زبان نشانه ها

به نشانه ها اعتماد بايد کرد.زبان جهان زباني بيش از زبان سخن هاي ماست 

گاهي در زندگي اتفاقاتي براي ما رخ ميدهند که ميتوان از آنها نتايج خوبي گرفت اما به آنها اعتنايي نمي کنيم.

زبان کهکشان ها و زبان آسمان زباني بيش از تاييد و يا ترديد ماست.

گاه دنيا به زباني برايمان سخن ميگويد که پذيرش انها کمي برايمان سخت است اما به مرور زمان به معنايشان پي ميبريم.

اين زبان همان زبان نشانه هاست.نشانه هايي که گاه ميتوانند برايمان سخت باشند و گاه آسوده .گاه تلخ باشند گاه شيرين.

اما نشانه ها حرفي را ميزنند که کمي از زبان ما جلوتر حرکت ميکند.

  """ يک روز در حال صحبت کردن با کسي بودم که سخنانش برايم ارزشي بيش از سخنان نشانه ها بود.احساس ميکردم بي آنکه بخواهد برايم حرف ميزند.بي آنکه احساس خوشي از صحبت کردن برايش به وجود آيد بيشتر از صحبت کردن ميترسيد.احساس پايان ميکرد.

کمی از حرف هایش می ترسیدم.بوی پایان میداد.اما او همه چیز را تمام نکرد.به چشم هایم نگاه نکرد و زیر حرف هایش نزد.سخنانم را قطع نکرد.حرف هایم را شنید.من هم

اما بعد از مدت ها همه چیز پایان یافت.او نبود.دیگر حرفی از جانب او نبود که مرا به ترس و یا تردید وادارد.تنها سکوتی بود که مرا به فکر کردن درباره حرف هایش میخواند.اما خیلی نبودش برایم غیر قابل باور نبود.چون روزی نشانه ها این را به من گفته بودند.گفته بودند که حرف هایش بدون پشتوانه قلبیست و پر از احساس پایان است"""

چند خط مانند داستان های دیگر.اما در تمام این داستان ها سرگذشتی از دنیای انسان هایی می درخشد که روزی قدمی را که ما در جای آن پا می گذاریم پیموده اند.

با آغازشان ، آغاز میکنیم اما می خواهیم پایان چیز دیگری باشد.

در این میان راهنماهایی داریم.گاه از زبان انسان ها و گاه از زبان نشانه ها.

نشانه ها هستند که این قدم ها را به ما نشان میدهند.اما قدم گذاشتن یا نگذاشتن در آنها بر عهده ماست.

نشانه ها پایان را به ما نشان میدهند اما پذیرفتن یا نپذیرفتن آنها با ماست.

در هر صورت آنچه یک نشانه به ما میگوید همان اتفاق می افتد و لازم به مبارزه نیست.

این همچون مبارزه ای است که طرف مقابل نیز خودمان باشیم و با خود بجنگیم و به خود آسیب بزنیم و سرانجام از سرنوشت خود شکست بخوریم.

زبان نشانه ها زبان گرمیست.

زبانی است که واقعیت را شیرین میکند اما آن را تغییر نمیدهد.

ما از پایان میترسیم.از سرنوشت می ترسیم.از واقعیت میترسیم.

اگر کمی زبان نشانه ها را درک کنیم میتوانیم با تمام ترس ها کنار آییم.

نشانه میتواند آن چیزی باشد که در پایان قرار است به ما هدیه داده شود.

می تواند راهنمایی باشد از آنچه قرار است در پایان به ما داده شود.

در هر صورت نشانه ها هر لحظه ، هر روز ، و در هر قدم با ما همسفرند.

نیاز به تکذیب آنان نیست.نشانه ی من سهم من از پایان را میگوید.اگر قرار است از پایان و یا واقعیت تلخ رنج بکشیم بهتر است با راهنمایی گرفتن از نشانه ها راهی برای پذیرفتن آنها پیدا کنیم.

یک خط برای پایان : 

       آنچه گاه از تلخی و یا شیرینی یک احساس میگوید نشانه آن است.بهتر است با کمکش راهی برای پذیرفتن پایان آن احساس بیابیم.

نویسنده : پیترپن

    بر اساس کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئلیو


پایان قبل از آغاز

آنچه به سادگی پایان میپذیرد همان است  که در آغاز بی هیچ دلیل به پایاناش اندیشیده ایم.


