه را برهم میزند و یا مارا از حضور در این مسئله منع میکند.

شاید بهتر باشد بی آنکه در آغاز به پایان رابطه ای بیندیشیم به این فکر باشیم که هرگز برای آن پایانی تصور نکنیم.

واقعیت همیشه چیزه دیگری است.

گاهی تلخ گاهی شیرین

آنچه ما باید بپذیریم واقعیت است نه فقط تلخ بودن آن.

زندگی آنچه را که خود را شایسته آن بدانیم برای ما به وجود می آورد.

هرلحظه شایسته آن است که در زمان خودش به ان فکر کنیم.در اغاز تنها به آغاز فکر کنیم و در پایان تنها به پایان.

میتوانیم همیشه به این فکر باشیم که فرد دیگری در این رابطه جای مارا میگیرد و یا مارا کنار میزند در صورتی که ممکن است هرگز این اتفاق نیفتد اما آنقدر خود را درگیر میکنیم که این تفکرات بر حضور ما تاثیر میگذارد و پایانی که به آن اندیشیده ایم رابرای ما به وجود می آورد.


یک خط برای پایان : 

           زندگی انچه را برای ما پدید می اورد که خود را لایق ان بدانیم.بهترین ها ازآن ماست.پس در آغاز پایان را فراموش کنیم.شاید پایانی در کار نیست...

نویسنده متن: پیترپن(.)

به رنگ باور

سلام.گاهی میشه انسان ها به ارزش هایی دست پیدا میکنندکه برای باورشون باید کمی در معنی اوها دقیق شد .

این ها بخشی از این ارزش هاست که  تو دورانی که تا حالا تونستم زندگی کنم بهشون رسیدم.

این نوشته ها از هیچ سایت و یا وبلاگی کپی نشده و نویسنده اونها مثل همیشه پیترپن هست.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قضاوت درباره زندگی در یک نگاه مثل زندگی کردن در یک ثانیه است.

.................................................................................

آنکه برای بودن میجنگد نبودن را میخواهد.آنکه برای نبودن میجنگد باورِ نبودن را میخواهد
اما آنکه برای باور کردن میجنگد هم بودن را میبیند و هم نبودن را ولی باز هم برای آرام بودن میجنگد.

.........................................................................................................................

اگر دنیا تو را باور نکرد آنکه باور را آفرید درکت میکند.

..............................................................

نمی شود در حال برای آینده زندگی کرد.اما میتوان در حال برای آینده فکر کرد

...............................................................................................

رسیدن به چیزی که در کنارت است یک رویا نیست اما یک رویا همیشه در کنارت نخواهد بود...

...................................................................................................................

انسان ها هرگز از یاد ما نمی روند فقط با از یاد بردن ما درکنارمان پررنگتر می شوند.

......................................................................................................

مثل دریا باش.
در عین بی رنگ بودن آبی ترین زیبایی را پدید آور...

.............................................................

فردا امید است.دیروز خاطره.اما ما در حال زندگی میکنیم.پس مراقب باش امید دیروز به سادگی خاطره نشود...

.........................................................................................................................................

به سکوت ها دل مبند روزی میشکنند از فریاد ها هم نترس روزی خاموش میشنود.این راز شندین صدای زیبای زندگیست.

.....................................................................................................................................

اگر در قله زندگی هستی کسانی که در کوه پایه ها هستند را فراموش مکن زیرا اگر آنها نبودند قله ای وجود نداشت که تو بر فراز آن باشی...

نویسنده : پیترپن 

کمی نزدیک به احساس خدا

به نزدیکی یک لحظه

اهل همین جا بود

کمی دورتر از سایه ذهن

نزدیک آن کلبه که نورگیر خدارا دارد

کمی از عشق میگفت

کمی از موج امید میترسید

در ساحل آرام به سوی نا امیدی میرفت

بوی دوستی  آمد

کمی از دور

اما نفسش نزدیک بود

کمی از نگاه ها دور

اما نگاهش نزدیک بود

کمی از عشق کمی از عرفان گفت

مثل یک زمزمه همراهش بود

هر دو در ساحل امید

نگاهی به دست هاشان کردند

کمی نزدیکتر از رویا بود

هر لحظه میرفت و باد ثانیه هارا میبرد

ناگهان صدای دوری آمد

صدای تاریکی غم بود

همچو ساز ماه تنهایی

کنار قلبشان ساز میزد

ترانه اش غمگین بود

یاد آن ساحل تنهایی بود

مثل همان آب بی ماهی بود

حال آن صدا نزدیک است

نزدیک به احساس پر از تنهایی

دست هاشان خالیست

یکی از دور نگاهش

سوی سایه دوست

دیگری سوی نگاهی دیگر

یکی از غم در ساحلش طوفان است

یکی نزدیک نگاهش عشقی در راه است

یکی از خاطره میگوید

یکی از یار و امید

یکی راهش راه جدایی و سفر

دیگری راه خوشی اندوخته

یکی از یاد رفته

دیگری با نوازشی آرام است

آن یکی که از عادت میگفت

حال با دست کسی همراه است

اما آن که از عشق میگفت

دارد این خاطره را میگوید

از نگاه ها دورست

ساز تنهاییش با ترانه ساحل عشق

مینوازد تا کمی از مهر و محبت گوید

کمی از بودن و احساس همراهی

آرزویش شادی آن یار است

که روزی در همین ساحل عشق

دستش را به سوی امیدی برد

که در میان امواج دریا قدم میزد

حال در کنارش یک ساز است

کمی دورتر قلعه خوشبختی شنی اش را دید

همان که با دست یک عشق میساخت

خاطرش غمگین است

اما برای عشقش میخندد

گاه باید فاصله ها را جنگید

گاه باید با صدای طوفان رقصید

گاه باید در میان امواج خشمگین و دریا

برای عشقی خواند

برای عشقی که ارزشش را دارد

حال این یار تنها

بارش را بست

این خاطره را

روی شن های ساحلش

پنهان کرد

خاطره عشقی دورست

به دوری یک فریاد

به نزدیکی یک لحظه...

