اهل همین جا بود

کمی دورتر از سایه ذهن

نزدیک آن کلبه که نورگیر خدارا دارد

کمی از عشق میگفت

کمی از موج امید میترسید

در ساحل آرام به سوی نا امیدی میرفت

بوی دوستی  آمد

کمی از دور

اما نفسش نزدیک بود

کمی از نگاه ها دور

اما نگاهش نزدیک بود

کمی از عشق کمی از عرفان گفت

مثل یک زمزمه همراهش بود

هر دو در ساحل امید

نگاهی به دست هاشان کردند

کمی نزدیکتر از رویا بود

هر لحظه میرفت و باد ثانیه هارا میبرد

ناگهان صدای دوری آمد

صدای تاریکی غم بود

همچو ساز ماه تنهایی

کنار قلبشان ساز میزد

ترانه اش غمگین بود

یاد آن ساحل تنهایی بود

مثل همان آب بی ماهی بود

حال آن صدا نزدیک است

نزدیک به احساس پر از تنهایی

دست هاشان خالیست

یکی از دور نگاهش

سوی سایه دوست

دیگری سوی نگاهی دیگر

یکی از غم در ساحلش طوفان است

یکی نزدیک نگاهش عشقی در راه است

یکی از خاطره میگوید

یکی از یار و امید

یکی راهش راه جدایی و سفر

دیگری راه خوشی اندوخته

یکی از یاد رفته

دیگری با نوازشی آرام است

آن یکی که از عادت میگفت

حال با دست کسی همراه است

اما آن که از عشق میگفت

دارد این خاطره را میگوید

از نگاه ها دورست

ساز تنهاییش با ترانه ساحل عشق

مینوازد تا کمی از مهر و محبت گوید

کمی از بودن و احساس همراهی

آرزویش شادی آن یار است

که روزی در همین ساحل عشق

دستش را به سوی امیدی برد

که در میان امواج دریا قدم میزد

حال در کنارش یک ساز است

کمی دورتر قلعه خوشبختی شنی اش را دید

همان که با دست یک عشق میساخت

خاطرش غمگین است

اما برای عشقش میخندد

گاه باید فاصله ها را جنگید

گاه باید با صدای طوفان رقصید

گاه باید در میان امواج خشمگین و دریا

برای عشقی خواند

برای عشقی که ارزشش را دارد

حال این یار تنها

بارش را بست

این خاطره را

روی شن های ساحلش

پنهان کرد

خاطره عشقی دورست

به دوری یک فریاد

به نزدیکی یک لحظه...

....................................................

نویسنده : پیترپن(.)