آزمون

چند تا سوال بی پاسخ                کسی تو فکر حل نیست

آزمونای پیاپی ، نمره تو راه حل نیست!

فاصله صفر تا بیست               دیگه فقط عدد نیست

دو بین ما دو تا مُرد                      تک دیگه مال من نیست                                

هردوتامون برنده ، آره فقط تو رویا!

تقلبم نکردیم ! ، رویا شدیم ما حالا...

فرق منو تو اینه                 تو آزمونت دوبارس!

من بار اولم بود!                   این آخرین بهانس 

حالا شدیم برابر                 فقط مقابل هم     

   پر شده آرزو ها                  از حذف ِ "خاطر" هم 

پنهان شدن تو برگا                  فقط برای خندس      

بوسه ها دیگه مُردن              نفرت ، برگ برندس!      

نیمکت توی پارک َم ، منتظر ماها نیست

اما جدایی ما ، پایان قصه ها نیست


نزار کسی بفهمه ، نزار کسی بخونه

حتی نزار مترسک ، از مرگ گل بدونه

نزار دریا بفهمه...کشتی به گِل نشسته

"ناخدا" حالا دیگه ، پشت تاکسی نشسته!!!

جنگل شده بیابون             بهار شده زمستون

عشق دیگه "اتهام" ِ                  عاشق رفته تو زندون!

تو هم فراموشش کن ، مثل همه که خوابن

امشب میخوام تو دنیام                  قصه ها هم بخوابن...


در تاثیر از یک فیلم در تابستان 90 نوشته شد!

امروز که برگه هامو جمعو جور می کردم ، دیدمش!

جاش اینجا خالی بود


 "بالماسکه" همیشه می خونمت،اگه ساکتم شرمنده دوست من


1

امروز استاد فارسی می گفت : عمر عشق 3 یا 4 سال بیشتر نیست

اگه می خواین بیشتر باشه ، باید خاطرات خوبتون رو همش مرور کنین ، خاطره باز باشین!

حرفش منطقی نیست ، شایدم هست ، نمی دونم!

عشق . عشق . عشق . عشق . ... 

نه ، حرفش مزخرف بود!

---------

کاش می گفت عمر یه دل شکسته حداکثر چقدره...

بعضی وقتا دلم می خواد جلوی آینه بشینم و به خودم بگم :

با من رو راست باش ، چند وقت دیگه زنده ام؟

---------

بعد از ظهر حالم خوب نبود ، دراز کشیدم کف اتاق و خوابم برد ، خواب دیدم یکی باهام تماس گرفته و همه چیز حل شده!

خیلی دنیای مسخره ایه . حالم ازش بهم می خوره چون هیچی سر جاش نیست...

از خواب بیدار شدم ، به گوشیم نگاه کردم...

بر عکس همیشه ، آنتن داشت اما کسی تماس نگرفته بود!

---------

کاش برای چند دقیقه ، فقط چند دقیقه ، عاشقم بود...

فقط چند دقیقه!همین

تخته

آنروز که معلم درس زندگی می داد از او خواستم تا کمی صبر کند و تخته کلاس را پاک نکند.

معلم چند لحظه ای فرصت داد و بعد شروع کرد به پاک کردن...

همه با  هم اعتراض کردیم و گفتیم که هنوز کامل ننوشته ایم!!

اما معلم به پاک کردن ادامه داد و همه تخته را پاک کرد و با صدایی که تنها از یک انسان آسوده خیال به گوش میرسد گفت : < از بقل دستیاتون بگیرین بنویسین>


اما هیچکس کامل تخته را ننوشت و هیچکس از آن روز به بعد به یاد نمی آورد که معلم روی تخته چه نوشته بود و سال هاست داریم از روی دست بقل دستیهامان می نویسیم ...



----------------------------

از وبلاگ قدیمی من : شهروند ساکن خیابان بیست و سه

(بدون حاشیه)

این بیتِ آخر ِ ،

                اما همیشه شعر ، پایان قصه نیست(م.یگانه)

---------------

مداد نوکیم ، نوک نداره


کوتاه.1

تنهایی!

تنهایی یعنی : وقتی تو یه تاکسی فقط خودتی و خودت ، پولو بدی به راننده و بگی :

                                                                                                        یه نفر!


---------------

حاشیه:کلی اتفاق افتاد،هنوزم داره می افته و آپ کردن من هم یکیش!

حاشیه: پست های "کوتاه" چیزایی هستن که گاهی به ذهنم میاد و ثبتش می کنم.ربطی به خودم نداره!

حاشیه:فکر کنم امروز اولین روز تغییر بود!شنبه ای که همیشه باید میامد ، انگار اومد!

حاشیه:تو این مدت نوشتن بلد نبودم، الانم هنوز بلد نیستم ، در نتیجه هیچ جا چیزی ننوشتم!این پست هم فقط یه اتفاق ذهنی بود!

حاشیه:یه بخشی برای هر پست اضافه کردم ، به اسم "مداد نوکی" ؛ که یه عکس از حس اون روزم خواهد بود!

---------------

مداد نـوکی


تیر

تیر ماه دیگری از دور می آید

آری ؛ ماه تیر و سوز داغ باد تابستان!

صدای باد باز آمد ، لرزیدم و اینجا لحظه ای بود که یادی گفت :

آن روز های زیر چتر و بارش باران ، آن خنده های روشن شیرین...

پایان یافت...

و امروز دست ها خالیست!

آی مردم...هنوز هم تا ظهور مرگ ، تا آن نقطه پایان

تا سکوت قلب...

چند تپش باقیست!


چشم هایم سخت می سوزد!

چقدر این باد بی رحم است...بالگد بر قلب می کوبد ، بر این پنجره های باز

نفس در سینه حبس دارد ؛ بی احساس!

تیر ماه دیگری از دور می آید...

چقدر این روز های مرگ تکراریست!

ولی باز باید گفت : آی مردم...

"این حکایت همچنان باقیست"...


پیترپن.

------------------------------------

حاشیه : این پست رو دیشب ثبت کردم ، به خاطر مشکلات خطوط ، حذف و دوباره امروز ارسالش کردم.