....................................................

نویسنده : پیترپن(.)

 

 

 

کوتاه تر از فاصله یک قدم تا ماه

دیریست از این کوچه سرد

قدمی نگذشته

میگذرد دنیا

کمی تلخ کمی شیرین است

می گذرد اما گاه سرد است

روزی با سلامی می آید

با یک نگاه

روزی می ماند

با یک سکوت

اما باز هم سرد است

مثل برگ سبز سپیدار

پر از امید اما سرد است

نگاهم به آسمان

زیر لب امیدی را زمزمه میکنم

آسمان میخندد

میخندم

کمی از غم کمی از شادی

زندگی اینست

مثل خنده ماهی در آب

مثل عکس سایه دوست در جوی امید

مثل اشک زاغی بر سر یک باغ

مثل گریه آسمان از دوری ماه


سایه ای میگذرد

امیدی میبندم

پر از احساسم

قطره اشکی از میان صورتم میگذرد

شاید این است سایه دوست

قدمش نزدیک است

از پشت دیوار سکوت

نگاهم میرود سوی صدا

قدمی نیست

نگاهی نیست

صدایی نیست

فاصله ای نیست

لبخندی نیست

باز نگاهم آسمان را دید

لبخندی زد و گریست

میخندم

زیر اشک آسمان

قدمم در راه است

همراهم تنهاییست

یار خوبیست

کمی کم حرف است 

لیک پر از احساست

صدای قدمی می آید

مینشینم

تنها میشنوم

نه به شوق دیدنش برمیخیزم

گاه باید قدمی را فهمید

که رسیدن در آن بی معنیست

احساسی نزدیک

به نزدیکی باران بر آب

به نزدیکی یک شب بر روز

کوتاه تر از فاصله یک قدم تا ماه است

--------------------------------------------------------------------------

نویسنده : پیترپن(.)

به رنگ خدا...

گاه میشد به جز این تنهایی
سایه دیگری همراه نبود
می خواند این باد
با اشک ، .یا شادی یک ساز
مینویسد قلم صبح که برخیز
نگاهی به طلوع
یاد رفتن از یاد
مثل خاطره تلخ غروب
مینویسم تا کمی خاطره را حال و هوایی بدهم
صورتم از خنده ای آرام دور
مینویسم تا خاطرات
کمی از گرد و غبار پاک شوند
برگ سبزی
همچو یک دیوار چشمانم را بست
سپیدای بلند
باز خورشید صدایم میزند
تنگ سرد خاطره میشکند
ماهی رویا ها ؛ آب را میبوسد
دستانم خالیست
اشک ها صورتم را شستند
این بار قطره باران صدایم میزند
مثل فریاد سکوت ...
مثل آواز صدایی خاموش...
مینشینم به نماز
پر از احساس
پر از دلتنگی
سایه سرد درخت نگاهم را برد
سوی آن یار که جایش خالیست
سوی آن احساس
که صدایش با خاطرات از یاد رفت
چه سپید...
بوی عشق می آمد
بوی آن عشق که روزی
در را به روی دلتنگی بست
با نفسی آرامم
بین این راز و نیاز
لبحندی گونه ام را بوسید
چشمی از دور مرا میخواند
چقدر این احساس رنگ خوبی دارد
رنگ بوسه خدا بر انسان
رنگ ترک احساس پر از تنهایی
ماهی رویاها لبخندی زد
تکه های تنگ خاطره پر آب است
حال مینویسم با قلم صبح
به رنگ امید...
به رنگ فردا...
به رنگ یاد عشق...
به رنگ خدا...
........................................................
به قلم پیترپن(.)

عشق به خدا یا انسان؟

به تیتر نگاهی میکنید و با خودتون میگین خب معلومه خدا و صفحه رو میبندید.

اما چند لحظه صبر کنید ...

گاهی ما انسان ها به دوراهی هایی میرسیم که میخوایم در اونها از بین خدا و انسان یکی رو انتخاب کنیم.

اما نیازی نیست...اگر خدا میخواست ما به این دوراهی برسیم و از بین عشق خدا و انسان یکی رو انتخاب کنبم هرگز عشق به انسان های دیگرو نمی آفرید.

همیشه برای رسیدن به عشق الهی راه هایی وجود داشته و خواهد داشت...

ما نباید برای اینکه به خدا برسیم از تمامی انسان ها بگذریم و علاقمون رو نسبت به اونها از بین ببریم.

ما میتونیم در راه رسیدن به خدا دو راه را انتخاب کنیم...

