پستچی 3 بار در میزند!

پستچی 3 بار در میزند...

روایتی است از یک عشق ، از یک رویا ، از محبت و از دین...

با تمام عشقش میرود...سفر میکند...با دنیا هم صدا میشود و خدا را احساس میکند...

رنگ خدا را در دفتر عشق نقاشی میکند....

رمانی از دنیایی نزدیک به احساس اما دور از باور...

پستچی 3 بار در میزند....

باور میکنیم امروز آینده را میسازد...

عشق چیزی بیش از دیروز و امروز و فرداست...

یک اتفاق...یک حادثه...یک دنیا تنهایی... یک راه...و تنها یک عشق...

رمان پستچی 3 بار در میزند روایتیست متفاوت تر یک احساس...

احساسی به رنگ وجود خدا...بازمیگردیم به دیروز اما در آینده خواهیم ماند...

رمان  پستچی 3 بار در میزند به زودی منتشر میگردد.

نویسنده کتاب : پیترپن

یک خط برای پایان :

    رمان پستچی 3 بار در میزند اولین کتابی است که پس از مدت ها نوشتن تصمیم به انتشار اون گرفتم.

    نویسنده : پیترپن

هر لحظه با من است...

هر روز خورشید صبح با قدم هایش امید را به من هدیه میکند ...

هر شب آسمان و ستاره هایش سکوت را جشن میگیرند بی آنکه بدانند صبح در راه است...

دیروز در رویای امروز قدم میزدم و امروز در خاطره رویای دیروز سردرگم مانده ام...

گاهی لحظه هایم محتاج یک احساس اند...

محتاج به آنی که بی او ثانیه ها خالی از دلبستگیست....

امروز انسان ها را در صبح میبینم ...

و فردا تنها تصویرشان در قدم های عقربه های ذهن من است...

آیا خورشید تا ابد خواهند ماند؟

آیا ستاره ها هر شب را به امید نور ماه جشن میگیرند...

آیا تا ابد خورشید و ماه با فاصله ها به یکدیگر نزدیکند؟

آن که از دیروز با من بود حال دست خورشید صبح را میگیرد...

انکه امروز امید را به خورشید داد تا آن را به من هدیه دهد حال را در جشن ستاره ها میرقصد...

تو کیستی که با من اما من بی تو در لحظه ها هستم...

تو کیستی که یک لخظه وجودت را به هزاران احساس نمی بخشم...

گاه دلگیرم از حرف هایت ...

گاه می گویم اگر هستی چرا من را به این رویا میسپاری...

گاهی میگویم تا آن روز قیامت که میگویی چند قدم راه است؟...

هر که هستی از دیروز و در امروز تا فردا با من بودی و هستی و خواهی بود...

شاید آن روز قیامت که از ان گفتی 1 قدم آنسوتر از نزدیکی ماه و خورشید باشد...

شاید آن لحظه ی دلبستن به تو همان لحظه هدیه کردن نور خوشید به چشمان ستاره های آسمان سکوت باشد...

نمی دانم...قدم هایم گاه آرام است و گاه با تپش قلبم به سویت می دوم...

گاه از ای دنیا برای شکایت می آیم اما هر چه در میزنم میگویند ، نیستی...

گاهی برایت اواز می خوانم اما صدای دستانت را که مرا تشویق میکنند نمی شنوم...

گاهی میگویم چرا آدم ها انقدر از سایه خود میترسند؟....

شاید این اشکال از من است...

آری من هنوز نمی دانم تو کیستی..

ای آن که با منی...ای آنکه هر لحظه به شوقت هدیه خورشید را با آغوشی باز میپذیرم و ای آن که با غم احساس نبودنت هر شب در میان جشن ستاره ها میگریم ، .... با من باش...

می روم تا یک روز با دستانی باز گردم که به امید دستان انسان های زمینی نباشد...

می روم تا روزی باز گردم که تنها برای دیدن تو از خواب برخیزم و تنها برای رسیدن به تو  از سایه ستاره ها در صبح نشانی بگیرم....

با من باش ...

یک خط برای پایان : 

      خدایا مرا به جایی برسان که با عشق تو تا پایان راه پرواز کنم ....گرچه من با امید دیدنت امروزها را به دست دیروز می سپارم...اما همچنان فردا در آینده ام جاریست...

نوسنده : پیترپن

آسوده به یک رویا...

امروز خورشید با صدای دیروز بیدارم کرد...

با صدای خاطره ها...

امروز باد با نوازش ابر های میخواند.

صدای شیرین دیروزش در ذهنم میپیچد...

آسمان میگوید دوباره متولد ده است...

همان عشق دیروز...همان دوست دیروز...

همان خاطره ی امروز...

تنهایی در آغوش من است...

انجا در کنارش قلبیست که او بیش از من میفهمد...