حاشیه : امیدورام درست بشه!

حاشیه : پیتر ، سلام!

برای من!

فکر می کنی چی قراره تغییر کنه وقتی بدترین ها همیشه تکرار می شن؟!

فکر می کنی چی قراره از یادت بره وقتی سنگین ترین حرف ها دوباره شنیده می شن؟!

فکر می کنی کی قرار همه چیز خوب باشه وقتی با یه اتفاق همه خوبی ها محو می شن؟!

اصلا فکر می کنی؟!

نه!فکر نمی کنی...اگه فکر می کردی ، اینارو از خودت نمی پرسیدی!

بهشت

فکر می کنم ؛

فکر می کنم ... بهشت جاییست که پای هیچکس روی برگ های زرد و خشک روی زمین نمی رود و قلب هیچ برگی نمی شکند...

می شنوم ؛

هر روز صدای خرد شدن پاییز را زیر پاهایم می شنوم...

و پاییز یعنی قلب تمام برگ های خشک...

و من چقدر از بهشت دورم!

دور!


----------------------------------------------

حاشیه : مثل همیشه با یک فاصله طولانی آپ کردم.

حاشیه : تازگیا اینجا داره اون حس قدیمی رو بهم میده.یه حسی که فقط من درکش میکنم و این بلاگ!

حاشیه : به اواسط پیشی بودن رسیدم.دیگه دارم به سمت نیمه دوم پیشی بودن میرم :دی

حاشیه : یه لوگو کنار وبلاگ اضافه کردم ، براش یه برنامه هایی دارم . البته فعلا در حد فکر! تا عمل فاصله داره:دی

حاشیه : چون دیر به دیر آپ می کنم ، نظرات رو از حالت تایید برداشتم. با عرض پوزش از دوستانی که نظراتشون رو دیر دیدم:دی

حاشیه : محرم با تاخیر تسلیت...

مرگ ، به همین سادگی

یه وقتی هست که داری تو یه خیابون میری بعد یهو صدای یه بوق ماشین باعث میشه از ترس داد بزنی!!

بعدشم ماشین می زنه بهت و تو میمیری! به همین سادگی!به سادگیه شنیدن صدای بوق یک ماشین!


یه وقت دیگه هست ، رفتی کوه و داری از لبه دره رد میشی.رفیقت می گه : مراقب باش.لیز نخوری!

بر میگردی نگاش می کنی و میگی : حواسم هست!همون لحظه پات لیز می خوره و پرت میشی پایین!

و باز هم می میری!به همین سادگی!اینبار به سادگیه نگرانیه یک دوست!


اما یه وقتی هست ، داری به دیوار سفید اتاقت نگاه می کتی!به گذشتت فکر می کنی.به آدما فکر می کنی.

به افکارشون فکر می کتی...بعد یهو احساس می کتی مردی!خیلی وقته که مردی و این خودتی که داری یه جنازه رو اینور و اونور می کشی! پس تو باز هم مردی...باز هم به همین سادگی...

به سادگیه خیره شدن به یک دیوار بلند ... اما سفید!

---------------------------------------------

حاشیه : خیلی دیر آپ کردم.اما وقتش بود!باید با پیتر حرف میزدم!

حاشیه : نمی دونم اینجارو چند نفر می خونن.از کسایی که می خونن خیلی ممنونم.حتی اگه هیچکس نخونه! 

حاشیه : تو فکر یه دنیای جدیدم!دنیایی که همین آدما توش باشن ، اما من آدم بهتری براشون باشم!

حاشیه : دیگه رفتار آدما برام مهم نیست!چون احساس می کنم لحظه تکرار حرف های آدم های قبلی فرا رسید.

حاشیه : مثل همیشه بیخیال!

چراغ چشمک زن...

ساعت 10 تو خلوتی... خیابون ولیعصر...یه باجه سبز تلفن ، اتوبوس های نصف شب.

اون تیر های بلند برق ... درختای قدیمی که خیلی چیزا رو از اون بالا دیدن.

جوب عریض ، پیاده رو ، صدای اون ساز دهنی...صدای رد شدن آب ... صدای خوردن  پپسی خالی به کف سنگیه جوب.

دو تا سایه کنج کوچه ، یه ماشین واسشون دیوار شده بود.

یه دکه روزنامه فروشی.زیر نور آبی دکه یه پسر معلوم بود. یه پسر جوون که آفتاب صورتشو سوزونده بود.می گفت : تعطیله داداش!

اما عکس گلزار رو که تو اتاقکش زده بود می شد دید.انگار واسه گلزار ، دکش هیچوقت تعطیل نبود...

یه ساندویچی خیلی کوچیک که رو شیشه خیلی کوچیکش ، خیلی خیلی بزرگ زده بود : فلافل 1000 تومان!

انگار نتونسته مغازه بزرگتر بخره ،فلافلش رو بزرگتر کرده بود که مردم جاشو گم نکنن.

اما فکر نکنم با 1000 تومان کارش راه بیفته...اما زده بود دیگه.

تابلو سینما ، عکس فیلم های روز ، یه آقای پا به سن گذاشته که عینکشو هی بالا پایین می کرد و سعی می کرد نوشته های رو تابلو سینما رو بخونه.

چند تا تبلیغ کاریابی و کلاس کنکور که رو زمین افتاده بود و انقدر از روشون رد شده بودن ، رد کفش ها سیاهشون کرده بود.

سیاه...مثل صورت اون پسره که به جای ساعت تو دکش عکش گلزار رو زده بود... 

چند تا بچه دنبال یه خانوم جوون که بهشون محل نمی داد..بچه ها داد می زدن : خانوم بخر .. تو رو خدا بخر ،یه چسب زخم بخر...خانوم تو رو خدا...یه بسته 500 تومن ... خانوم .. بگیر دیگه.

فلافلیه میاد رو شیشه کوچیکش بزرگ مینویسه فلافل 1000!این بچه هم با دستای کوچیکش دنبال یه نفر می گرده که یه بسته چسب زخم بفروشه...

یه دختر کوچولو اون گوشه با فال هایی که تو دستش بود خوابش برده بود...