اولین راه راهی هست که در اون تنها سفر میکنیم و میخوایم با تمامی مشکلات به تنهایی کنار بیایم اما به این فکر نمیکنیم اگر یک روز ما دچار تنهایی شدیم چی؟

اگر احساس کردیم از ادامه این راه خسته ایم چی؟

راه دیگر اینه که با یک همسفر این راه رو طی کنیم.

اونوقت می شه تو اون راه مثل یک جسم و یک روح با هم باشیم.

یک خط برای پایان :

  همیشه در راه سفر به سوی خدا نباید از بین او و انسان یکی را برگزید.بلکه باید از میان عشق و تنهایی زیباترین را برگزید...

پیترپن(.)


عشق در دوزخ

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچکس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این کار شما تروریسم است!

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...هم را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!

� با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند � پائولو کوئلیو

به همراه زمان سفر میکنم...

تصمیم میگیرم برای همیشه فراموشش کنم چون بهش علاقه دارم.

تا ابد با او سفر میکنم اما هیچگاه به یاد او نمی آورم که من که هستم و از کجا می آیم.

آخرین بار گفت : من نمیتوانم آنچه باشم که تو فکر میکنی.آنی نیستم که بتوانی بر علاقه من تکیه کنی...

حال مدت ها گذشته و او رفته بی آنکه به یاد آورد قلبی به دنبال اوست.

می ترسم یک روز مرا ببیند...

اما نه قرار نیست به او بگویم که چقدر دوستش دارم...تنها به او میگویم من با زمان سفر میکنم.

اما در اصل این زمان است که با من سفر میکند و هردو برای یک نفر و به دنبال یک نفر سفر میکنیم...

یک خط برای پایان :

   برایم مهم اینست که راهی که او طی میکند هیچگاه تنهایش نکند...مهم نیست که من برای او با تنهایی پیمان دوستی بسته ام...

پیترپن(.)


کاغذ سفید به قلم پیترپن (3)