گاهی قبل از اینکه به دلایل آغاز و شروع یک چیز در زندگی فکر کنیم به پایان آن می اندیشیم.

پایانی که شاید هرگز وجود نداشته باشد اما آنقدر به آن فکر میکنیم که پایانش را میسازیم.

گاهی در یک رابطه هنگامی که آغاز میشود به این می اندیشیم که چگونه ، کی و کجا به پایان میرسد.

در صورتی که ممکن است خود با علاقه به آن رابطه قدم گذاشته باشیم.

برای بعضی چیز ها در زندگی پایانی تعریف نشده اما ذهن ما انسان ها انقدر قدرت دارد که میتواند پایان آن را بسازد.

پایانی تلخ شاید هم شیرین.

این دیگر به ذهن ما بستگی دارد.

آنچه در زندگی رخ میدهد حاصل تفکرات ماست و چیزی جز این نمیتواند سازنده ان باشد.

پس ما تصمیم میگریم چگونه باشیم.

ما برای اینکه در یک رابطه حضور داشته باشیم تلاش میکنیم اما وقتی آغاز شد و در آن حضور پیدا کردیم به این می اندیشیم که چه اتفاقاتی این رابطه را برهم میزند و یا مارا از حضور در این مسئله منع میکند.

شاید بهتر باشد بی آنکه در آغاز به پایان رابطه ای بیندیشیم به این فکر باشیم که هرگز برای آن پایانی تصور نکنیم.

واقعیت همیشه چیزه دیگری است.

گاهی تلخ گاهی شیرین

آنچه ما باید بپذیریم واقعیت است نه فقط تلخ بودن آن.

زندگی آنچه را که خود را شایسته آن بدانیم برای ما به وجود می آورد.

هرلحظه شایسته آن است که در زمان خودش به ان فکر کنیم.در اغاز تنها به آغاز فکر کنیم و در پایان تنها به پایان.

میتوانیم همیشه به این فکر باشیم که فرد دیگری در این رابطه جای مارا میگیرد و یا مارا کنار میزند در صورتی که ممکن است هرگز این اتفاق نیفتد اما آنقدر خود را درگیر میکنیم که این تفکرات بر حضور ما تاثیر میگذارد و پایانی که به آن اندیشیده ایم رابرای ما به وجود می آورد.


یک خط برای پایان : 

           زندگی انچه را برای ما پدید می اورد که خود را لایق ان بدانیم.بهترین ها ازآن ماست.پس در آغاز پایان را فراموش کنیم.شاید پایانی در کار نیست...

نویسنده متن: پیترپن(.)

به رنگ باور

سلام.گاهی میشه انسان ها به ارزش هایی دست پیدا میکنندکه برای باورشون باید کمی در معنی اوها دقیق شد .

این ها بخشی از این ارزش هاست که  تو دورانی که تا حالا تونستم زندگی کنم بهشون رسیدم.

این نوشته ها از هیچ سایت و یا وبلاگی کپی نشده و نویسنده اونها مثل همیشه پیترپن هست.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قضاوت درباره زندگی در یک نگاه مثل زندگی کردن در یک ثانیه است.

.................................................................................

آنکه برای بودن میجنگد نبودن را میخواهد.آنکه برای نبودن میجنگد باورِ نبودن را میخواهد
اما آنکه برای باور کردن میجنگد هم بودن را میبیند و هم نبودن را ولی باز هم برای آرام بودن میجنگد.

.........................................................................................................................

اگر دنیا تو را باور نکرد آنکه باور را آفرید درکت میکند.

..............................................................

نمی شود در حال برای آینده زندگی کرد.اما میتوان در حال برای آینده فکر کرد

...............................................................................................

رسیدن به چیزی که در کنارت است یک رویا نیست اما یک رویا همیشه در کنارت نخواهد بود...

...................................................................................................................

انسان ها هرگز از یاد ما نمی روند فقط با از یاد بردن ما درکنارمان پررنگتر می شوند.

......................................................................................................

مثل دریا باش.
در عین بی رنگ بودن آبی ترین زیبایی را پدید آور...

.............................................................

فردا امید است.دیروز خاطره.اما ما در حال زندگی میکنیم.پس مراقب باش امید دیروز به سادگی خاطره نشود...

.........................................................................................................................................

به سکوت ها دل مبند روزی میشکنند از فریاد ها هم نترس روزی خاموش میشنود.این راز شندین صدای زیبای زندگیست.

.....................................................................................................................................