انگار مردم روزا فقط فال می گیرن...شبا دنبال چسب زخمن.اینو اون بچه ها هم می دونستن...

رسیدم سر چهار راه...یه ماشین با سرعت اومده رد شد...

دختر بچه فال فروش با ترس از خواب پرید...دوستش گفت : بخواب عاطفه.ماشین بود...

دخترک یه کم اینور اونورو نگاه کرد ، فال هایی که دستش بودو گذاشت تو جیب کوچیکش...می ترسید وقتی خوابه یکی اونارو برداره.

شاید با خودش گفته : اگه اینارو یکی بدزده ، صبح مردم چطوری فال بگیرن؟

شایدم گفته : اگه اینارو بدزده بیچاره میشم ، بابام می زنتم...

تکیه دادم به یکی از اون چراغای برق...دخترک منو نمی دید اما من خوب می دیدمش...

شاید تو چشمای کوچولوش جا نمی شدم...دوباره خوابش برد...بعد چند دقیقه ، یه ماشین دیگه با سرعت رد شد و دخترک دوباره از خواب پرید...یهو داد زد : آروم برین دیگه...اه!چرا انقدر تند میرین آخه...من خوابم!

منظورش چی بود؟با ادما بود یا با ماشینا؟

ماشینا که خود به خود تند نمی رن!شاید منظورش با ادما بود...شاید می خواسته بگه یکم آروم برین که ما رو هم ببینید!

شاید خواسته بگه ، ما بچه ها که تو خیابونا فال می فروشیم ، مثل تیر برق ، جوب آب ، قوطی پپسی ، باجه تلفن ، دکه روز نامه فروشی و خیلی چیزای دیگه ، عضوی از خیابون نیستیم...ما هم مثل شما آدمیم . 

وقتی سر چهاراه می رسین ، همش نگین این دست فروشا کجان؟!خدارو شکر جمشون کردن!

ما که مثل اون باجه تلفن همیشه تو خیابونا نیستیم که تو خیابونا دنبال ماها می گردین...ماهم مثل شماییم.بعضی وقتا دوست داریم تند بریم...


عاطفه پلکاشو آروم آروم رو هم گذاشت...یه ماشین خیلی آروم اومد و از چهار راه رد شد... 

راستی یادم رفت بگم ، چراغ قرمز چهار راه ، رو حالت چشمک زن بود...

انگار شبا که مردم تو خونه هاشونن چراغ ها چشمک زن میشه!نمی ترسن کسی بره زیر ماشین...

اون بچه ها پس چی؟عاطفه چی؟اون پسره که چسب زخم می فروخت چی؟اینا تصادف نکنن!!

...نه ... اونا بخشی از  خیابونن....

                                               چراغ رو حالت چشمک زد بود...

---------------------------------------------------------------------

حاشیه : این نوشته فقط بخش کوچیکی از یک شب ، تو یه خیابون بزرگ بود!

حاشیه : اصفهان بودم.بد نبود...

حاشیه : امروز آهنگ شمال رضا یزدانی رو دانلود کردم.مثل همیشه خوب بود.

حاشیه : یکی از دوستام وب می نویسه ، نخواسته لینکش کنم ، به یه سری دلایل ، اما همینجا می گم که بهت سر میزینم.

حاشیه : 26 روز مونده!

سر تیتری که آخر اومد اما جاش همیشه اون بالاهاست : خدا رو شکر


نرو

بعضی وقتا به خودم می گم دوست دارم!

وقتایی که دلم می گیره می گم مراقب باش...آدم دیگه ای نشی...اگه شب شد همین باش ، تو اوج آفتاب و داغترین روزا هم همین باش...

یه وقتایی به خودم می گم نرو ... از گذشتت نرو ... از اون روزای دور نرو ... از اون آرامشت نرو...


به قول یغما(گلرویی) :              

            چشمات می بوسم ، بمون!

            من بی تو می پوسم ، بمون!

            دستاتو می گیرم ، بمون!

            من بی تو می میرم ، بمون

                      پایان جشن گریه شو...

                      چشماتو می بوسم نرو 

                      ستاره ها رو خط نزن .... ستاره هارو خط نزن

            راهم بده به آسمون .... بی من نرو ، با من بمون


اون تیکه قهوه ای رو وقتی رضا(یزدانی) می خوند ، واقعا سوز صداش آدم رو می گرفت...


حاشیه : بعضی وقتا اعتماد به نفسم میره بالا...یهو عاشق خودم میشم و از این چیزا واسه خودم میگم که تو             این گیرودار دوستی و دشمنی با دیگران ، خودم رو جایی جا نذارم.

حاشیه : این شعر از کتاب تصور کن ، اثر یغما گلرویی بود.

حاشیه : امشب یه وب خوندم که یه پستش یه کم دلمو سوزوند...اما روش سری آب ریختمو و آرومش                       کردم.آخه همه چیز حل شده بود...اما سوز دلم واسه این بود که فهمیدم قبل اینکه حل بشه چه                 اوضایی بوده و چه حس هایی ... دلم از این گرفت که چرا انقدر یه طرفه؟من اصلا آروم نبودم؟یعنی               من نگفتم که تو خبر داری و بهت گفتم ، اما یادت رفته؟من برای اینکه بحث نشه ،هی نخندیدم؟...آدم             که ناراحت باشه خیلی چیزا نمی بینه...اما عیبی نداره.

حاشیه : قالب اینجارو کلی روش کار کردم تا این شد...عاشق دو تا چیز اینجام : 1 : قالب   2 : آهنگ

حاشیه : افتتاح دوباره اینجا مبارکم باشه...

حاشیه : خدا ، اگه علاقه ای هست ، بهم ثابتش کن ، اگه نیست رهاش کن...

پیترپن ، سلام!

چه خاکی اینجا گرفته...امروز 22 خرداد 90 اِ!

بعد از یک سال و 2 روز غیبت دوباره اومدم سراغت پیترپن!

یک سال رو اینکه بنویسم یا نه فکر کردم، آخرش به این نتیجه رسیدم ، من اگه ننویسم آروم نمی شم!