آخه اون صفحات سفید بودند!!باورم نمیشد.آخه مگه چه اتفاقی افتاد.با سرعت رفتم یه ابی به صورتم زدم و دوباره به صفحات نگاه کردم.
نه انگار واقعیت داشت.اون صفحات پاک شده بودند و اصلا اونجا نوشته ای وجود نداشته!
برگشتم به صفحه آخر اما خب فکر کنم خودتون هم اینو فهمیدید که اون صفحه هم مثل بقیه صفحات پاک شده بود.
باورم نمی شد کتابی که تا چند دقیقه پیش داشتم صفحاتش رو میخوندم حالا تبدیل به یک کتابی شده که تمام صفحاتش سفیدند و فقط شماره صفحات در پایین اونها نوشته شده.
سریع آماده شدم تا برم سمت کتابفروشی و علاوه بر خرید جلد های دیگه بپسم چرا این اتفاق افتاده.
ساعت 9 بود که من رسیدم اونجا.دیدم باز هم چراغ کتابفروشی خاموشه و اون پیرمرد اونجا نشسته و داره کفش های کنار دستش رو واکس میزنه.
ازش پرسیدم مگه شما نگفتی بعد از یه هفته کتابفروش میاد!پس الان کجاست؟
پیر مردد گفت : سلام پسرم .
گفتم : ببخشید سلام.
گفت : اینجا کتابفروشی وجود نداره نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی؟
گفنتم : یعنی چی ؟ من یه فته پیش اومدم اینجا و شما گفتید که این کتابفروش هفته دیگه میاد.من باید کتابی ازش بخرم.نکنه اتفاقی براش افتاده؟
گفت : ببین پسر جان اینجا هیچوقت کتابفروشی نبوده و الان سالهاست که صاحب این فروشگاه مرده.در گذشته هم اینجا یک انتشارات بوده.
الالنم از این مسئله چیزی حدود 10 سال میگذره.
دیگه داشتم به مغزم شک میکردم...مثل دیوانه ها به پیرمرد نگاه میکردم و یک دفعه شروع کرم به فریاد زدن.
اصلا نمیفهمیدم.
صفحات سفید.
نبودن کتابفروشی.
مرگ اون کتابفروش.
یک دفعه دیدم پیر مرد بلند شد و دستش رو گذاشت روی شونه های من و گفت : تموم شد.درسته؟
گفتم چی تموم شد؟
گفت : کتاب رو میگم.بالاخره کتاب رو تا آخرش خوندی؟
گفتم :ب ..ب...بله ولی ش..ش.شم...شما از کجا میدونید؟
گفت : ببین پسر جان اون کتاب داستان زندگی تو بود.جلد های دیگر کتاب هم وجود داره اما تو باید اونها رو مینوشتی...
اما تو خوب صفحات کتاب رو نخوندی...از خیلی صفحات به راحتب گذشتی در حالی که تو اون کتاب به تو راهنمایی کرده بودم که به دقت اونها رو بخون.
گفتم : یعنی چی ؟ من متوجه نمیشم.من اون کتاب رو از متابفروشی خریدم و شما هم همیشه اینجا در حال واکس زدن کفش های مردم بودید.
حالا میگین اون کتاب داستان زندگی منه و شما اون رو نوشتید؟
گفت : نه.من اون رو ننوشتم ام یک صفحه بود که در اون شماره ای درج نشده بود.اون صفحه جایی بود که من تو رو راهنمایی کرده بودم.
صفحات 16 و17 رو یادت میاد؟یادته چقدر تو اون صفحات گم شده بودی؟یادته چقدر کلمات رو اشتباه میخوندی و بعد از چندین بار خوندن متوجه اشتباهاتت شدی؟
اونها سنین 16 و17 سالگی توبود.سنینی که انقدر در اونها اشتباه میکنی تا بالاخره بعد از چندین بار اشتباه به اونها پی میبری.
در روابط با دیگران.دوستی.زندگی.استفاده از دقایق زندگی.شناخت ادم ها. عشق. محبت
یادته چه قدر غرق اون صفحات شده بودی؟
صفحه های 20 تا 30 رو چی ؟ اونا رو یادته ؟ 
گفتم آره .اما ...
گفت اونها سنین 20 تا 30 سالگیه توبود.سنینی که در اون ها واقعیت های گذشته رو به خوبی میفهمیدی و با واقعیت ها روبهرو میشدی.
واقعیته هایی که در سنین 16 و17 سالگی نمیتونستی قبول کنی.
اون پیرمرد گفت : تو به خوبی زندگی نکردی...از دقایق و ثانیه ها به خوبی استفاده نکردی...
فکر میکردی میتونی دوباره به صفحات قبل برگردی و اون هارو بخونی اما در صفحه 67 عمر تو به پایان رسید.
و حالا هم اومدی کنار انتشاراتی که ناشرش خودت بودی و خودت 10 سال پیش اینجا کتاب میفروختی...
نمی دونستم چی بگم ....فقط نگاه میکردم.به پیرمرد.به تاب توی دستم.به اون انتشاراتی که خاک گرفته بود.به عکسی که روی دیواراون انتشارات زده بودند.
بله اون عکس ، عکس من بود.
گفتم : من می خوام دوباره زندگی کنم.خواهش میکنم اون صفحات رو برای من برگردون...ازت خواهش میکنم.
قول میدم تمام صفحات رو به خوبی بخونم...خواهش میکنم.
پیر مرد همینطور که داشت وسایلش رو جمع میکرد به نگاهی کرد و خندید و گفت : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید. 
داشت اشک از چشمام میومد..نمی دونستم چی کار کنم...من 67 سالم بود و عمرم به پایان رسیده بود...
خیلی از لحظات زندگیم رو فراموش کرده بودم....خیلی از دقایقی رو که میتونستم به خوبس بگذرونم با سرعت و بی دلیل از کنارشون رد شده بودم.
پیرمردم دستی به صورتم کشید و گفت : این یک خواب نیست...یک واقعیته..اما این واقعیت در اینده اتفاق می افته...تو هنوز چنیدین سال دیگه تا پایان این کتاب فرصت داری...
شاید صفحات پاک شده باشند اما حالا تو باید اون هارو بنویسی...تو باید شروع به نوشتن کتاب زندگیت کنی...
خدا حافظ...
همونطور که به پیرمرد نگاه میکردم یک دفعه یک نفر زد پشتم و گفت : اقا آقا ...حال شما خوبه ؟؟؟آقا ...
برگشتم به پشتم نگاه کردم ودیدم یک نفر داره باهام حرف میزنه..
گفتم : بله بله...بله حالم خوبه...خخخخووبم.
گفت میشه بپرسم ساعت چنده ؟ گفتم بله ساعت..
نگاهی به ساعت انداختم و دیدم ساعت 7 بعد از ظهر و من کپشت شیشه کتابفروشی ایستادم و دارم به کتاب " کاغذ سفید " نگاه میکنم.
انقدر همه چیز پیچیده به نظر می اومد که حتی جواب اون مرد رو هم ندادم...اون هم فکر کرد من دی.انه شدم.زیر لب یک چیز گفت و رفت.
وقتی فهمیدم تمام این مدت من پشت شیشه کتابفروشی بودم و تنها به جلد اون کتاب نگاه میکردم باورم نمی شد که چطور این لحظات از مقابل من گذشتند.
یک دفعه یاد اون تکه کوچک کاغذ افتادم که از کتاب بریده بودم.نگاه کردم و دیدم داخل جیبمه و روش نوشته شده بود : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید.

کاغذ سفید به قلم پیترپن (2)

