چتر ها را باید بست ...
اگه سری به اشعار سهراب بزنیم با این بیت هم بر میخوریم:
چتر هارا باید بست...
زیر باران باید رفت...
خیلی وقتا شده انقدر دلم از دنیا گرفته که دعا میکنم بارون بیاد تا برم باهش یکم حرف بزنم.
یکم باهاش دردودل کنم تا یکم غم و غصه رو فراموش کنم...وقتی نگاه می کنم و میبینم هزاران قطره کنار هم به سمت زمین می دوند خیلی به هم امید میده...
اما وقتی به زمین میرسند از هم جدا میشند...هرکدوشون محکم به زمین میخورند و از هم میپاشند...
هر قطره به چندین قطره دیگه تبدیل میشه...
اما.اما هنوز هم قطرن.هنوز هم وقتی به اون ها نگاه میکنی داخلش کسی رو میبینی که از آغاز زندگیت باهاش همسفر بودی...تو غم و شادیهات کنارت بوده...
میشینم و باهاش حرف میزنم.خیلی زود جوابم رو میده،انقدر زود که حتی تصورش هم سخته...
ما ادم ها غم و اندوهمون رو پنهان میکنیم و حتی خیلی وقتا اون ها رو به خودمون هم نشون نمیدیم...
چرا؟
مطمئنم یک روز همه اینها جمع میشن و غمی بزرگ میسازند...غمی تاریک تر از یک شب
وقتی که تنها میشیم باید چتر هامون رو ببندیم...به واقعیت ها نیم نگاهی کنیم...شاید یه کم این بارون ما رو خیس کنه اما به نتیجش می ارزه...
یه کم زیر بارون واقعیت ها بریم و نیم نگاهی بهشون بندازیم...همیشه نگه داشتن چتر بالای سر تنهایی خوب نیست...اونوقت ممکنه اون تنهایی پیشمون لونه کنه برای همیشه بمونه...
یه کم بذاریم تنهایی مون پرواز کنه...زیبایی هایی تو دنیا هستن که میتونن به راحتی جاشو برامون بگیرن...
تنها چتر ها را باید بست...
زیر باران باید رفت ...
یک خط برای پایان :
***کمی در باران واقعیت ها قدم بزنیم سپس چتری بسازیم برای فراموش کردن تنهایی دلمان***
پیترپن(.)