وقتی نمینویسم خودم رو هم یادم می ره!خیلی چیزا عوض شده.یک سال از همه چیز گذشته.خیلی چیزا رو فراموش کردم و خیلی چیز ها رو شروع کردم...

خرداد رو دوست دارم! ماه تغییراته!

تو خرداد اینجا افتتاح شد!(88)

تو خرداد اینجا تموم شد (89)

و دوباره در خرداد همه چیز شروع شد ( 90)


پیترپن ، سلام!

(نقطه)

جملات!!

جملات می دانند در دل ما چه میگذرد...گاه باید جز عشق جملات را هم فهمید!

عشق را هم جملات آفریدند...شاید همین حرف های کوتاه روزی عشق را هم کشتند!!

مراقب جملاتمان باشیم...حتی اگر کوتاهند!


نویسنده  : پیترپن

پایان نوشت!! : نمیدونم چرا دوباره اینجا نوشتم!اما خب نوشتم دیگه!!

بس است!

همین که چتر ها را باید بست بس است...

همین که به زیر باران باید رفت بس است....


کسی نگران مرگ آرزو ها نیست...

همین که سهراب از میان مردمان رفت بس است....


تا دوش به آفتاب اندیشیدیم...

همین که ماه در آسمان است بس است...


سوال کسی بیشتر از ستاره خویشتن نیست

همین که آسمان پر ستاره است بس است...


برای مرگ ماهی ها تیره نپوشیدیم

همین که تنگ با سال می آید بس است....


هیچ کس تا انتها ستاره را نشمرد...

همین که چشم رو هم میگذاریم بس است...


خالق از مخلوق و مخلوق هم زخاکش بیمناک...

مردمان تا شهر این شهر است ، همین دنیا بس است...




نویسنده : پیترپن

درگذشت!

سلام خدمت همه دوستان عزیز.امیدوارم تا امروز که روز 14 سال جدید هست ، روز های خوبی رو پشت سر گذاشته باشید..

متاسفانه امروز که روز اول بازگشایی مجدد مدارس و حضور همه ما در مدرسه ها بود خبر دار شدم که دبیر شیمی ما که دچار یک بیماری سخت شده بود درگذشته.

البته تاریخ دقیق فوت ایشون رو نمیدونم اما امروز همه ما(من و دوستانم) متوجه این مسئله شدیم.

امیدوارم که از ماها دلگیر نباشه و اگر بدی بهش کردیم ما رو بخشیده باشه چون دیگه وقتی برای معذرت خواهی از ایشون نیست.


از شما دوستان هم میخوام برای شادی روح این معلم عزیز که حق زیادی به گردن ما داشت لطف کنید یک فاتحه بخونید...

متشکرم از همه.



سال نو !

 سلام.امیدوارم حال خوب باشه...

خب امسال هم با تمام خوبی ها و بدی هاش به انتها رسید و داره جای خودش رو به سال جدید میده...

امیدوارم همه ما اشتباهاتمون رو در سال جدید جبران کنیم و از اون ها درس بگیریم و خوبی ها مون رو تکرار کنیم و در انجام اونها تلاش بیشتری کنیم...

بیشر از این حرف نمیزنم. چون میدونم که همه درگیر آماده شدن برای سال جدید هستید...

امیدوارم همه سالی پر شادی و برآورده شدن آرزو ها داشته باشید....



ساقیا آمدن عید مبارک بادت.... وان مواعید که کردی مرواد از یادت....



یک خط برای پایان :

 سال 88 خدانگهدارت...سال نو سلام!



نویسنده : پیترپن

دو گانه!

بالاخره داستان اینجا هوا سرد است هم به طور کامل آماده شده و در حال حاظر میتونید از لینک های زیر بخشهای مختلفش رو دانلود کنید...


امیدوارم از خوندن اون ها لذت ببرید و نکات مفیدی داشته باشه...

و یک نکته جالب :

در هفته های آینده متنی از مصاحبه اختصاصی با شخصیت های این داستان قرار میدم که خوندنش خالی از لطف نیست.
چون از این داستان تقریبا 2 سال میگذره و اونها هر کدوم در حال حاظر دارن به شکلی زندگیشونو ادامه میدن...
شاید جالب باشه که از خودشون بپرسیم از گذشتشون چه درسی گرفتند....

پس مصاحبه با شخصیت های داستان اینجا هوا سرد است به زودی!!!!


--------------------------------------------------------

دانلود قسمت سوم :  http://www.2shared.com/file/11823836/735c50f2/inja_hava_sard_ast_3.html

(لینک بالا را کپی کنید و در قسمت آدرس بار مرورگر خود پیست کنید.)

و من آهسته...

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش      بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش



من تو را آهسته می خوانم

من تو را آهسته بر بام هیاهویت میبینم...

من تو را آهسته میبویم و این تنها برایم شرح روزگار مهتابیست...

آن زمان ها ، دست در دست ، چشم بر هم می گذاشتیم

آن زمان ها خنده را دوست داشتم...

می پرستیدیم آن مونس ، آن بی همتا...

آن که ما را با هم پیوند داد....


من تو را آهسته میخوانم...

باز در هنگام صبح و گفتمان چشم با آسمان ها

من تو را آهسته می خواهم...

آنقدر آهسته می گویم که باد سرکش صبح

صدایم را برایت مثل یک ساز ننوازد


هر چه بود ا بود حال نیز هست....

آن تفاوت این است

کاین (من) ، جای شیرین (ما) را پر کرد...

عشق جاریست...

آسمان هر روز آبی ست...

برف میبارد...

موج هست...

دریا هست...

ساحل بی قایق ،

متروک هست...

من تو را آهسته میخوانم

و این آهسته خواندن ها

شاید این آهسته خواندن ها....

آه ، شاید...

شایدم خواب است...رویا است

نمیدانم چرا..این تنهایی هم زیباست...سرد است ولی با اشک میخندیم...

بر لب آن حوض بی ماهی میگرییم تا جای ماهی ها پر گردد....

و من...

و من تو را آهسته دوست دارم ...

و همین را تنها از تو من میخواهم...

