یک داستان ...

یکی بود یکی نبود.

یه روز یه دنیایی بود که کاغذی بود.

مردمش هم از شیشه...همشون در کنار هم بودند ...

اما یک روز یه نسیم اومد و همه مردم رو شکست..همه از هم دور شدند و توی دنیای کاغذی پخش شدند.

روز ها گذشت و طوفان شد...اونوقت باعث شد تا این دنیای کاغذی از بین رفت...

آیا ممکنه این دنیای کاغذی دنیای ما باشه؟

یک خط برای پایان :

***ای کاش دنیای ما آدم ها کاغذی نبود و رابطه هامون هم از جنس شیشه نبود...***

پیترپن(.)

تنها میشویم تا باور کنیم تنهایی را...

گاهی پیش می آید انقدر از تنها شدن میترسیم که تصمیم میگیریم یک بار اون رو تجربه کنیم تا اگر روزی تنها شدیم بتونیم باهاش کنار بیایم و در کنار تنها یی زندگی کنیم.

خیلی خوبه که ما آدم ها انقدر قدرت داریم که میتونیم با چیز هایی باور نکردنی مبارزه کنیم.

بعضی وقتا به تنهایی سلام میکنیم...میریم و مدتی باهاش هم خونه میشیم...

انقدر در کنارش میمونیم تا بتونیم یک روز در کنارش زندگی کنیم.

اما گاهی انقدر به تنهایی نزدیک میشیم که یادمون میره برای چی اومدیم.

یادمون میره یک نفر اون ور دیوار تنهایی منتظرمون ایستاده...

شب و روز اونجا قدم میزنه تا برگردیم...

گاهی انقدر غرق در تنهایی میشیم که انگار نه انگارفردی پشت دیوار تنهاییمون به انتظار نشسته...

شاید مدتها اون رو فراموش کنیم اما یک روز برمیگردیم...

از پشت دیوار خلوت دلمان به یار قدیمی سلام میکنیم...

شاید نگاهی کنه و بگه : کاش این سلام همچون مهربانی خدانگهداری بود که در هنگام ترکم می گفتی...

به  او میگوییم نه ..اینطور نیست...اما می دانیم که خیلی بیشتر از اینطور هاست...

او راست میگوید...اینبار تنهایی جای اورا گرفته ...

این تنهایی برای همنشین شدن با ما چه کارها که نمیکند...

شاید آن یار قدیمی را فراموش کنیم اما او تا پایان عمر پشت دیوار تنهایی ما مینشنید تا شاید روزی بازگردیم...شاید

یک خط برای پایان :

***گاهی انقدر از تنهایی ها میترسیم که دیگر آن یاران صمیمی را از یاد میبریم و روزی بازمیگردیم که تنهایی جای آنها را پرکرده!***

پشت درياها...

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

سهراب سپهری(.)

یک رنگ برای من!

رنگ آسمون توی روز خیلی عوض میشه...یه موقع سیاه و تاریک مثل یه مداد سیاه و یه موقع آبی و روشن مثل رنگ امید.

رنگ ما آدم ها همینطوریه.یه روز سیاه و تیره یه روز روشن ..

یکی میگه خب معلومه دیگه ما ها انسانیم برای همین یه روز خوبیم یه روز بد.

من میگم درسته ما ها انسانیم ولی...

ولی اونایی مون که رنگ روزشون تاریکه روز روشن دیگران رو تاریک میکنند.

ما همه داریم تو یه تاریکی زندگی میکنیم اما نمی دونیم..فکر میکنم دنیا روشنه...

یه کم هم واقع بین بودن خوبه...باور کنیم که چگونه و چطور هستیم...به نقاب های خودمون اعتماد نکنیم...اونا فقط برای گول زدن دیگران هستند و ما نباید اونا رو باور کنیم...

خیلی وقتا انقدر به یک تاریکی نزدیک میشیم و همش هم میگیم که روشنیم و خودمون هم باور میکنیم اما واقعیت چیز دیگریست...چیزی بیشتر از یک تاریکی

یک خط برای پایان : 

        ***همیشه نگاه نکردن به مشکلات و نادیده گرفتنشون به نفع ما نیست...***


پیترپن (.)

چتر ها را باید بست ...

