سلام دوستان.این یک داستانه که من هر وقت میام اینجا قسمتی از اون رو مینویسم.امیدوارم برای همه جالب باشه. ... 1 سال پیش داشتم از کنار یک کتاب فروشی رد میشدم.همینطور که داشتم به کتابهای پشت شیشه نگاه میکردم یک دفعه چشمم به کتابی خورد که اسمش بود "کاغذ سفید" رفتم داخل فروشگاه و از کتابفروش خواستم که اون کتاب رو برام بیاره.به مقدمه کتاب نگاهی سریع انداختم و از قلمش خوشم اومد.کتاب رو خریدم و رفتم خونه. اون شب شروع کردم به مطالعه کتاب.موضوع جالبی داشت.اگر بخوام وصفش کنم باید اینو بگم که این کتاب از دور به نظر چیزی حدود 300 صفحه داشت اما وقتی به آخرین برگ نگاه میکردی در پایین اون نوشته شده بود 67. صفحات اولش خیلی برام جالب بود ...وقتی که به صفحات 16 و 17 کتاب رسیدم انگار جملات داشتند با هام حرف میزدند.هرکدوم از جمله ها من رو یاد یک اتفاق می انداخت...هرچی جلوتر میرفتم انگار به جملات وابسته میشدم و نمی تونستم به صفحه های بعد برم. وقتی به انتهای صفحه 17 رسیدم برگشتم و دوباره از اول صفحه 16 کتاب کاغذ سفید شروع به خوندنش کردم. احساس میکردم که جملات برام کم رنگ شدن.انگار چند سال بود که این دوصفحه باز نشده بود و لای بقیه صفحات گم شده بود در صورتی که من دقایقی قبلش اون رو خونده بودم. بار اول که صفحه 16 رو میخوندم کلی از کلمات رو اشتباه تلفظ میکردم و همون باعث شده بود که معنی دیگه رو جملات به خودشون گرفته بودند. بالاخره بعد از 6.5 بار خوندن تمام کلمات رو درست تلفظ کردم و معنی واقعی اون دو صفحه رو فهمیدم. شاید تعجب کنید و بگید پسری تو این سن چطور نمیتونه 2 صفحه رو درست بخونه اما من بهتون پیشنهاد میکنم تا پایان داستان با من همراه باشید اونوقت میفهمید که چرا!! بعد از چند بار خوندن اون صفحات بالاخره به صفحات دیگه رفتم و شروع به خوندنش کردم. هرچی جلوتر میرفتم احساس میکردم صفحات اول داره از ذهنم پاک میشه.انگار هر جمله جای خودش رو به جمله بعدی میداد. خواستم برگردم به صفحات قبل و اون ها رو دوباره مرور کنم .آخه داشت موضوع اصلی از یادم میرفت.اما جملات بعدی من رو به سمت خودشون میکشیدند و همینطور صفحات به سرعت در مقابلم ورق میخوردند تا اینکه... ........................................................... ادامه این داستان در پست بعدی. نویسنده : پیترپن