اگر در قله زندگی هستی کسانی که در کوه پایه ها هستند را فراموش مکن زیرا اگر آنها نبودند قله ای وجود نداشت که تو بر فراز آن باشی...

نویسنده : پیترپن 

کمی نزدیک به احساس خدا

به نزدیکی یک لحظه

اهل همین جا بود

کمی دورتر از سایه ذهن

نزدیک آن کلبه که نورگیر خدارا دارد

کمی از عشق میگفت

کمی از موج امید میترسید

در ساحل آرام به سوی نا امیدی میرفت

بوی دوستی  آمد

کمی از دور

اما نفسش نزدیک بود

کمی از نگاه ها دور

اما نگاهش نزدیک بود

کمی از عشق کمی از عرفان گفت

مثل یک زمزمه همراهش بود

هر دو در ساحل امید

نگاهی به دست هاشان کردند

کمی نزدیکتر از رویا بود

هر لحظه میرفت و باد ثانیه هارا میبرد

ناگهان صدای دوری آمد

صدای تاریکی غم بود

همچو ساز ماه تنهایی

کنار قلبشان ساز میزد

ترانه اش غمگین بود

یاد آن ساحل تنهایی بود

مثل همان آب بی ماهی بود

حال آن صدا نزدیک است

نزدیک به احساس پر از تنهایی

دست هاشان خالیست

یکی از دور نگاهش

سوی سایه دوست

دیگری سوی نگاهی دیگر

یکی از غم در ساحلش طوفان است

یکی نزدیک نگاهش عشقی در راه است

یکی از خاطره میگوید

یکی از یار و امید

یکی راهش راه جدایی و سفر

دیگری راه خوشی اندوخته

یکی از یاد رفته

دیگری با نوازشی آرام است

آن یکی که از عادت میگفت

حال با دست کسی همراه است

اما آن که از عشق میگفت

دارد این خاطره را میگوید

از نگاه ها دورست

ساز تنهاییش با ترانه ساحل عشق

مینوازد تا کمی از مهر و محبت گوید

کمی از بودن و احساس همراهی

آرزویش شادی آن یار است

که روزی در همین ساحل عشق

دستش را به سوی امیدی برد

که در میان امواج دریا قدم میزد

حال در کنارش یک ساز است

کمی دورتر قلعه خوشبختی شنی اش را دید

همان که با دست یک عشق میساخت

خاطرش غمگین است

اما برای عشقش میخندد

گاه باید فاصله ها را جنگید

گاه باید با صدای طوفان رقصید

گاه باید در میان امواج خشمگین و دریا

برای عشقی خواند

برای عشقی که ارزشش را دارد

حال این یار تنها

بارش را بست

این خاطره را

روی شن های ساحلش

پنهان کرد

خاطره عشقی دورست

به دوری یک فریاد

به نزدیکی یک لحظه...

....................................................

نویسنده : پیترپن(.)

 

 

 

کوتاه تر از فاصله یک قدم تا ماه

دیریست از این کوچه سرد

قدمی نگذشته

میگذرد دنیا

کمی تلخ کمی شیرین است

می گذرد اما گاه سرد است

روزی با سلامی می آید

با یک نگاه

روزی می ماند

با یک سکوت

اما باز هم سرد است

مثل برگ سبز سپیدار

پر از امید اما سرد است

نگاهم به آسمان

زیر لب امیدی را زمزمه میکنم

آسمان میخندد

میخندم

کمی از غم کمی از شادی

زندگی اینست

مثل خنده ماهی در آب

مثل عکس سایه دوست در جوی امید

مثل اشک زاغی بر سر یک باغ

مثل گریه آسمان از دوری ماه


سایه ای میگذرد

امیدی میبندم

پر از احساسم

قطره اشکی از میان صورتم میگذرد

شاید این است سایه دوست

قدمش نزدیک است

از پشت دیوار سکوت

نگاهم میرود سوی صدا

قدمی نیست

نگاهی نیست

صدایی نیست

فاصله ای نیست

لبخندی نیست

باز نگاهم آسمان را دید

لبخندی زد و گریست

میخندم

زیر اشک آسمان

قدمم در راه است

همراهم تنهاییست

یار خوبیست

کمی کم حرف است 

لیک پر از احساست

صدای قدمی می آید

مینشینم

تنها میشنوم

نه به شوق دیدنش برمیخیزم

گاه باید قدمی را فهمید

که رسیدن در آن بی معنیست

احساسی نزدیک

به نزدیکی باران بر آب

به نزدیکی یک شب بر روز

کوتاه تر از فاصله یک قدم تا ماه است

--------------------------------------------------------------------------

نویسنده : پیترپن(.)