اگه سری به اشعار سهراب بزنیم با این بیت هم بر میخوریم:

                             چتر هارا باید بست...

                                                    زیر باران باید رفت...

خیلی وقتا شده انقدر دلم از دنیا گرفته که دعا میکنم بارون بیاد تا برم باهش یکم حرف بزنم.

یکم باهاش دردودل کنم تا یکم غم و غصه رو فراموش کنم...وقتی نگاه می کنم  و میبینم هزاران قطره کنار هم به سمت زمین می دوند خیلی به هم امید میده...

اما وقتی به زمین میرسند از هم جدا میشند...هرکدوشون محکم به زمین میخورند و از هم میپاشند...

هر قطره به چندین قطره دیگه تبدیل میشه...

اما.اما هنوز هم قطرن.هنوز هم وقتی به اون ها نگاه میکنی داخلش کسی رو میبینی که از آغاز زندگیت باهاش همسفر بودی...تو غم و شادیهات کنارت بوده...

میشینم و باهاش حرف میزنم.خیلی زود جوابم رو میده،انقدر زود که حتی تصورش هم سخته...

ما ادم ها غم و اندوهمون رو پنهان میکنیم و حتی خیلی وقتا اون ها رو به خودمون هم نشون نمیدیم...

چرا؟

مطمئنم یک روز همه اینها جمع میشن و غمی بزرگ میسازند...غمی تاریک تر از یک شب

وقتی که تنها میشیم باید چتر هامون رو ببندیم...به واقعیت ها نیم نگاهی کنیم...شاید یه کم این بارون ما رو خیس کنه اما به نتیجش می ارزه...

یه کم زیر بارون واقعیت ها بریم و نیم نگاهی بهشون بندازیم...همیشه نگه داشتن چتر بالای سر تنهایی خوب نیست...اونوقت ممکنه اون تنهایی پیشمون لونه کنه برای همیشه بمونه...

یه کم بذاریم تنهایی مون پرواز کنه...زیبایی هایی تو دنیا هستن که میتونن به راحتی جاشو برامون بگیرن...

تنها    چتر ها را باید بست...

                      زیر باران باید رفت ...

یک خط برای پایان :

  ***کمی در باران واقعیت ها قدم بزنیم سپس چتری بسازیم برای فراموش کردن تنهایی دلمان***

پیترپن(.)

چندین راه برای رفتن و یک راه برای ماندن

خیلی وقتا پیش میاد که تصمیم میگیریم به چیزی که خیلی بهش احتیاج داریم برسیم...

خیلی راه ها وجود دارند که مارو به اون چیز می رسونند.تا حالا برای خیلی هامون پیش اومده که برای رسیدن به خواست هامون کار های عجیب و غریبی انجام بدیم و از راه های مختلف بخوایم به خواسته هامون برسیم.

اما آیا وقتی بهش رسیدم از چندین راه هم میتونیم نگهش داریم...

رابطه ما آدم ها هم همینه...خیلی وقتا برای رسیدن به یک نفر تمام تلاشمون رو میکنیم و خیلی از راه ها رو امتحان میکنیم تا به اون آدم برسیم...از خیلی چیز ها میگذریم...حتی از خیلی از افراد میگذریم...

تمام این ها تنها برای رسیدن به یک نفر و هیچ چیز دیگه ای نمی تونه دلیله این کارها باشه...

فرض کنید به اون نفر هم رسیدیم ..آیا همیشه میتونیم اون رو کنارمون حفظ کنیم؟

ممکنه با خیلی از کارها اون رو از خودمون برنجونیم و یا خیلی از اتفاقات باعث بشند که اونها از ما دور بشن..

آیا برای نگه داشتن اون ادم ها هم خیلی راه وجود داره.

شاید بگین آره.اما اینطور نیست...مطمئن باشید که حتی اگر هزاران کار هم برای بودن اون ادم انجام بدین باز هم تنها یک چیزه که میتونه اون رو پیش شما نگه داره...

چیزی که شاید باعث بشه اون ادم ناخواسته در کنارتون بمونه...حتی بدون این که شما این رو ازش بخواین.

خیلی ها میگن عادت اما من میگم عشق.

منظور از عشق این نیست که ما هر کسی رو دیدیدم عاشق بشیم!

