تنها میشویم تا باور کنیم تنهایی را...
گاهی پیش می آید انقدر از تنها شدن میترسیم که تصمیم میگیریم یک بار اون رو تجربه کنیم تا اگر روزی تنها شدیم بتونیم باهاش کنار بیایم و در کنار تنها یی زندگی کنیم.
خیلی خوبه که ما آدم ها انقدر قدرت داریم که میتونیم با چیز هایی باور نکردنی مبارزه کنیم.
بعضی وقتا به تنهایی سلام میکنیم...میریم و مدتی باهاش هم خونه میشیم...
انقدر در کنارش میمونیم تا بتونیم یک روز در کنارش زندگی کنیم.
اما گاهی انقدر به تنهایی نزدیک میشیم که یادمون میره برای چی اومدیم.
یادمون میره یک نفر اون ور دیوار تنهایی منتظرمون ایستاده...
شب و روز اونجا قدم میزنه تا برگردیم...
گاهی انقدر غرق در تنهایی میشیم که انگار نه انگارفردی پشت دیوار تنهاییمون به انتظار نشسته...
شاید مدتها اون رو فراموش کنیم اما یک روز برمیگردیم...
از پشت دیوار خلوت دلمان به یار قدیمی سلام میکنیم...
شاید نگاهی کنه و بگه : کاش این سلام همچون مهربانی خدانگهداری بود که در هنگام ترکم می گفتی...
به او میگوییم نه ..اینطور نیست...اما می دانیم که خیلی بیشتر از اینطور هاست...
او راست میگوید...اینبار تنهایی جای اورا گرفته ...
این تنهایی برای همنشین شدن با ما چه کارها که نمیکند...
شاید آن یار قدیمی را فراموش کنیم اما او تا پایان عمر پشت دیوار تنهایی ما مینشنید تا شاید روزی بازگردیم...شاید
یک خط برای پایان :
***گاهی انقدر از تنهایی ها میترسیم که دیگر آن یاران صمیمی را از یاد میبریم و روزی بازمیگردیم که تنهایی جای آنها را پرکرده!***