تا اینکه رسیدم به صفحه 20.اون صفحه ذهنم رو شدیدا به خودش مشغول کرده بود.انگار جملاتی که توی اون صفحه نوشته شده بود تمام نوشته های قبل رو رد میکرد و مخالف اون ها بود.
انقدر درگیر جملات صفحات 20 تا 30 شده بودم که هر جا و هر دقیقه بهشون فکر میکردم.
اما اینو یادم رفت که بگم.آخر صفحه 20 نوشته شده بود : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید.
جمله جالبی .جالبتر از اون این بود که زیرش خیلی ریز نوشته شده بود : پس از خواند جمله ان را از صفحه جدا کنید.
منم اون یک جمله رو از صفحه بریدم و ادامه صفحات رو خوندم.وقتی به صفحه های 30 رسیدم احساس میکردم اون کتاب بخشی از من شده و من دارم باهاش زندگی میکنم.
خیلی از جملات و حرف های کتاب خوشم اومده بود.فکر میکردم انگار اصلا من تا حالا صفحات قبل رو به این خوبی درک نکرده بودم.
هنوز کتاب تموم نشده بود اما من تصمیم گرفتم که برم و جلد های دیگه اون رو هم بخرم.نگاهی به پشت کتاب انداختم و دیدم نوشته : جلد یک ، جلد پایانی
اما خط بعدش نوشته شده بود : پس از خواندن و درک تمامی مطالب این کتاب میتوانید با مراجعه به این انتشارات دیگر جلدهای ان را نیز تهیه کنید.
خیلی تعجب کردم.اخه اگر جلد پایانی هم همینه پس دیگه نباید جلد دیگری داشته باشه.از خونه رفتم بیرون برای اینکه برم دنبال بقیه کارام و آخر شب هم یه سر به اون کتاب فروشی بزنم.
ساعت ها گذشت و دیگه هوا تاریک شده بود نگاهی به ساعتم کردم و یک دفعه یادم افتاد که باید برم و جلد دیگه رو هم بگیرم.
خیلی سریع شروع به دویدن به سمت کتابفروشی کردم.اخه اون موقع ساعت 9 بود . کتاب فروشی ساعت 9:30 تعطیل میشد.
وقتی از دور به کتاب فروشی نگاه کردم دیدم چراغهاش خاموشه و نگاهی به ساعتم کردم و دیدم ساعت 9:15 .
نزدیکتر رفتم و دیدم یک پیرمرد نابینا نشسته کنار در کتاب فروشی.
اگا نگاهی به وسایل دور و اطرافش میکردی به راحتی میشد فهمید که اون کارش واکس زدن و کفش های مردم رو واکس میزنه.
ازش پرسیدم پدر جان الان ساعت 9:15 و اینجا باید باز باشه.
شما نمیدونی چرا تعطیل شده؟
سرش رو بالا آورد و گفت امروز کتابفروش باید زود میرفت برای همین زودتر از همیشه کتابفروشی رو تعطیل کرد.بعد گفت : البته اون تا هفته دیگه نمیاد.کاری براش پیش اومده.
با خودم گفتم این هم از شانس بد من.از پیر مرد خداحافظی کردم و اومدم خونه.
مشغول خودن کتاب شدم و به صفحه40 رسیدم.
اما انگار داشت برام کسل کننده میشد.همش فکر میکردم که قراره اخر این کتاب چه اتفاقی بی افته و همش جملات رو با سرعت و بدون دقت میخوندم .
تو اون هفته خیلی کم کتاب رو خوندم تا اینکه یک روز به انتهای کتاب و صفحه 67 رسیدم.
خیلی جالب بود که بعد از این همه خودن اخرش نوشته شده بود ادامه در جلد های دیگر.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و دیدم همینطور دارن ثانیه ها حرکت میکنند و این دقیقه ها رو به دنبال خودشون میکشند و من چیزی حدود 2 هفته بود که داشتم اون کتاب رو میخوندم.یاد افتاد که پایان هفتست و فرداش باید میرفتم که جلد های دیگرو بگیرم.
یک دفعه یاد جمله پشت جلد افتادم . احساس کردم ممکنه بعضی قسمت هارو به خوبی نفهمیده باشم.
تصمیم گرفتم برگردم به صفحه اول و اون رو دوباره خیلی سریع مرور کنم.
با سرعت صفحه اول کتاب رو باز کردم.
خیلی عجیب بود....واقع عجیب بود...اخه چرا؟چرا؟
مگه چه اتفاقی افتاده؟
اینها جملاتی بودند که من با سرعت میگفتم.خیلی عجیب بود آخه اون صفحه...

کاغذ سفید به قلم پیترپن (1)

سلام دوستان.این یک داستانه که من هر وقت میام اینجا قسمتی از اون رو مینویسم.امیدوارم برای همه جالب باشه. ... 1 سال پیش داشتم از کنار یک کتاب فروشی رد میشدم.همینطور که داشتم به کتابهای پشت شیشه نگاه میکردم یک دفعه چشمم به کتابی خورد که اسمش بود "کاغذ سفید" رفتم داخل فروشگاه و از کتابفروش خواستم که اون کتاب رو برام بیاره.به مقدمه کتاب نگاهی سریع انداختم و از قلمش خوشم اومد.کتاب رو خریدم و رفتم خونه. اون شب شروع کردم به مطالعه کتاب.موضوع جالبی داشت.اگر بخوام وصفش کنم باید اینو بگم که این کتاب از دور به نظر چیزی حدود 300 صفحه داشت اما وقتی به آخرین برگ نگاه میکردی در پایین اون نوشته شده بود 67. صفحات اولش خیلی برام جالب بود ...وقتی که به صفحات 16 و 17 کتاب رسیدم انگار جملات داشتند با هام حرف میزدند.هرکدوم از جمله ها من رو یاد یک اتفاق می انداخت...هرچی جلوتر میرفتم انگار به جملات وابسته میشدم و نمی تونستم به صفحه های بعد برم. وقتی به انتهای صفحه 17 رسیدم برگشتم و دوباره از اول صفحه 16 کتاب کاغذ سفید شروع به خوندنش کردم. احساس میکردم که جملات برام کم رنگ شدن.انگار چند سال بود که این دوصفحه باز نشده بود و لای بقیه صفحات گم شده بود در صورتی که من دقایقی قبلش اون رو خونده بودم. بار اول که صفحه 16 رو میخوندم کلی از کلمات رو اشتباه تلفظ میکردم و همون باعث شده بود که معنی دیگه رو جملات به خودشون گرفته بودند. بالاخره بعد از 6.5 بار خوندن تمام کلمات رو درست تلفظ کردم و معنی واقعی اون دو صفحه رو فهمیدم. شاید تعجب کنید و بگید پسری تو این سن چطور نمیتونه 2 صفحه رو درست بخونه اما من بهتون پیشنهاد میکنم تا پایان داستان با من همراه باشید اونوقت میفهمید که چرا!! بعد از چند بار خوندن اون صفحات بالاخره به صفحات دیگه رفتم و شروع به خوندنش کردم. هرچی جلوتر میرفتم احساس میکردم صفحات اول داره از ذهنم پاک میشه.انگار هر جمله جای خودش رو به جمله بعدی میداد. خواستم برگردم به صفحات قبل و اون ها رو دوباره مرور کنم .آخه داشت موضوع اصلی از یادم میرفت.اما جملات بعدی من رو به سمت خودشون میکشیدند و همینطور صفحات به سرعت در مقابلم ورق میخوردند تا اینکه... ........................................................... ادامه این داستان در پست بعدی. نویسنده : پیترپن