به رنگ خدا...

گاه میشد به جز این تنهایی
سایه دیگری همراه نبود
می خواند این باد
با اشک ، .یا شادی یک ساز
مینویسد قلم صبح که برخیز
نگاهی به طلوع
یاد رفتن از یاد
مثل خاطره تلخ غروب
مینویسم تا کمی خاطره را حال و هوایی بدهم
صورتم از خنده ای آرام دور
مینویسم تا خاطرات
کمی از گرد و غبار پاک شوند
برگ سبزی
همچو یک دیوار چشمانم را بست
سپیدای بلند
باز خورشید صدایم میزند
تنگ سرد خاطره میشکند
ماهی رویا ها ؛ آب را میبوسد
دستانم خالیست
اشک ها صورتم را شستند
این بار قطره باران صدایم میزند
مثل فریاد سکوت ...
مثل آواز صدایی خاموش...
مینشینم به نماز
پر از احساس
پر از دلتنگی
سایه سرد درخت نگاهم را برد
سوی آن یار که جایش خالیست
سوی آن احساس
که صدایش با خاطرات از یاد رفت
چه سپید...
بوی عشق می آمد
بوی آن عشق که روزی
در را به روی دلتنگی بست
با نفسی آرامم
بین این راز و نیاز
لبحندی گونه ام را بوسید
چشمی از دور مرا میخواند
چقدر این احساس رنگ خوبی دارد
رنگ بوسه خدا بر انسان
رنگ ترک احساس پر از تنهایی
ماهی رویاها لبخندی زد
تکه های تنگ خاطره پر آب است
حال مینویسم با قلم صبح
به رنگ امید...
به رنگ فردا...
به رنگ یاد عشق...
به رنگ خدا...
........................................................
به قلم پیترپن(.)

عشق به خدا یا انسان؟

به تیتر نگاهی میکنید و با خودتون میگین خب معلومه خدا و صفحه رو میبندید.

اما چند لحظه صبر کنید ...

گاهی ما انسان ها به دوراهی هایی میرسیم که میخوایم در اونها از بین خدا و انسان یکی رو انتخاب کنیم.

اما نیازی نیست...اگر خدا میخواست ما به این دوراهی برسیم و از بین عشق خدا و انسان یکی رو انتخاب کنبم هرگز عشق به انسان های دیگرو نمی آفرید.

همیشه برای رسیدن به عشق الهی راه هایی وجود داشته و خواهد داشت...

ما نباید برای اینکه به خدا برسیم از تمامی انسان ها بگذریم و علاقمون رو نسبت به اونها از بین ببریم.

ما میتونیم در راه رسیدن به خدا دو راه را انتخاب کنیم...

اولین راه راهی هست که در اون تنها سفر میکنیم و میخوایم با تمامی مشکلات به تنهایی کنار بیایم اما به این فکر نمیکنیم اگر یک روز ما دچار تنهایی شدیم چی؟

اگر احساس کردیم از ادامه این راه خسته ایم چی؟

راه دیگر اینه که با یک همسفر این راه رو طی کنیم.

اونوقت می شه تو اون راه مثل یک جسم و یک روح با هم باشیم.

یک خط برای پایان :

  همیشه در راه سفر به سوی خدا نباید از بین او و انسان یکی را برگزید.بلکه باید از میان عشق و تنهایی زیباترین را برگزید...

پیترپن(.)


عشق در دوزخ

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچکس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این کار شما تروریسم است!

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...هم را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!

� با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند � پائولو کوئلیو

به همراه زمان سفر میکنم...

تصمیم میگیرم برای همیشه فراموشش کنم چون بهش علاقه دارم.

تا ابد با او سفر میکنم اما هیچگاه به یاد او نمی آورم که من که هستم و از کجا می آیم.

آخرین بار گفت : من نمیتوانم آنچه باشم که تو فکر میکنی.آنی نیستم که بتوانی بر علاقه من تکیه کنی...

حال مدت ها گذشته و او رفته بی آنکه به یاد آورد قلبی به دنبال اوست.

می ترسم یک روز مرا ببیند...

اما نه قرار نیست به او بگویم که چقدر دوستش دارم...تنها به او میگویم من با زمان سفر میکنم.

اما در اصل این زمان است که با من سفر میکند و هردو برای یک نفر و به دنبال یک نفر سفر میکنیم...

