به نام خدایی که در همین نزدیکیست...
خب سلام به همه دوستان عزیز
امیدوارم که همه خوب باشید...چون من خودم خیلی خوبم در حال حاضر....
الان که این پست رو میزنم دقیقا ساعت 9:28صبح و من یک ساعته که رسیدم خونه.
درباره سفر:
خب اصولا سفر خیلی خوش میگذره! مخصوصا اگر شهر هایی باشه که امام های ما در اون ها هستند!
این سفر هم با اینکه در شروع خیلی خوب نبود اما در پایان خوب بود.
روز اول که در راه بودیم همش به این فکر میکردم که اونجا چه اتفاقی میفته...من چه کسانی رو اونجا میبینم...
بهتره بگم وسط های راه منصرف شدم...تصمیم گرفتم که برگردم...چون فکر میکردم اونقدر تحملشو ندارم که بتونم اونجا باشم....
با تمام این حرف ها رفتم...وقتی برای اولین بار از یکی از خیابون های مشهد چشمم به حرم و گنبد طلایی افتاد...میخواستم یک آروز کنم...
زمان با سرعت میرفت و ما کم کم داشتیم اون منظره رو از دست میدادیم...
ذهنم کاملا قفل شده بود و نمیدونستم الان چی باید بگم....
هزار تا آرزو توی ذهنم بود که هر کدومشون برای خودشون یک ارزش جدا داشتند...
حرف های خیلی ها اومد توی ذهنم...خیلی اتفاق ها دوباره برام مثل یک فیلم پخش شد...
من هنوز داشتم به گنبد نگاه میکردم....می خواستم آرزو کنم بتونم تا اخر این سفر ادامه بدم...
اما نمیشد...خودخواهی بود..خیلی گیج شده بودم ....
دیگه منظره حرم رفت پشت ساختمون ها و چیزی دیده نمیشد...سعی کردم فکرمو جمع و جور کنم...
من اونجا بودم چون خداوند خواسته بود که من اونجا باشم...
دیگه تصمیم گرفتم آرزو کنم....اونجا جایی بود که احساس میکردم شاید با این آرزو خیلی آرومتر بشم...
فقط زیر لب گفتم : خودت مراقبش باش...
سعی کردم کسی متوجه اون حال بدم نشه و فقط میخندیم...سعی میکردم به خودم ثابت کنم که همه چیز خوبه و مسیر زندگی من درسته...
داخل حرم :
خب قطعا کسانی که مشهد رفته باشند میدونند که داخل حرم خیلی فضای گرم و معنوی داره...
همه وقتی به حرم میرسند زیارت رو میخونند اما من با خودم فکر کردم که الان مستقیم باید برم سراغ قرآن...
سعی کردم آروم باشم و فقط به چیزی که خدا قرار بود با اون کتاب به من بگه گوش کنم...
بعضی وقت ها بعضی انتخاب ها خیلی سخته...مخصوصا وقتی به خیلی چیز ها امید داری و فقط از خدا میخوای که بهت کمک کنه تا بهشون برسی...اما در مقابل خدا باید تسلیم شد...
من هم تسلیم شدم و خواستم اتفاقی برای من بیفته که به صلاح منه...چه من چه اون...
آیه های خیلی قشنگی میامد...بعضی هاشون هم سرد و کوبنده بود...به خاطر بعضی هاش میخندیدم و به خاطر بعضی هاش فقط به قرآن نگاه میکردم و عکس العملی نشون نمیدادم....
در کل :
در کل سفر خیلی خوبی بود...درسته که با این همه اتفاق من هنوز نتونستم به اون آرامش اصلی برسم....اما میدونم که هر اتفاقی بیفته به صلاح منه....
امید :
تنها امیدم به خداست....واقعا مطمئنم که اگر خدا ما رها کنه دیگه معلوم نیست چه اتفاقی برای ما میفته ...امیدوارم هیچ وقت اونقدر از خدا دور نشیم که یک روز نتونیم از پس مشکلات و تنهایی ها نجات پیدا کنیم.امیدوارم همه با خدا باشیم...چون همیشه رسیدن به خدا در انتهای همه چیز وجود داره...پس خدا کنه که بتونیم مهر خدا رو باور کنیم و در کنار خدا به آرامش برسیم...آمین.
اضافه بر سازمان :
- دستم تو این سفر ضرب شدیدی دیده و الان هم داره میره تو گچ!
- ال سی دی موبایلم هم به طور کل از بین رفت (یکی که نمیدونم کی و امیدوارم به راه راست هدایت بشه از روش رد شد!!!)
- همه رو دعا کردم... چه اون عزیزی که خودش پیش امام رضاست و میتونه بره پیشش و چه کسی که اینجاست و تا اونجا کیلومتر ها فاصله داره...
- امیدوارم که همیشه راحت و خوشحال زندگی کنه...
- متن رو به زبان عامیانه نوشتم تا راحت تر بشه باهاش ارتباط برقرار کرد
- قسمت سوم داستان اینجا هوا سرد است به زودی برای دانلود میاد
یک خط برای پایان :
سفر خیلی خوبی بود..متشکرم خدا...هیچ وقت من رو تنها نذار ...
نویسنده : پیترپن