وقتی دستهایم خالی باشند...

گاهی برای حرف زدن مقدمه لازمه اما مقدمه ای رو برای گفتن نداریم.

گاهی بای دوست داشتن دلیلی لازمه اما دلیلی نداریم.

گاهی برای تنها شدن دلیلی لازمه اما دلیلی نداریم.

گاهی برای خسته شدن دلیلی لازمه اما دلیلی نیست.

گاهی میخواهیم چیزی را هدیه کنیم اما دستهایمان خالیست!

وفتی دست هایمان خالیست برای هدیه کردن چه خواهیم داشت.ایا آنروز هم میگوییم دلیلی برای پر بودن دستانمان نیست؟

وقتی دستهایم خالی باشند نگاهی میکنم تا ببنیم چیز دیگری را میتونام هدیه کنم.در گوشه و کنار حرف هایم کمی احساس را هدیه میکنم.

کمی باور راهدیه میکنم.

کمی از گلدان خوشبختی آرزویی هدیه میکنم...کمی از باور هایم عشق را هدیه میکم.

کمی به رویاهای طرف مقابلم سفر میکنم...

آیا باز هم برای او دستان من خالیست؟

یک خط برای پایان : 

  *** اگر دست هایت خالیست کمی به گوشه و کنار قلبت سر بزن...آنجا هیچوقت خالی نیست.***

پیترپن(.)

چرا؟

چرا بعضیها انسانیت رو فراموش کردن؟

چرا انقدر دنیا خسته کننده شده؟

چرا انقدر دنیا برای خواسته های ما کوچیکه؟

چرا همیشه برای بودن از ما دلیل میخوان؟

چرا بعضی ها واقعیت ها رو نمی بینند؟

چرا انقدر مردم از هم دور شدند؟

چرا هیچوقت نمیشه همه جا در صلح و ارامش باشه؟

چرا نمی تونیم گاهی منظورمون رو به خوبی به فهم دیگران برسونیم؟

چرا گاهی یادمون میره یکی اون بالا هست که مارو خیلی دوست داره؟

چرا گاهی اقدر از آفریدگارمون دور میشی؟

چرا؟

پیترپن(.)

یک داستان ...

یکی بود یکی نبود.

یه روز یه دنیایی بود که کاغذی بود.

مردمش هم از شیشه...همشون در کنار هم بودند ...

اما یک روز یه نسیم اومد و همه مردم رو شکست..همه از هم دور شدند و توی دنیای کاغذی پخش شدند.

روز ها گذشت و طوفان شد...اونوقت باعث شد تا این دنیای کاغذی از بین رفت...

آیا ممکنه این دنیای کاغذی دنیای ما باشه؟

یک خط برای پایان :

***ای کاش دنیای ما آدم ها کاغذی نبود و رابطه هامون هم از جنس شیشه نبود...***

پیترپن(.)

تنها میشویم تا باور کنیم تنهایی را...

گاهی پیش می آید انقدر از تنها شدن میترسیم که تصمیم میگیریم یک بار اون رو تجربه کنیم تا اگر روزی تنها شدیم بتونیم باهاش کنار بیایم و در کنار تنها یی زندگی کنیم.

خیلی خوبه که ما آدم ها انقدر قدرت داریم که میتونیم با چیز هایی باور نکردنی مبارزه کنیم.

بعضی وقتا به تنهایی سلام میکنیم...میریم و مدتی باهاش هم خونه میشیم...

انقدر در کنارش میمونیم تا بتونیم یک روز در کنارش زندگی کنیم.

اما گاهی انقدر به تنهایی نزدیک میشیم که یادمون میره برای چی اومدیم.

یادمون میره یک نفر اون ور دیوار تنهایی منتظرمون ایستاده...

شب و روز اونجا قدم میزنه تا برگردیم...

گاهی انقدر غرق در تنهایی میشیم که انگار نه انگارفردی پشت دیوار تنهاییمون به انتظار نشسته...

شاید مدتها اون رو فراموش کنیم اما یک روز برمیگردیم...

از پشت دیوار خلوت دلمان به یار قدیمی سلام میکنیم...

شاید نگاهی کنه و بگه : کاش این سلام همچون مهربانی خدانگهداری بود که در هنگام ترکم می گفتی...