شاد باش ، آرام باش...در صدای خش خش برگ ها ، همچو پرواز پرستو ها باش

و مرا باور کن...مرا یک باور بس کوتاه اما باز هم زیباست...

و من ...

چشم هایم را میبندم...جیر جیرک باز هم میخواند...

حوض بی ماهی در خواب است...

برف می بارد...

تکه های قایق آن شب طولانی را موج می آرد...

صدای خنده هایت را باد می آرد...

و تنها چشم ها یم را میبندم....

و من آهسته میخوانم...

و من اهسته میدانم ، که این ها را باد با آب می آمیزد....

و من اهسته در خواب...تو را در اوج رویایت میبینم...

میخندم...پر از فریاد آهسته...

و تو را آهسته در باران می بوسم...

آه....

و من تنها در خوابم...

اما باز هم زیباست... تجربه یا تلخ یا شیرین...بودنت زیباست..باش...هر چه هستی باش...

درست است دیگر نیستی...اما باش...نمیدانم کجا...اما باش...

و من تو را آهسته در آغوش میگریم...

سایه ای نیست...تو نیستی...فریادی نیست...برفی نیست...

اما...اما عشق هست

من تو را آهسته میخوانم...

باز هم زیباست...

و من...

و من تو را آهسته دوست دارم




یک خط برای پایان :

و من آهسته .... چشم در راهت میمانم



نویسنده : پیترپن

نویسنده مهمان(بیت آبی رنگ) : حافظ

مشهد!

به نام خدایی که در همین نزدیکیست...

خب سلام به همه دوستان عزیز

امیدوارم که همه خوب باشید...چون من خودم خیلی خوبم در حال حاضر....

الان که این پست رو میزنم دقیقا ساعت 9:28صبح و من یک ساعته که رسیدم خونه.



درباره سفر:

خب اصولا سفر خیلی خوش میگذره! مخصوصا اگر شهر هایی باشه که امام های ما در اون ها هستند!

این سفر هم با اینکه در شروع خیلی خوب نبود اما در پایان خوب بود.

روز اول که در راه بودیم همش به این فکر میکردم که اونجا چه اتفاقی میفته...من چه کسانی رو اونجا میبینم...

بهتره بگم وسط های راه منصرف شدم...تصمیم گرفتم که برگردم...چون فکر میکردم اونقدر تحملشو ندارم که بتونم اونجا باشم....

با تمام این حرف ها رفتم...وقتی برای اولین بار از یکی از خیابون های مشهد چشمم به حرم و گنبد طلایی افتاد...میخواستم یک آروز کنم...

زمان با سرعت میرفت و ما کم کم داشتیم اون منظره رو از دست میدادیم...

ذهنم کاملا قفل شده بود و نمیدونستم الان چی باید بگم....

هزار تا آرزو توی ذهنم بود که هر کدومشون برای خودشون یک ارزش جدا داشتند...

حرف های خیلی ها اومد توی ذهنم...خیلی اتفاق ها دوباره برام مثل یک فیلم پخش شد...

من هنوز داشتم به گنبد نگاه میکردم....می خواستم آرزو کنم بتونم تا اخر این سفر ادامه بدم...

اما نمیشد...خودخواهی بود..خیلی گیج شده بودم ....

دیگه منظره حرم رفت پشت ساختمون ها و چیزی دیده نمیشد...سعی کردم فکرمو جمع و جور کنم...

من اونجا بودم چون خداوند خواسته بود که من اونجا باشم...

دیگه تصمیم گرفتم آرزو کنم....اونجا جایی بود که احساس میکردم شاید با این آرزو خیلی آرومتر بشم...

فقط زیر لب گفتم : خودت مراقبش باش...


سعی کردم کسی متوجه اون حال بدم نشه و فقط میخندیم...سعی میکردم به خودم ثابت کنم که همه چیز خوبه و مسیر زندگی من درسته...


داخل حرم :

خب قطعا کسانی که مشهد رفته باشند میدونند که داخل حرم خیلی فضای گرم و معنوی داره...

همه وقتی به حرم میرسند زیارت رو میخونند اما من با خودم فکر کردم که الان مستقیم باید برم سراغ قرآن...

سعی کردم آروم باشم و فقط به چیزی که خدا قرار بود با اون کتاب به من بگه گوش کنم...

بعضی وقت ها بعضی انتخاب ها خیلی سخته...مخصوصا وقتی به خیلی چیز ها امید داری و فقط از خدا میخوای که بهت کمک کنه تا بهشون برسی...اما در مقابل خدا باید تسلیم شد...

من هم تسلیم شدم و خواستم اتفاقی برای من بیفته که به صلاح منه...چه من چه اون...

آیه های خیلی قشنگی میامد...بعضی هاشون هم سرد و کوبنده بود...به خاطر بعضی هاش میخندیدم و به خاطر بعضی هاش فقط به قرآن نگاه میکردم و عکس العملی نشون نمیدادم....


در کل :

در کل سفر خیلی خوبی بود...درسته که با این همه اتفاق من هنوز نتونستم به اون آرامش اصلی برسم....اما میدونم که هر اتفاقی بیفته به صلاح منه....


امید :

تنها امیدم به خداست....واقعا مطمئنم که اگر خدا ما رها کنه دیگه معلوم نیست چه اتفاقی برای ما میفته ...امیدوارم هیچ وقت اونقدر از خدا دور نشیم که یک روز نتونیم از پس مشکلات و تنهایی ها نجات پیدا کنیم.امیدوارم همه با خدا باشیم...چون همیشه رسیدن به خدا در انتهای همه چیز وجود داره...پس خدا کنه که بتونیم مهر خدا رو باور کنیم و در کنار خدا به آرامش برسیم...آمین.


اضافه بر سازمان :

- دستم تو این سفر ضرب شدیدی دیده و الان هم داره میره تو گچ!

- ال سی دی موبایلم هم به طور کل از بین رفت (یکی که نمیدونم کی و امیدوارم به راه راست هدایت بشه از روش رد شد!!!)

