کاغذ سفید به قلم پیترپن (2)
تا اینکه رسیدم به صفحه 20.اون صفحه ذهنم رو شدیدا به خودش مشغول کرده بود.انگار جملاتی که توی اون صفحه نوشته شده بود تمام نوشته های قبل رو رد میکرد و مخالف اون ها بود.
انقدر درگیر جملات صفحات 20 تا 30 شده بودم که هر جا و هر دقیقه بهشون فکر میکردم.
اما اینو یادم رفت که بگم.آخر صفحه 20 نوشته شده بود : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید.
جمله جالبی .جالبتر از اون این بود که زیرش خیلی ریز نوشته شده بود : پس از خواند جمله ان را از صفحه جدا کنید.
منم اون یک جمله رو از صفحه بریدم و ادامه صفحات رو خوندم.وقتی به صفحه های 30 رسیدم احساس میکردم اون کتاب بخشی از من شده و من دارم باهاش زندگی میکنم.
خیلی از جملات و حرف های کتاب خوشم اومده بود.فکر میکردم انگار اصلا من تا حالا صفحات قبل رو به این خوبی درک نکرده بودم.
هنوز کتاب تموم نشده بود اما من تصمیم گرفتم که برم و جلد های دیگه اون رو هم بخرم.نگاهی به پشت کتاب انداختم و دیدم نوشته : جلد یک ، جلد پایانی
اما خط بعدش نوشته شده بود : پس از خواندن و درک تمامی مطالب این کتاب میتوانید با مراجعه به این انتشارات دیگر جلدهای ان را نیز تهیه کنید.
خیلی تعجب کردم.اخه اگر جلد پایانی هم همینه پس دیگه نباید جلد دیگری داشته باشه.از خونه رفتم بیرون برای اینکه برم دنبال بقیه کارام و آخر شب هم یه سر به اون کتاب فروشی بزنم.
ساعت ها گذشت و دیگه هوا تاریک شده بود نگاهی به ساعتم کردم و یک دفعه یادم افتاد که باید برم و جلد دیگه رو هم بگیرم.
خیلی سریع شروع به دویدن به سمت کتابفروشی کردم.اخه اون موقع ساعت 9 بود . کتاب فروشی ساعت 9:30 تعطیل میشد.
وقتی از دور به کتاب فروشی نگاه کردم دیدم چراغهاش خاموشه و نگاهی به ساعتم کردم و دیدم ساعت 9:15 .
نزدیکتر رفتم و دیدم یک پیرمرد نابینا نشسته کنار در کتاب فروشی.
اگا نگاهی به وسایل دور و اطرافش میکردی به راحتی میشد فهمید که اون کارش واکس زدن و کفش های مردم رو واکس میزنه.
ازش پرسیدم پدر جان الان ساعت 9:15 و اینجا باید باز باشه.
شما نمیدونی چرا تعطیل شده؟
سرش رو بالا آورد و گفت امروز کتابفروش باید زود میرفت برای همین زودتر از همیشه کتابفروشی رو تعطیل کرد.بعد گفت : البته اون تا هفته دیگه نمیاد.کاری براش پیش اومده.
با خودم گفتم این هم از شانس بد من.از پیر مرد خداحافظی کردم و اومدم خونه.
مشغول خودن کتاب شدم و به صفحه40 رسیدم.
اما انگار داشت برام کسل کننده میشد.همش فکر میکردم که قراره اخر این کتاب چه اتفاقی بی افته و همش جملات رو با سرعت و بدون دقت میخوندم .
تو اون هفته خیلی کم کتاب رو خوندم تا اینکه یک روز به انتهای کتاب و صفحه 67 رسیدم.
خیلی جالب بود که بعد از این همه خودن اخرش نوشته شده بود ادامه در جلد های دیگر.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و دیدم همینطور دارن ثانیه ها حرکت میکنند و این دقیقه ها رو به دنبال خودشون میکشند و من چیزی حدود 2 هفته بود که داشتم اون کتاب رو میخوندم.یاد افتاد که پایان هفتست و فرداش باید میرفتم که جلد های دیگرو بگیرم.
یک دفعه یاد جمله پشت جلد افتادم . احساس کردم ممکنه بعضی قسمت هارو به خوبی نفهمیده باشم.
تصمیم گرفتم برگردم به صفحه اول و اون رو دوباره خیلی سریع مرور کنم.
با سرعت صفحه اول کتاب رو باز کردم.
خیلی عجیب بود....واقع عجیب بود...اخه چرا؟چرا؟
مگه چه اتفاقی افتاده؟
اینها جملاتی بودند که من با سرعت میگفتم.خیلی عجیب بود آخه اون صفحه...