به  او میگوییم نه ..اینطور نیست...اما می دانیم که خیلی بیشتر از اینطور هاست...

او راست میگوید...اینبار تنهایی جای اورا گرفته ...

این تنهایی برای همنشین شدن با ما چه کارها که نمیکند...

شاید آن یار قدیمی را فراموش کنیم اما او تا پایان عمر پشت دیوار تنهایی ما مینشنید تا شاید روزی بازگردیم...شاید

یک خط برای پایان :

***گاهی انقدر از تنهایی ها میترسیم که دیگر آن یاران صمیمی را از یاد میبریم و روزی بازمیگردیم که تنهایی جای آنها را پرکرده!***

پشت درياها...

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

سهراب سپهری(.)

یک رنگ برای من!

رنگ آسمون توی روز خیلی عوض میشه...یه موقع سیاه و تاریک مثل یه مداد سیاه و یه موقع آبی و روشن مثل رنگ امید.

رنگ ما آدم ها همینطوریه.یه روز سیاه و تیره یه روز روشن ..

یکی میگه خب معلومه دیگه ما ها انسانیم برای همین یه روز خوبیم یه روز بد.

من میگم درسته ما ها انسانیم ولی...

ولی اونایی مون که رنگ روزشون تاریکه روز روشن دیگران رو تاریک میکنند.

ما همه داریم تو یه تاریکی زندگی میکنیم اما نمی دونیم..فکر میکنم دنیا روشنه...

یه کم هم واقع بین بودن خوبه...باور کنیم که چگونه و چطور هستیم...به نقاب های خودمون اعتماد نکنیم...اونا فقط برای گول زدن دیگران هستند و ما نباید اونا رو باور کنیم...

خیلی وقتا انقدر به یک تاریکی نزدیک میشیم و همش هم میگیم که روشنیم و خودمون هم باور میکنیم اما واقعیت چیز دیگریست...چیزی بیشتر از یک تاریکی

یک خط برای پایان : 

        ***همیشه نگاه نکردن به مشکلات و نادیده گرفتنشون به نفع ما نیست...***


پیترپن (.)

چتر ها را باید بست ...

اگه سری به اشعار سهراب بزنیم با این بیت هم بر میخوریم:

                             چتر هارا باید بست...

                                                    زیر باران باید رفت...

خیلی وقتا شده انقدر دلم از دنیا گرفته که دعا میکنم بارون بیاد تا برم باهش یکم حرف بزنم.

یکم باهاش دردودل کنم تا یکم غم و غصه رو فراموش کنم...وقتی نگاه می کنم  و میبینم هزاران قطره کنار هم به سمت زمین می دوند خیلی به هم امید میده...

اما وقتی به زمین میرسند از هم جدا میشند...هرکدوشون محکم به زمین میخورند و از هم میپاشند...

هر قطره به چندین قطره دیگه تبدیل میشه...

اما.اما هنوز هم قطرن.هنوز هم وقتی به اون ها نگاه میکنی داخلش کسی رو میبینی که از آغاز زندگیت باهاش همسفر بودی...تو غم و شادیهات کنارت بوده...

میشینم و باهاش حرف میزنم.خیلی زود جوابم رو میده،انقدر زود که حتی تصورش هم سخته...

ما ادم ها غم و اندوهمون رو پنهان میکنیم و حتی خیلی وقتا اون ها رو به خودمون هم نشون نمیدیم...

چرا؟

مطمئنم یک روز همه اینها جمع میشن و غمی بزرگ میسازند...غمی تاریک تر از یک شب

وقتی که تنها میشیم باید چتر هامون رو ببندیم...به واقعیت ها نیم نگاهی کنیم...شاید یه کم این بارون ما رو خیس کنه اما به نتیجش می ارزه...

یه کم زیر بارون واقعیت ها بریم و نیم نگاهی بهشون بندازیم...همیشه نگه داشتن چتر بالای سر تنهایی خوب نیست...اونوقت ممکنه اون تنهایی پیشمون لونه کنه برای همیشه بمونه...

یه کم بذاریم تنهایی مون پرواز کنه...زیبایی هایی تو دنیا هستن که میتونن به راحتی جاشو برامون بگیرن...

تنها    چتر ها را باید بست...

                      زیر باران باید رفت ...

یک خط برای پایان :

  ***کمی در باران واقعیت ها قدم بزنیم سپس چتری بسازیم برای فراموش کردن تنهایی دلمان***

پیترپن(.)

چندین راه برای رفتن و یک راه برای ماندن

خیلی وقتا پیش میاد که تصمیم میگیریم به چیزی که خیلی بهش احتیاج داریم برسیم...

خیلی راه ها وجود دارند که مارو به اون چیز می رسونند.تا حالا برای خیلی هامون پیش اومده که برای رسیدن به خواست هامون کار های عجیب و غریبی انجام بدیم و از راه های مختلف بخوایم به خواسته هامون برسیم.

اما آیا وقتی بهش رسیدم از چندین راه هم میتونیم نگهش داریم...

رابطه ما آدم ها هم همینه...خیلی وقتا برای رسیدن به یک نفر تمام تلاشمون رو میکنیم و خیلی از راه ها رو امتحان میکنیم تا به اون آدم برسیم...از خیلی چیز ها میگذریم...حتی از خیلی از افراد میگذریم...