- همه رو دعا کردم... چه اون عزیزی که خودش پیش امام رضاست و میتونه بره پیشش و چه کسی که اینجاست و تا اونجا کیلومتر ها فاصله داره...

- امیدوارم که همیشه راحت و خوشحال زندگی کنه...

- متن رو به زبان عامیانه نوشتم تا راحت تر بشه باهاش ارتباط برقرار کرد

- قسمت سوم داستان اینجا هوا سرد است به زودی برای دانلود میاد



یک خط برای پایان :

سفر خیلی خوبی بود..متشکرم خدا...هیچ وقت من رو تنها نذار ...



نویسنده : پیترپن

اینجا هوا سرد است !!(قسمت دوم)

خب به دلیل تاخیر بسیار زیاد واقعا عذر میخوام.

اما با همه این تاخیر ها قسمت دوم در حال حاضر آماده شده و دوستان میتونند از لینک زیر اون رو دانلود کنند.

متشکرم از همه کسانی که در این بلاگ با من همراه هستند

پیتر




دانلود قسمت دوم(اینجا هوا سرد است) : http://jump.fm/VWKCS

اینجا هوا سرد است !!

به نام او...


سلام دوستان.

بعد از نوشتن (اینجا تهران است) تصمیم گرفتم تا به نوشتن داستان ادامه بدم و در حال حاضر شروع به نوشتن یک داستان چند قسمتی کردم.

این داستان درباره سفر یک قطره به زمین و نحوه آشنا شدن اون به طبیعت انسان و نوع زندگی انسان هاست.
بخش مهمی که در تمام داستان به چشم میخوره گفت و گو هایی که در بین شخصیت اول داستان یعنی کین و لیا ست.

در طول داستان سعی شده تا واقعیت هایی که خود ما انسان ها از اون فرار میکنیم رو در قالب اتفاق های کوچک نمایش بده.


نکته مهم : در طول داستان نقل قول هایی از برخی افراد میشه که از نظر دینی و مذهبی مخالف دین اسلام و قوانین قرآن و عقلی ماست.نظر من با این نقل قول ها کاملا متفاوت و متناقض هست.اما باید در داستان تمام عقیده ها و نظر ها ثبت بشه و هیچ محدودیتی در اونها وجود نداشته باشه.

در برخی از بخش ها در پایین صفحه تیتری با عنوان گفتار نویسنده خواهید دید که در اونها نظر شخصی بنده درباره نقل قول ها نوشته شده.ممکنه نظر خیلی ها با نظر من متفاوت باشه ، امیدوارم که به داستان از دید بازی نگاه بشه.



برای دانلود قسمت اول داستان لینک زیر را باز کنید :

اینجا هوا سرد است (قسمت اول)


 

اینجا تهران است!!

به نام یکتای هستی بخش...

سلام دوستان.

امیدوارم حالتون خوب باشه...

چند وقت پیش داستان کوتاهی نوشتم با نام : اینجا تهران است

سبک داستان واقع گرایانست و نتیجه گیری هم به عهده خواننده داستان گذاشته شده...

البته در چند روز آینده اهدافی که در نوشتن این داستان داشتم رو در یک پست قرار خواهم داد.

این نکته رو هم باید بگم که تعداد زیادی از دوستان این داستان رو در سایت مطالعه کردند...

اما تصمیم گرفتم این داستان رو در وبلاگ هم قرار بدم تا نظر بقیه دوستان رو هم بدونم.

لینک دانلود (پی دی اف): اینجا تهران است

حجم فایل : 67.22kb

نویسنده : پیترپن

به نام او...

به نام آن دوست که بالای سر تنهاییست...


سلام به همه دوستان عزیزم ، همه کسانی که در این مدت نبودنم با نظرات خودشون به من امیدی تازه برای برگشتن دادند...

خدا رو شاکرم که در این مدت ، با من مثل همیشه همراه بود و حتی یک ثانیه هم من و افکارم رو تنها نگذاشت...

در هر صورت با همه رخداد ها و اتفاقات خوب و بدی که در این یک ماه و نیمه نبودنم برای خودم و اطرافیانم افتاد ، باز هم برگشتم تا به کمک دوستانم خوبم که همیشه با من همراه بودند فصل جدیدی از دست نوشته های پیترپن رو آغاز کنیم...

اصلا قصد ندارم که اینجا تبدیل به یک غمکده بشه و هر وقت کسی دلش گرفت بیاد و به اینجا سربزنه...

برای همین از این به بعد همونطور که از زیر پا گذاشتن عدالت توسط انسان ها گفتیم ، به زیبای این دنیا هم میپردازیم و باز هم از علاقه انسان ها به هم و از جنگ و جدل های شیرین رابطه ها حرف میزنیم...


اما نکته جدید در این فصل اینه که دیگه قرار نیست این نوشته ها محدود به رخداد های گذشته دو نفر بشه و تنها برای یک مخاطب نوشته بشه...

بلکه در این دوره از همه چیز صحبت میکنیم...و مخاطب تنها یک نفر نیست...

قصد و نیت من در دوره قبل گفتن حرف هایی بود که فکر میکردم فرصتی برای بیان کردنشون به من داده نشد...اما در این مدت متوجه شدم ، این فرصت به من داده شد اما من از اون به خوبی استفاده نکردم...


با همه این تفاصیل و توضیحات ورق میزنیم دفتر دست نوشته های پیترپن رو و دوباره از نو مینویسیم هر آنچه در هر روزمان تکرار است !!!


با هــر بـهانه و هوسی عاشـقت شده ست

فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده ست



چــیــزی ز مــاه بــودن تـــو کــم نــمــیــشــود

 گیرم که برکه ای،نفسی عاشقت شده ست


 ای سـیـــب ســـرخ غـــلــت زنـــان در مســیــر رود

 یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست


پــر میـــکــشــی و وای بــه حـال پـرنده ای

کز پشت میله قفسی عاشقت شده ست


آیــیــنــه ای و  آه کـــه هــرگــز بـــرای تـــو

فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده ست


یک خط برای پایان :

  به دریا میزنم! شاید به سوی ساحلی دیگر .... مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر



نویسنده مـهـمـان (اشعار) : فاضل نظری

                       از کتاب : گریه های امپراطور

نویسنده متن : پیترپن

پایان!