ما آدمها انقدر قدرت داریم که میتونیم همه چیز رو به خودمون جذب کنیم....عاشق همه چیز بشیم.

مثل یک پسر بچه که عاشق اسباب بازی هاشه...

مثل ما ادم ها که یک روز عاشق هم میشیم...

مثل کسانی که عاشق خدا میشند...

مثل کسانی که عاشق مال و ثروت دنیا میشن...

مثل اونایی که عاشق دنیایی ابدی هستند و برای رسیدن به اخرتی زیبا تلاش میکنند...

همه ی اینها رو یک عشق میسازه...

اما خیلی راه ها برای رسیدن به همه ی اونها هست..

ولی تنها عشق اونها رو کنار ما نگه می داره...نه هیچ چیز دیگر.

یک خط برای پایان :

   ***همیشه برای رسیدن به خواسته هایی تلاش گنیم که عشق رو در اونها احساس کنیم***

پیترپن(.)

فقط نگاه می کنم ...

خیلی وقته که تصمیم گرفتم فقط به آدم ها نگاه کنم... 

خیلی ها از کنار ما رد میشن.یه سری می مونن و یه سری هم میرن اونایی که میرن فقط یک تصویر کوچیک ذهنی برای ما باقی می ذارن اما اونایی که می مونند... 

اونایی که کنار ما می مونند با ما هستند و کمک میکنند تا یک تصویر همیشگی رو با ما بکشن و کنار مون بذارن. اما ازبین همون ها هم خیلی هاشون میرن.. 

بعضی هاشون خیلی زود و خیلی هاشون هم بعد یه مدت طولانی...اما بالاخره میرن. 

خیلی وقتا دلم میخواست بپرسم چرا؟ 

چرا باید یک روز کسانی که پیش ما هستند از کنار ما برن؟ 

چرا باید همه چیز یک روز تموم بشه؟

 چرا خیلی ها به آدم های اطرافشون موقع رفتن نگاه نمی کنند؟ 

چرا و چرا وچرا.... جواب این چرا ها رو هیچکس نمیده...مطمئا باشید.اگر حتی یک نفر هم جواب این هارو میدونست همون یک نفر هم بعد از جواب دادن به این سوالات نمی رفت... 

خیلی حرف ها رو خیلی ساده میزنیم چون فکر میکنیم ساده هستند بعد خیلی ساده از اون ها می گذریم چون انگار باور میکنیم که واقعا خیلی حرف های کوچیکی هستند. 

فکر کنم اگر فقط تو این دنیا نظاره گر باشیم بهتره...فقط ببینیم که آدم ها میان و میرن... حالا بعد از مدت ها منم تصمیم گرفتم فقط به مردم نگاه کنم...هیچکس رو باور نکنم...دنبال سایه هیچکسی نرم...عشق ادم ها رو باور نکنم...

هر چقدر هم به من نزدیک بودند بازهم فقط از دور به اونها نگاه کنم. ا

نگار واقعا همه چیز تنها از دور قشنگه ...همه چیز تنها از دور رنگ بودن رو نشون میده... مثل یک شهر که وقتی توی شب بهش نگاه میکنی چراغ های خونه هارو میبینی که روشن و خاموش میشن و یک زیبایی خوبی رو میسازند...

اما وقتی از نزدیک نگاه میکنی میبینی که در کنار خاموش شدن چراغ ها چراغ دل آدم ها هم خاموش میشه... اونوقت که دیگه نمیتونی زیبایی رو ببینی... 

دور...خیلی دور...همیشه در کنار دوردست ها می ایستم به دنیا نگاه میکنم و میخندم...می خندم تا زیبایی ها رو باور کنم.... شاید همه از کنارم رفتن اما باز هم میخندم...چون وقتی زیبایی هارو میبینم با خاطرات خوب ادم ها زندگی میکنم ... اونوقت که دیگه هیچ چیز و هیچکس آدم رو تنها نمی ذاره... خیلی ساده اما پر از معنی بودن... 

باور میکنیم که هستیم و با هم زندگی میکنیم...آره..بودن رو باور میکنیم... 

یک خط برای پایان: 

  ***سهم ما از زندگی کردن بودن نیست...بلکه سهم ما زندگی کردن در کنار بودن هاست...*** 

پیترپن...(.)