تمام این ها تنها برای رسیدن به یک نفر و هیچ چیز دیگه ای نمی تونه دلیله این کارها باشه...

فرض کنید به اون نفر هم رسیدیم ..آیا همیشه میتونیم اون رو کنارمون حفظ کنیم؟

ممکنه با خیلی از کارها اون رو از خودمون برنجونیم و یا خیلی از اتفاقات باعث بشند که اونها از ما دور بشن..

آیا برای نگه داشتن اون ادم ها هم خیلی راه وجود داره.

شاید بگین آره.اما اینطور نیست...مطمئن باشید که حتی اگر هزاران کار هم برای بودن اون ادم انجام بدین باز هم تنها یک چیزه که میتونه اون رو پیش شما نگه داره...

چیزی که شاید باعث بشه اون ادم ناخواسته در کنارتون بمونه...حتی بدون این که شما این رو ازش بخواین.

خیلی ها میگن عادت اما من میگم عشق.

منظور از عشق این نیست که ما هر کسی رو دیدیدم عاشق بشیم!

ما آدمها انقدر قدرت داریم که میتونیم همه چیز رو به خودمون جذب کنیم....عاشق همه چیز بشیم.

مثل یک پسر بچه که عاشق اسباب بازی هاشه...

مثل ما ادم ها که یک روز عاشق هم میشیم...

مثل کسانی که عاشق خدا میشند...

مثل کسانی که عاشق مال و ثروت دنیا میشن...

مثل اونایی که عاشق دنیایی ابدی هستند و برای رسیدن به اخرتی زیبا تلاش میکنند...

همه ی اینها رو یک عشق میسازه...

اما خیلی راه ها برای رسیدن به همه ی اونها هست..

ولی تنها عشق اونها رو کنار ما نگه می داره...نه هیچ چیز دیگر.

یک خط برای پایان :

   ***همیشه برای رسیدن به خواسته هایی تلاش گنیم که عشق رو در اونها احساس کنیم***

پیترپن(.)

فقط نگاه می کنم ...

خیلی وقته که تصمیم گرفتم فقط به آدم ها نگاه کنم... 

خیلی ها از کنار ما رد میشن.یه سری می مونن و یه سری هم میرن اونایی که میرن فقط یک تصویر کوچیک ذهنی برای ما باقی می ذارن اما اونایی که می مونند... 

اونایی که کنار ما می مونند با ما هستند و کمک میکنند تا یک تصویر همیشگی رو با ما بکشن و کنار مون بذارن. اما ازبین همون ها هم خیلی هاشون میرن.. 

بعضی هاشون خیلی زود و خیلی هاشون هم بعد یه مدت طولانی...اما بالاخره میرن. 

خیلی وقتا دلم میخواست بپرسم چرا؟ 

چرا باید یک روز کسانی که پیش ما هستند از کنار ما برن؟ 

چرا باید همه چیز یک روز تموم بشه؟

 چرا خیلی ها به آدم های اطرافشون موقع رفتن نگاه نمی کنند؟ 

چرا و چرا وچرا.... جواب این چرا ها رو هیچکس نمیده...مطمئا باشید.اگر حتی یک نفر هم جواب این هارو میدونست همون یک نفر هم بعد از جواب دادن به این سوالات نمی رفت... 

خیلی حرف ها رو خیلی ساده میزنیم چون فکر میکنیم ساده هستند بعد خیلی ساده از اون ها می گذریم چون انگار باور میکنیم که واقعا خیلی حرف های کوچیکی هستند. 

فکر کنم اگر فقط تو این دنیا نظاره گر باشیم بهتره...فقط ببینیم که آدم ها میان و میرن... حالا بعد از مدت ها منم تصمیم گرفتم فقط به مردم نگاه کنم...هیچکس رو باور نکنم...دنبال سایه هیچکسی نرم...عشق ادم ها رو باور نکنم...

هر چقدر هم به من نزدیک بودند بازهم فقط از دور به اونها نگاه کنم. ا

نگار واقعا همه چیز تنها از دور قشنگه ...همه چیز تنها از دور رنگ بودن رو نشون میده... مثل یک شهر که وقتی توی شب بهش نگاه میکنی چراغ های خونه هارو میبینی که روشن و خاموش میشن و یک زیبایی خوبی رو میسازند...

اما وقتی از نزدیک نگاه میکنی میبینی که در کنار خاموش شدن چراغ ها چراغ دل آدم ها هم خاموش میشه... اونوقت که دیگه نمیتونی زیبایی رو ببینی... 

دور...خیلی دور...همیشه در کنار دوردست ها می ایستم به دنیا نگاه میکنم و میخندم...می خندم تا زیبایی ها رو باور کنم.... شاید همه از کنارم رفتن اما باز هم میخندم...چون وقتی زیبایی هارو میبینم با خاطرات خوب ادم ها زندگی میکنم ... اونوقت که دیگه هیچ چیز و هیچکس آدم رو تنها نمی ذاره... خیلی ساده اما پر از معنی بودن... 

باور میکنیم که هستیم و با هم زندگی میکنیم...آره..بودن رو باور میکنیم... 

یک خط برای پایان: 

  ***سهم ما از زندگی کردن بودن نیست...بلکه سهم ما زندگی کردن در کنار بودن هاست...*** 

پیترپن...(.)