هر روز خورشید صبح با قدم هایش امید را به من هدیه میکند ...
هر شب آسمان و ستاره هایش سکوت را جشن میگیرند بی آنکه بدانند صبح در راه است...
دیروز در رویای امروز قدم میزدم و امروز در خاطره رویای دیروز سردرگم مانده ام...
گاهی لحظه هایم محتاج یک احساس اند...
محتاج به آنی که بی او ثانیه ها خالی از دلبستگیست....
امروز انسان ها را در صبح میبینم ...
و فردا تنها تصویرشان در قدم های عقربه های ذهن من است...
آیا خورشید تا ابد خواهند ماند؟
آیا ستاره ها هر شب را به امید نور ماه جشن میگیرند...
آیا تا ابد خورشید و ماه با فاصله ها به یکدیگر نزدیکند؟
آن که از دیروز با من بود حال دست خورشید صبح را میگیرد...
انکه امروز امید را به خورشید داد تا آن را به من هدیه دهد حال را در جشن ستاره ها میرقصد...
تو کیستی که با من اما من بی تو در لحظه ها هستم...
تو کیستی که یک لخظه وجودت را به هزاران احساس نمی بخشم...
گاه دلگیرم از حرف هایت ...
گاه می گویم اگر هستی چرا من را به این رویا میسپاری...
گاهی میگویم تا آن روز قیامت که میگویی چند قدم راه است؟...
هر که هستی از دیروز و در امروز تا فردا با من بودی و هستی و خواهی بود...
شاید آن روز قیامت که از ان گفتی 1 قدم آنسوتر از نزدیکی ماه و خورشید باشد...
شاید آن لحظه ی دلبستن به تو همان لحظه هدیه کردن نور خوشید به چشمان ستاره های آسمان سکوت باشد...
نمی دانم...قدم هایم گاه آرام است و گاه با تپش قلبم به سویت می دوم...
گاه از ای دنیا برای شکایت می آیم اما هر چه در میزنم میگویند ، نیستی...
گاهی برایت اواز می خوانم اما صدای دستانت را که مرا تشویق میکنند نمی شنوم...
گاهی میگویم چرا آدم ها انقدر از سایه خود میترسند؟....
شاید این اشکال از من است...
آری من هنوز نمی دانم تو کیستی..
ای آن که با منی...ای آنکه هر لحظه به شوقت هدیه خورشید را با آغوشی باز میپذیرم و ای آن که با غم احساس نبودنت هر شب در میان جشن ستاره ها میگریم ، .... با من باش...
می روم تا یک روز با دستانی باز گردم که به امید دستان انسان های زمینی نباشد...
می روم تا روزی باز گردم که تنها برای دیدن تو از خواب برخیزم و تنها برای رسیدن به تو از سایه ستاره ها در صبح نشانی بگیرم....
با من باش ...
یک خط برای پایان :
خدایا مرا به جایی برسان که با عشق تو تا پایان راه پرواز کنم ....گرچه من با امید دیدنت امروزها را به دست دیروز می سپارم...اما همچنان فردا در آینده ام جاریست...
نوسنده : پیترپن