یک خط برای پایان :

   برایم مهم اینست که راهی که او طی میکند هیچگاه تنهایش نکند...مهم نیست که من برای او با تنهایی پیمان دوستی بسته ام...

پیترپن(.)


کاغذ سفید به قلم پیترپن (3)

آخه اون صفحات سفید بودند!!باورم نمیشد.آخه مگه چه اتفاقی افتاد.با سرعت رفتم یه ابی به صورتم زدم و دوباره به صفحات نگاه کردم.
نه انگار واقعیت داشت.اون صفحات پاک شده بودند و اصلا اونجا نوشته ای وجود نداشته!
برگشتم به صفحه آخر اما خب فکر کنم خودتون هم اینو فهمیدید که اون صفحه هم مثل بقیه صفحات پاک شده بود.
باورم نمی شد کتابی که تا چند دقیقه پیش داشتم صفحاتش رو میخوندم حالا تبدیل به یک کتابی شده که تمام صفحاتش سفیدند و فقط شماره صفحات در پایین اونها نوشته شده.
سریع آماده شدم تا برم سمت کتابفروشی و علاوه بر خرید جلد های دیگه بپسم چرا این اتفاق افتاده.
ساعت 9 بود که من رسیدم اونجا.دیدم باز هم چراغ کتابفروشی خاموشه و اون پیرمرد اونجا نشسته و داره کفش های کنار دستش رو واکس میزنه.
ازش پرسیدم مگه شما نگفتی بعد از یه هفته کتابفروش میاد!پس الان کجاست؟
پیر مردد گفت : سلام پسرم .
گفتم : ببخشید سلام.
گفت : اینجا کتابفروشی وجود نداره نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی؟
گفنتم : یعنی چی ؟ من یه فته پیش اومدم اینجا و شما گفتید که این کتابفروش هفته دیگه میاد.من باید کتابی ازش بخرم.نکنه اتفاقی براش افتاده؟
گفت : ببین پسر جان اینجا هیچوقت کتابفروشی نبوده و الان سالهاست که صاحب این فروشگاه مرده.در گذشته هم اینجا یک انتشارات بوده.
الالنم از این مسئله چیزی حدود 10 سال میگذره.
دیگه داشتم به مغزم شک میکردم...مثل دیوانه ها به پیرمرد نگاه میکردم و یک دفعه شروع کرم به فریاد زدن.
اصلا نمیفهمیدم.
صفحات سفید.
نبودن کتابفروشی.
مرگ اون کتابفروش.
یک دفعه دیدم پیر مرد بلند شد و دستش رو گذاشت روی شونه های من و گفت : تموم شد.درسته؟
گفتم چی تموم شد؟
گفت : کتاب رو میگم.بالاخره کتاب رو تا آخرش خوندی؟
گفتم :ب ..ب...بله ولی ش..ش.شم...شما از کجا میدونید؟
گفت : ببین پسر جان اون کتاب داستان زندگی تو بود.جلد های دیگر کتاب هم وجود داره اما تو باید اونها رو مینوشتی...
اما تو خوب صفحات کتاب رو نخوندی...از خیلی صفحات به راحتب گذشتی در حالی که تو اون کتاب به تو راهنمایی کرده بودم که به دقت اونها رو بخون.
گفتم : یعنی چی ؟ من متوجه نمیشم.من اون کتاب رو از متابفروشی خریدم و شما هم همیشه اینجا در حال واکس زدن کفش های مردم بودید.
حالا میگین اون کتاب داستان زندگی منه و شما اون رو نوشتید؟
گفت : نه.من اون رو ننوشتم ام یک صفحه بود که در اون شماره ای درج نشده بود.اون صفحه جایی بود که من تو رو راهنمایی کرده بودم.
صفحات 16 و17 رو یادت میاد؟یادته چقدر تو اون صفحات گم شده بودی؟یادته چقدر کلمات رو اشتباه میخوندی و بعد از چندین بار خوندن متوجه اشتباهاتت شدی؟