سلام دوستان.

از اینکه در این 7 ماه در این وبلاگ نوشتم خیلی خوشحالم.

همچنین خیلی هم خوشحال شدم که تو این مدت با دوستان عزیزی آشنا شدم که واقعا نظراتشون در عقاید من تاثیر زیادی داشت.

هدف من از نوشتن این بلاگ ، بیان کردن مسائل به ظاهر ساده ای بود که با نادیده گرفتنشون به رابطه های خیلی از ما آسیب وارد میشه.

نمی دونم تا چه حد تونستم به این هدف نزدیک بشم!

اما در حال حاضر فکر میکنم بهتر باشه به این دست نوشته ها پایان بدم و سراغ توصیف دنیایی برم که خیلی دوست داشتم در اون زندگی کنم اما...

در هر حال از همه کسانی که به این بلاگ اومدن و همه کسانی که با نظراتشون به بهبود مطالب بلاگ کمک کردن متشکرم

امیدوارم تو این مدت کسی از من دلگیر نشده باشه و از تمامی دوستانی که ممکنه از بعضی حرف های من آزرده شده باشند عذر خواهی می کنم.


به امید دنیایی پر از امید و شادی ...


ویرایش جدید:

فکر میکنم حق با دوستان باشه.

در پاسخ به دوستان خوبم (آرش ، صدرا، خاتون) فقط میتونم بگم ممنونم که در هر شرایطی با من هستید.

شاید به قول شما بهتر باشه برای مدتی ننویسم.

دل کندن از اینجا برای من هم قطعا خیلی سخته.

چه زمانی که از خوبی ها و زیبایی ها نوشتیم و بحث کردیم و چه زمانی که از غم و تنهایی گفتیم.

ترک کردن اینها قطعا سخته.

اینکه مدتی نباشم به نفع منه.

امیدوارم وقتی برگشتم باز هم حرف هایی برای گفتن داشته باشم و باز هم از نظرات ارزشمند شما دوستان خوبم درس بگیرم.

باز هم از دوستان خوبم بابت نظراتشون متشکرم.


یک خط برای پایان :

برای مدتی خدانگهدار...


نویسنده : پیترپن


دعا

ویرایش شد.


 تنها دعا می کنم : خدایا هیچ بنده ای را از من نرنجان و مرا یاری ده تا قلب هیچ کس را نشکنم و تنها عشق بورزم و عاشق ترین باشم...و عشقی را که روزی به او قول داده ام را هرگزفراموش نکنم..حتی اگر او دیگر یادی هم از من نمیکند!


خدایا خودت میدونی منظورم از حرف هایی که زدم و پاکشون کردم چی بود و قصد و نیتم از اینها بیان کردن چی بود.

قضاوت های ادمها در مورد خودم رو در این مساله چه خوب و ه بد فراموش میکنم.

فقط اینو میدونم که تو اون بالا میدونی در قلب تک تک ما آدمها چی میگذره...



خدایا می خوام فریاد بزنم بگم ممنونم که با منی ...قضاوت ها رو میگذارم به عهده خودت.خوت میدونی چطور به بنده هات واقعیت ها رو بگی .



خواسته اخر هم اینکه ...خدایا با من باش...فراموشم نکن...ترکم هم نکن...

نویسنده : پیترپن

برف می بارد

برف می بارد

دنگ دنگ ساعت شهر میپیچد در گوشم

دست در جیبم ، نگاهم سوی تاریکی

قدم هایم گاه آرام ، گاه تند تر از بارش برف

فریاد ها از خستگی در خوابند...

احساسی با من می خواند

از آن روز ها می گوید که رهگذر ها در میان خش خش برگ های پاییزی

دست در دست هم می خواندند

از آن خاطره می گوید که مردم شهر در تاریکی هم یاد هم بودند

فریاد ها بیدار ، شاید عشق هم آن زمان در میان بارش برگ های پاییزی جاری بود

 ماه هم از اوج عشق ، لحظه ای خورشید را میدید

فریاد هم در روشنایی گاه به سوگ سکوت می نشست

و چه خوش بودند آن روز رویا ها

همچنان برف می بارد

یاد ان روز ها افتادم که تنهایی

در میان افکارمان جایی نداشت

آن زمان ها که به یاد هم تا صبح نماز شکر می خواندیم

خنده ای داشتیم

اشکی داشتیم

غم و اندوه یا سروری داشتیم

دل به ظاهر ها نمی بستیم

در به روی التماس کودکی از اوج خستگی هایش نمی بستیم

ماهی ها در حوض رویا هایمان بودند

قلم در دست ، رو به روی دشتی از راستی

در کنار بومی از پاکی ، صداقت ، دوستی

می کشیدیم آنچه در هر روزمان تکرار بود...

 

همچنان برف می بارد

وچه خوش بود ان روز ها

دنگ دنگ ساعت شهر هم در خواب رفت

رد پاهایم در میان برف گم  شده است

کودکی ان سوی تاریکی از ترس می لرزد

در کنار خانه ای متروکه ، خالی از انسان

خالی از آن روز های پر از تکرار

تکیه داده بر دیوار شب

صدایم تا صدایش سال ها فاصله است

نگاهم در نگاهش ، همچون قطره ای در دریاست

چه بگویم  شاید ، من هم از همان شهرم

از همان شهری که امروز نقاشی هایش روی دیوار رویا هاست

آری ما از همان شهریم

کاش کمی راستی ، درستی ، پاکی

در نماز ها مان جریان داشت

کاش تکه های قلب های شیشه ای

زیر پاهایمان ارزشی داشتند

کاش عشق هم در کنار ساعت این شهر خانه ای میساخت

ای کاش تنهایی فقط در داستان ها بود

 نمی گفتیم تو را من چشم در راهم

 خانه دوست در میان شهر روشن بود

 حوض نقاشیمان پر آب بود

 آب را گل نمی کردیم ...