انقدر درگیر جملات صفحات 20 تا 30 شده بودم که هر جا و هر دقیقه بهشون فکر میکردم.
اما اینو یادم رفت که بگم.آخر صفحه 20 نوشته شده بود : اگر زندگی را باور نکنی آن را هرگز نخواهی دید.
جمله جالبی .جالبتر از اون این بود که زیرش خیلی ریز نوشته شده بود : پس از خواند جمله ان را از صفحه جدا کنید.
منم اون یک جمله رو از صفحه بریدم و ادامه صفحات رو خوندم.وقتی به صفحه های 30 رسیدم احساس میکردم اون کتاب بخشی از من شده و من دارم باهاش زندگی میکنم.
خیلی از جملات و حرف های کتاب خوشم اومده بود.فکر میکردم انگار اصلا من تا حالا صفحات قبل رو به این خوبی درک نکرده بودم.
هنوز کتاب تموم نشده بود اما من تصمیم گرفتم که برم و جلد های دیگه اون رو هم بخرم.نگاهی به پشت کتاب انداختم و دیدم نوشته : جلد یک ، جلد پایانی
اما خط بعدش نوشته شده بود : پس از خواندن و درک تمامی مطالب این کتاب میتوانید با مراجعه به این انتشارات دیگر جلدهای ان را نیز تهیه کنید.
خیلی تعجب کردم.اخه اگر جلد پایانی هم همینه پس دیگه نباید جلد دیگری داشته باشه.از خونه رفتم بیرون برای اینکه برم دنبال بقیه کارام و آخر شب هم یه سر به اون کتاب فروشی بزنم.
ساعت ها گذشت و دیگه هوا تاریک شده بود نگاهی به ساعتم کردم و یک دفعه یادم افتاد که باید برم و جلد دیگه رو هم بگیرم.
خیلی سریع شروع به دویدن به سمت کتابفروشی کردم.اخه اون موقع ساعت 9 بود . کتاب فروشی ساعت 9:30 تعطیل میشد.
وقتی از دور به کتاب فروشی نگاه کردم دیدم چراغهاش خاموشه و نگاهی به ساعتم کردم و دیدم ساعت 9:15 .
نزدیکتر رفتم و دیدم یک پیرمرد نابینا نشسته کنار در کتاب فروشی.
اگا نگاهی به وسایل دور و اطرافش میکردی به راحتی میشد فهمید که اون کارش واکس زدن و کفش های مردم رو واکس میزنه.
ازش پرسیدم پدر جان الان ساعت 9:15 و اینجا باید باز باشه.
شما نمیدونی چرا تعطیل شده؟
سرش رو بالا آورد و گفت امروز کتابفروش باید زود میرفت برای همین زودتر از همیشه کتابفروشی رو تعطیل کرد.بعد گفت : البته اون تا هفته دیگه نمیاد.کاری براش پیش اومده.
با خودم گفتم این هم از شانس بد من.از پیر مرد خداحافظی کردم و اومدم خونه.
مشغول خودن کتاب شدم و به صفحه40 رسیدم.
اما انگار داشت برام کسل کننده میشد.همش فکر میکردم که قراره اخر این کتاب چه اتفاقی بی افته و همش جملات رو با سرعت و بدون دقت میخوندم .
تو اون هفته خیلی کم کتاب رو خوندم تا اینکه یک روز به انتهای کتاب و صفحه 67 رسیدم.
خیلی جالب بود که بعد از این همه خودن اخرش نوشته شده بود ادامه در جلد های دیگر.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و دیدم همینطور دارن ثانیه ها حرکت میکنند و این دقیقه ها رو به دنبال خودشون میکشند و من چیزی حدود 2 هفته بود که داشتم اون کتاب رو میخوندم.یاد افتاد که پایان هفتست و فرداش باید میرفتم که جلد های دیگرو بگیرم.
یک دفعه یاد جمله پشت جلد افتادم . احساس کردم ممکنه بعضی قسمت هارو به خوبی نفهمیده باشم.
تصمیم گرفتم برگردم به صفحه اول و اون رو دوباره خیلی سریع مرور کنم.
با سرعت صفحه اول کتاب رو باز کردم.
خیلی عجیب بود....واقع عجیب بود...اخه چرا؟چرا؟
مگه چه اتفاقی افتاده؟
اینها جملاتی بودند که من با سرعت میگفتم.خیلی عجیب بود آخه اون صفحه...
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۸۸ ساعت 19:17 توسط پـیـتر
|