اونها سنین 16 و17 سالگی توبود.سنینی که انقدر در اونها اشتباه میکنی تا بالاخره بعد از چندین بار اشتباه به اونها پی میبری.
در روابط با دیگران.دوستی.زندگی.استفاده از دقایق زندگی.شناخت ادم ها. عشق. محبت
یادته چه قدر غرق اون صفحات شده بودی؟
صفحه های 20 تا 30 رو چی ؟ اونا رو یادته ؟ 
گفتم آره .اما ...
گفت اونها سنین 20 تا 30 سالگیه توبود.سنینی که در اون ها واقعیت های گذشته رو به خوبی میفهمیدی و با واقعیت ها روبهرو میشدی.
واقعیته هایی که در سنین 16 و17 سالگی نمیتونستی قبول کنی.
اون پیرمرد گفت : تو به خوبی زندگی نکردی...از دقایق و ثانیه ها به خوبی استفاده نکردی...
فکر میکردی میتونی دوباره به صفحات قبل برگردی و اون هارو بخونی اما در صفحه 67 عمر تو به پایان رسید.
و حالا هم اومدی کنار انتشاراتی که ناشرش خودت بودی و خودت 10 سال پیش اینجا کتاب میفروختی...
نمی دونستم چی بگم ....فقط نگاه میکردم.به پیرمرد.به تاب توی دستم.به اون انتشاراتی که خاک گرفته بود.به عکسی که روی دیواراون انتشارات زده بودند.
بله اون عکس ، عکس من بود.
گفتم : من می خوام دوباره زندگی کنم.خواهش میکنم اون صفحات رو برای من برگردون...ازت خواهش میکنم.
قول میدم تمام صفحات رو به خوبی بخونم...خواهش میکنم.
پیر مرد همینطور که داشت وسایلش رو جمع میکرد به نگاهی کرد و خندید و گفت : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید. 
داشت اشک از چشمام میومد..نمی دونستم چی کار کنم...من 67 سالم بود و عمرم به پایان رسیده بود...
خیلی از لحظات زندگیم رو فراموش کرده بودم....خیلی از دقایقی رو که میتونستم به خوبس بگذرونم با سرعت و بی دلیل از کنارشون رد شده بودم.
پیرمردم دستی به صورتم کشید و گفت : این یک خواب نیست...یک واقعیته..اما این واقعیت در اینده اتفاق می افته...تو هنوز چنیدین سال دیگه تا پایان این کتاب فرصت داری...
شاید صفحات پاک شده باشند اما حالا تو باید اون هارو بنویسی...تو باید شروع به نوشتن کتاب زندگیت کنی...
خدا حافظ...
همونطور که به پیرمرد نگاه میکردم یک دفعه یک نفر زد پشتم و گفت : اقا آقا ...حال شما خوبه ؟؟؟آقا ...
برگشتم به پشتم نگاه کردم ودیدم یک نفر داره باهام حرف میزنه..
گفتم : بله بله...بله حالم خوبه...خخخخووبم.
گفت میشه بپرسم ساعت چنده ؟ گفتم بله ساعت..
نگاهی به ساعت انداختم و دیدم ساعت 7 بعد از ظهر و من کپشت شیشه کتابفروشی ایستادم و دارم به کتاب " کاغذ سفید " نگاه میکنم.
انقدر همه چیز پیچیده به نظر می اومد که حتی جواب اون مرد رو هم ندادم...اون هم فکر کرد من دی.انه شدم.زیر لب یک چیز گفت و رفت.
وقتی فهمیدم تمام این مدت من پشت شیشه کتابفروشی بودم و تنها به جلد اون کتاب نگاه میکردم باورم نمی شد که چطور این لحظات از مقابل من گذشتند.
یک دفعه یاد اون تکه کوچک کاغذ افتادم که از کتاب بریده بودم.نگاه کردم و دیدم داخل جیبمه و روش نوشته شده بود : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید.