دلم تنگ است اما با یادش میخندم...

حال با خود میگویم او آسود است...

تنهایی هم میخندد...عشق را در خاطره های به یاد دارم...

باد در میان کوچه های خالی از او میدود و نسیمش را برایم می آورد.

امروز برایم زیباست...با من نیست اما خاطرش با من است....

مثل یک لبخند...مثل یک بوسه بر آب....

مثل خندیدن خاطرات تلخ دیروز...

تنها می توانم بگویم دوستش دارم...تنهاییم میشنود..

به حالم میگرید ...اشک هایش را پاک میکنم و میگویم انجا او خوشحال است...درکنار عشقش خواهد ماند...

باز میخندم...او یک بار دیگر متولد شد...

حال با یک اشک در میان صورتم آسوده ام...آسوده به یک رویا....

یک خط برای پایان: 

              تولدت مبارک

نویسنده : پیترپن

تنهایی کمی آهسته بیا

دیروزم را در میان خاطره های پنهان میکنم.مبادا تنهاییم آگاه شود... 


آیا به راستی زندگی تکرار تکرار است؟

دیروز در امروز و امروز در فردا تکرار میشود.زمان میگذرد و تک تک ثانیه ها بدون نگاه کردن به گذشته ، به اینده سفر میکنند.

قدم هایشان اهسته است اما حال را از ما میگیرند و به گذشته میسپارند بی انکه نظر ما را بدانند.

شاید این قانون بقای زتدگیست...نه به وجود می اید و نه از بین میرود...تنها از حالتی به حالتی دیگر و از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشود.

این ما انسان ها هستیم که به این تبدیلات به خوبی نمینگریم.

امروز عاشق میشویم فردا عادت میکنیم بعد فراموش میشویم و سپس با تنهایی آشتی میکنیم...چند مدت میگذرد...باز هم عاشق میشویم و سیر عشق و عادت ها را میگذرانیم بی انکه از گذشته یاد داشتی برداریم.

برخی از ما گذشته را با تمام خوبی ها و بدی هایش به دور میریزند و برخی هم خوبی ها را نگاه داشته و بدی ها را ترک میکنند و برخی دیگر خوبی ها را نمیبینند و برای انتقام از بدی ها دست به کار میشوند.

عمر همچنان در سفر است.قدم هایش با ثانیه ها میروند و در یک نقطه ثانیه ها عمر را تنها میگذارند و در میان عبور سرد ثانیه ها می ایستیم...

انتخاب با کیست؟ با من یا با زمان یا با گذشته؟

آیا به تکرار اعتماد کنم و تغییر را فراموش کنم؟

آیا دل به امروز ببندم و دیروز را از یاد ببرم؟

آیا با خاطرات تلخ و شیرین گذشته عمر را سپری کنم؟

تمام این آیا ها یک خط جواب دارند و ان هم این است : اعتماد کن . تجربه کن . با تجربیات زندگی کن

""" امروز روزی بود که کسی که برایم از ثانیه ها بیشتر ارزش داشت سری به خانه ی تنهاییم زد...کمی طاقچه خاطراتم را تمیز کرد و رنگ و رویی دوباره به این دفتر خاطرات بخشید.از حالم و دنیای حالم پرسید..از این که ایا او را بخشیده ام یا نه؟...وقتی حرف هایش را دیدم فراموش کردم که چگونه رفت...چگونه به حرفهایم سکوت کرد...

تنها زمان حال را دیدم.شاید ان آخرین باری بود که میتوانستم با او هم صحبت شوم...پس از شادی گفتم..از بخشش...از فراموشی خاطرات تلخ...از زندگی دوباره...از عشق...از دوستی ...از محبت...هر چه باشد او روزی با من بود.

بازهم با سکوت رفت...بی آنکه حرفی بزند...اما شاید اینبار فهمید که این عشق است...عشق آن است که بی او اما برای او تمام زیبایی ها را آرزو کنی...شاید او عذابی را به تو هدیه داده باشد.اما هرچه باشد او روزی با تو بوده است...""" این قسمت دو روز پیش اتفاق افتاده است

یک خط برای پایان :

     *** تا امروز را داری از گذشته تنها خوبی ها را به یا اور و برای ساختن آینده ای شاد تلاش کن....شاید زندگی تکرار تکرار است..اما انتخاب با توست....تکرار هارا به زیبایی تکرار کن...***

نویسنده : پیترپن

یاد ما

انسان ها :
کمی می آیند .کمی میروند
    کمی نزدیک میشوند.کمی دور میشنود
             کمی سپید میشوند .کمی سیاه میشوند
                 کمی شادی میشوند.کمی غم میشوند
                          کمی باور می کنند. کمی از یاد میبرند.....

 

اما مگر از یاد ما نیز می روند؟؟؟   

  نویسنده:پیترپن