عجب رویای شیرینی

چه خیالی  ، چه رویایی

همچنان برف می بارد

حال من هم بابرف می خوانم

<کاش دنیای ما ، همان نقاشی دیوار رویای دیروز بود>

 

باز هم سکوت را دنگ دنگ ساعت شهر میشکند

خورشید از خواب بر میخیزد

اما چه سود....

ماه رفته است...

و همچنان برف می بارد...

 

 

نویسنده : پیترپن

 

 

پشت شیشه سادگی ...

درود میفرستم بر آنکه آغاز و پایانم را نوشت

و اینگونه رقم زد باور هایم را تا روزی این چنین بنویسم از انچه بر ما میگذرد و انچه ها که به سادگی از کنارش میگذریم...

و از نظر مان ساده ترینند اما روزی سادگی ها مان چنان بر ما پیروز میشوند که دشوارترین ها در مقابلشان ساده ترینند...


امروز می خواستم مثل همیشه از انچه بگویم که برایم تکرار شده است و مرا وادار به نوشتن کرد....

اما شاید لحظه های ما بیش از اینها باشند...

شاید شخصیت های اطرافمان بیش از این چهره ها و آثار باقی مانده از خودشان باشند....

شاید نگاه های سطحی مان به یکدیگر عمیق تر از اقیانوس هایی باشند که انتهاشان با آسمان پیوند میخورند....

لحظه هایی که در کنار یکدیگر هستیم کوتاه تر از آن است که به تنهایی هایمان فکر کنیم....

شاید کمی تنهایی ها از ما دلگیر شوند اما این را باید بدانیم که پشت این حرف های به ظاهر زیبا و رویایی دنیایی در حال عبور است که گاهی سادگیش ان را اینگونه بر ما پیروز میکند.....

روزی بر دنیا چیره ایم و روزی از لحظه ها میترسیم...

روزی برهم فریاد میزنیم که دنیا را را برای همدیگر میسازیم و عشق واقعی را رقم میزنیم...

روزی هم در آغوش سکوت و در میان اشک های مان مینشینیم و تنها زیر لب میگوییم :

دنیا را ساختم اما به گمانم دنیا دیگری از رویای من زیباتر بود...

این چیزیست که سختی دنیا را در مقابل سادگی هایش نشان میدهد...

عشق به ظاهر ساده و زیباست اما سخت تر از سخت ترین سنگ ها را می خواهد...

سادگی ها مستحق نگاه کردن هستند و سختی ها مستحق تلاش...

انچه سادگی ها و سختی ها را در هم می آمیزد باور های ماست که سادگی ها و سختی ها را دیگر از هم تفکیک نمیکند.

ساده بودن عیب نیست اما سادگی ها را ندیدن عیب است...

شاید سختی ها تنها لحظه های تلخشان بیش از سادگی ها باشد....

دنیا زیباست...اما ساده نیست...ساده از دنیا نگذریم...شاید این ها اخرین لحظه های با هم بودنمان باشد...

یک خط برای پایان :

همیشه به آنچه عمل کن که به آن اعتقاد داری و اعتقادی را باور کن که بتوانی به آن عمل کنی.

نویسنده : پیترپن 

آی خدا دلگیرم ازت...

چقدر انسان ها زود فراموش میشند...ساده گذشتیم...

ساده هستیم...

ساده خواهیم بود....

تنها منتظر یک نگاه بودیم...شاید ان هم نگاه بی درخواست تو بود...

نخواستیم اینگونه باشیم...نخواستیم اینگونه زندگی کنیم....

برخی رویا هایمان را در خواب جا گذاشتیم و حال با واقعیت همراه شدیم...

کاش دنیا همان خواب کوتاه بود...

در ساعت عشق ، عقربه ها موسیقی دنیای بیکلام و رویایی محبت را مینواختند...

شاید کم کم دارم احساس میکنم تنهاییم....

شاید به حرف سهراب رسیدیم....

چقدر حوض نقاشیمان بی ماهیست....

هنوز در راهیم...خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ایم...

اما چه سود...در هایش در رویا ها باز است...

نور خورشید تنها در رویاهایمان می داند خانه دوست کجاست....

آیا تا شقایق هست زندگی باید کرد؟...

شاید همین خیال آبی رنگمان کافیست...

این خیال که می گوید...

دوست را، زیر باران باید دید...

عشق را ، زیر باران باید جست...

هنوز هم میدویم تا شاید اشکهای این اسمان بارید و زیر این باران عشق را یافتیم....

چه خیالی...چه خیالی !!!

می دانم...پرده ام بی جان است...

خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست....(نقطه)

یک خط برای پایان:   

    ای خدا. . . .دلگیرم ازت !

نویسنده : پیترپن

اشعار (خطوط آبی رنگ) : سهراب سپهری

چاپ پستچی 3 بار در میزند به تعویق افتاد!

با سلام،

خب از اونجایی که در هر روز ما اتفاقات تازه ای می افته و مشکلات جدیدی پیش روی ما ساخته میشه متاسفانه مشکلاتی هم برای من پیش اومده که به دلیل همون مشکلات چاپ کتاب هم به تعویق افتاده.

اینطوری که این شرایط برای من تصمیم میگیرن ، چاپ کتاب به 2 و یا 3 ماه دیگه میره و البته من هم تمام تلاشم رو میکنم که هرچه زودتر این کتاب چاپ بشه و اگر در اولین چاپ بتونه فروشه خوبی داشته باشه و استقبال خوبی بشه وارد چاپ های بعدی بشه.

پیتر 

دعا

خب سلام به شمایی که الان در مقابل خودتون یک مانیتور مبینید و در صفحه اون نوشته شده دست نوشته های پیترپن.

الان ساعت دقیقا  3 :39

فقط اومدم از هر کسی که به اینجا سر میزنه یه درخواست بکنم.

دوست خواهر یکی از کسانی که با هم قبلا خیلی دوست بودیم اما الان دیگه با من نیست و همیشه دربارش در وبلاگ به زبان ها مختلف نوشتم در کماست.

اومدم تا از همتون بخوام که براش از صمیم قلب دعا کنید....

ممنونم.

یک خط برای پایان : 

خدا یا خودت کمکش کن....

پیترپن