کاغذ سفید به قلم پیترپن (2)

تا اینکه رسیدم به صفحه 20.اون صفحه ذهنم رو شدیدا به خودش مشغول کرده بود.انگار جملاتی که توی اون صفحه نوشته شده بود تمام نوشته های قبل رو رد میکرد و مخالف اون ها بود.
انقدر درگیر جملات صفحات 20 تا 30 شده بودم که هر جا و هر دقیقه بهشون فکر میکردم.
اما اینو یادم رفت که بگم.آخر صفحه 20 نوشته شده بود : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید.
جمله جالبی .جالبتر از اون این بود که زیرش خیلی ریز نوشته شده بود : پس از خواند جمله ان را از صفحه جدا کنید.
منم اون یک جمله رو از صفحه بریدم و ادامه صفحات رو خوندم.وقتی به صفحه های 30 رسیدم احساس میکردم اون کتاب بخشی از من شده و من دارم باهاش زندگی میکنم.
خیلی از جملات و حرف های کتاب خوشم اومده بود.فکر میکردم انگار اصلا من تا حالا صفحات قبل رو به این خوبی درک نکرده بودم.
هنوز کتاب تموم نشده بود اما من تصمیم گرفتم که برم و جلد های دیگه اون رو هم بخرم.نگاهی به پشت کتاب انداختم و دیدم نوشته : جلد یک ، جلد پایانی
اما خط بعدش نوشته شده بود : پس از خواندن و درک تمامی مطالب این کتاب میتوانید با مراجعه به این انتشارات دیگر جلدهای ان را نیز تهیه کنید.
خیلی تعجب کردم.اخه اگر جلد پایانی هم همینه پس دیگه نباید جلد دیگری داشته باشه.از خونه رفتم بیرون برای اینکه برم دنبال بقیه کارام و آخر شب هم یه سر به اون کتاب فروشی بزنم.
ساعت ها گذشت و دیگه هوا تاریک شده بود نگاهی به ساعتم کردم و یک دفعه یادم افتاد که باید برم و جلد دیگه رو هم بگیرم.
خیلی سریع شروع به دویدن به سمت کتابفروشی کردم.اخه اون موقع ساعت 9 بود . کتاب فروشی ساعت 9:30 تعطیل میشد.
وقتی از دور به کتاب فروشی نگاه کردم دیدم چراغهاش خاموشه و نگاهی به ساعتم کردم و دیدم ساعت 9:15 .
نزدیکتر رفتم و دیدم یک پیرمرد نابینا نشسته کنار در کتاب فروشی.
اگا نگاهی به وسایل دور و اطرافش میکردی به راحتی میشد فهمید که اون کارش واکس زدن و کفش های مردم رو واکس میزنه.
ازش پرسیدم پدر جان الان ساعت 9:15 و اینجا باید باز باشه.
شما نمیدونی چرا تعطیل شده؟
سرش رو بالا آورد و گفت امروز کتابفروش باید زود میرفت برای همین زودتر از همیشه کتابفروشی رو تعطیل کرد.بعد گفت : البته اون تا هفته دیگه نمیاد.کاری براش پیش اومده.
با خودم گفتم این هم از شانس بد من.از پیر مرد خداحافظی کردم و اومدم خونه.
مشغول خودن کتاب شدم و به صفحه40 رسیدم.
اما انگار داشت برام کسل کننده میشد.همش فکر میکردم که قراره اخر این کتاب چه اتفاقی بی افته و همش جملات رو با سرعت و بدون دقت میخوندم .
تو اون هفته خیلی کم کتاب رو خوندم تا اینکه یک روز به انتهای کتاب و صفحه 67 رسیدم.
خیلی جالب بود که بعد از این همه خودن اخرش نوشته شده بود ادامه در جلد های دیگر.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و دیدم همینطور دارن ثانیه ها حرکت میکنند و این دقیقه ها رو به دنبال خودشون میکشند و من چیزی حدود 2 هفته بود که داشتم اون کتاب رو میخوندم.یاد افتاد که پایان هفتست و فرداش باید میرفتم که جلد های دیگرو بگیرم.
یک دفعه یاد جمله پشت جلد افتادم . احساس کردم ممکنه بعضی قسمت هارو به خوبی نفهمیده باشم.
تصمیم گرفتم برگردم به صفحه اول و اون رو دوباره خیلی سریع مرور کنم.
با سرعت صفحه اول کتاب رو باز کردم.
خیلی عجیب بود....واقع عجیب بود...اخه چرا؟چرا؟
مگه چه اتفاقی افتاده؟
اینها جملاتی بودند که من با سرعت میگفتم.خیلی عجیب بود آخه اون صفحه...

کاغذ سفید به قلم پیترپن (1)

