به همراه زمان سفر میکنم...
تصمیم میگیرم برای همیشه فراموشش کنم چون بهش علاقه دارم.
تا ابد با او سفر میکنم اما هیچگاه به یاد او نمی آورم که من که هستم و از کجا می آیم.
آخرین بار گفت : من نمیتوانم آنچه باشم که تو فکر میکنی.آنی نیستم که بتوانی بر علاقه من تکیه کنی...
حال مدت ها گذشته و او رفته بی آنکه به یاد آورد قلبی به دنبال اوست.
می ترسم یک روز مرا ببیند...
اما نه قرار نیست به او بگویم که چقدر دوستش دارم...تنها به او میگویم من با زمان سفر میکنم.
اما در اصل این زمان است که با من سفر میکند و هردو برای یک نفر و به دنبال یک نفر سفر میکنیم...
یک خط برای پایان :
برایم مهم اینست که راهی که او طی میکند هیچگاه تنهایش نکند...مهم نیست که من برای او با تنهایی پیمان دوستی بسته ام...
پیترپن(.)
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 0:29 توسط پـیـتر
|