سلام دوستان.این یک داستانه که من هر وقت میام اینجا قسمتی از اون رو مینویسم.امیدوارم برای همه جالب باشه. ... 1 سال پیش داشتم از کنار یک کتاب فروشی رد میشدم.همینطور که داشتم به کتابهای پشت شیشه نگاه میکردم یک دفعه چشمم به کتابی خورد که اسمش بود "کاغذ سفید" رفتم داخل فروشگاه و از کتابفروش خواستم که اون کتاب رو برام بیاره.به مقدمه کتاب نگاهی سریع انداختم و از قلمش خوشم اومد.کتاب رو خریدم و رفتم خونه. اون شب شروع کردم به مطالعه کتاب.موضوع جالبی داشت.اگر بخوام وصفش کنم باید اینو بگم که این کتاب از دور به نظر چیزی حدود 300 صفحه داشت اما وقتی به آخرین برگ نگاه میکردی در پایین اون نوشته شده بود 67. صفحات اولش خیلی برام جالب بود ...وقتی که به صفحات 16 و 17 کتاب رسیدم انگار جملات داشتند با هام حرف میزدند.هرکدوم از جمله ها من رو یاد یک اتفاق می انداخت...هرچی جلوتر میرفتم انگار به جملات وابسته میشدم و نمی تونستم به صفحه های بعد برم. وقتی به انتهای صفحه 17 رسیدم برگشتم و دوباره از اول صفحه 16 کتاب کاغذ سفید شروع به خوندنش کردم. احساس میکردم که جملات برام کم رنگ شدن.انگار چند سال بود که این دوصفحه باز نشده بود و لای بقیه صفحات گم شده بود در صورتی که من دقایقی قبلش اون رو خونده بودم. بار اول که صفحه 16 رو میخوندم کلی از کلمات رو اشتباه تلفظ میکردم و همون باعث شده بود که معنی دیگه رو جملات به خودشون گرفته بودند. بالاخره بعد از 6.5 بار خوندن تمام کلمات رو درست تلفظ کردم و معنی واقعی اون دو صفحه رو فهمیدم. شاید تعجب کنید و بگید پسری تو این سن چطور نمیتونه 2 صفحه رو درست بخونه اما من بهتون پیشنهاد میکنم تا پایان داستان با من همراه باشید اونوقت میفهمید که چرا!! بعد از چند بار خوندن اون صفحات بالاخره به صفحات دیگه رفتم و شروع به خوندنش کردم. هرچی جلوتر میرفتم احساس میکردم صفحات اول داره از ذهنم پاک میشه.انگار هر جمله جای خودش رو به جمله بعدی میداد. خواستم برگردم به صفحات قبل و اون ها رو دوباره مرور کنم .آخه داشت موضوع اصلی از یادم میرفت.اما جملات بعدی من رو به سمت خودشون میکشیدند و همینطور صفحات به سرعت در مقابلم ورق میخوردند تا اینکه... ........................................................... ادامه این داستان در پست بعدی. نویسنده : پیترپن

وقتی دستهایم خالی باشند...

گاهی برای حرف زدن مقدمه لازمه اما مقدمه ای رو برای گفتن نداریم.

گاهی بای دوست داشتن دلیلی لازمه اما دلیلی نداریم.

گاهی برای تنها شدن دلیلی لازمه اما دلیلی نداریم.

گاهی برای خسته شدن دلیلی لازمه اما دلیلی نیست.

گاهی میخواهیم چیزی را هدیه کنیم اما دستهایمان خالیست!

وفتی دست هایمان خالیست برای هدیه کردن چه خواهیم داشت.ایا آنروز هم میگوییم دلیلی برای پر بودن دستانمان نیست؟

وقتی دستهایم خالی باشند نگاهی میکنم تا ببنیم چیز دیگری را میتونام هدیه کنم.در گوشه و کنار حرف هایم کمی احساس را هدیه میکنم.

کمی باور راهدیه میکنم.

کمی از گلدان خوشبختی آرزویی هدیه میکنم...کمی از باور هایم عشق را هدیه میکم.

کمی به رویاهای طرف مقابلم سفر میکنم...

آیا باز هم برای او دستان من خالیست؟

یک خط برای پایان : 

  *** اگر دست هایت خالیست کمی به گوشه و کنار قلبت سر بزن...آنجا هیچوقت خالی نیست.***

پیترپن(.)

چرا؟

چرا بعضیها انسانیت رو فراموش کردن؟

چرا انقدر دنیا خسته کننده شده؟

چرا انقدر دنیا برای خواسته های ما کوچیکه؟

چرا همیشه برای بودن از ما دلیل میخوان؟

چرا بعضی ها واقعیت ها رو نمی بینند؟

چرا انقدر مردم از هم دور شدند؟

چرا هیچوقت نمیشه همه جا در صلح و ارامش باشه؟

چرا نمی تونیم گاهی منظورمون رو به خوبی به فهم دیگران برسونیم؟

چرا گاهی یادمون میره یکی اون بالا هست که مارو خیلی دوست داره؟

چرا گاهی اقدر از آفریدگارمون دور میشی؟

چرا؟

پیترپن(.)