آی خدا دلگیرم ازت...

چقدر انسان ها زود فراموش میشند...ساده گذشتیم...

ساده هستیم...

ساده خواهیم بود....

تنها منتظر یک نگاه بودیم...شاید ان هم نگاه بی درخواست تو بود...

نخواستیم اینگونه باشیم...نخواستیم اینگونه زندگی کنیم....

برخی رویا هایمان را در خواب جا گذاشتیم و حال با واقعیت همراه شدیم...

کاش دنیا همان خواب کوتاه بود...

در ساعت عشق ، عقربه ها موسیقی دنیای بیکلام و رویایی محبت را مینواختند...

شاید کم کم دارم احساس میکنم تنهاییم....

شاید به حرف سهراب رسیدیم....

چقدر حوض نقاشیمان بی ماهیست....

هنوز در راهیم...خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ایم...

اما چه سود...در هایش در رویا ها باز است...

نور خورشید تنها در رویاهایمان می داند خانه دوست کجاست....

آیا تا شقایق هست زندگی باید کرد؟...

شاید همین خیال آبی رنگمان کافیست...

این خیال که می گوید...

دوست را، زیر باران باید دید...

عشق را ، زیر باران باید جست...

هنوز هم میدویم تا شاید اشکهای این اسمان بارید و زیر این باران عشق را یافتیم....

چه خیالی...چه خیالی !!!

می دانم...پرده ام بی جان است...

خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست....(نقطه)

یک خط برای پایان:   

    ای خدا. . . .دلگیرم ازت !

نویسنده : پیترپن

اشعار (خطوط آبی رنگ) : سهراب سپهری

چاپ پستچی 3 بار در میزند به تعویق افتاد!

با سلام،

خب از اونجایی که در هر روز ما اتفاقات تازه ای می افته و مشکلات جدیدی پیش روی ما ساخته میشه متاسفانه مشکلاتی هم برای من پیش اومده که به دلیل همون مشکلات چاپ کتاب هم به تعویق افتاده.

اینطوری که این شرایط برای من تصمیم میگیرن ، چاپ کتاب به 2 و یا 3 ماه دیگه میره و البته من هم تمام تلاشم رو میکنم که هرچه زودتر این کتاب چاپ بشه و اگر در اولین چاپ بتونه فروشه خوبی داشته باشه و استقبال خوبی بشه وارد چاپ های بعدی بشه.

پیتر 

دعا

خب سلام به شمایی که الان در مقابل خودتون یک مانیتور مبینید و در صفحه اون نوشته شده دست نوشته های پیترپن.

الان ساعت دقیقا  3 :39

فقط اومدم از هر کسی که به اینجا سر میزنه یه درخواست بکنم.

دوست خواهر یکی از کسانی که با هم قبلا خیلی دوست بودیم اما الان دیگه با من نیست و همیشه دربارش در وبلاگ به زبان ها مختلف نوشتم در کماست.

اومدم تا از همتون بخوام که براش از صمیم قلب دعا کنید....

ممنونم.

یک خط برای پایان : 

خدا یا خودت کمکش کن....

پیترپن

دنیای تازه

دنیای تازه چنان برایم از آینده مینویسد که امیدم را چندین برابر میکند.

مدت ها برای زندگی ارام تلاش کردم.

با این و ان برای ساختن دنیایی تازه صحبت کردم.

حال که پس از مدت ها به اطرافم نگاه میکنم میبینم دنیا تکرار میشود.

تکرار گذشته من ...

همان که دیروز برایش از آینده زیبا میگفتم و می خواستم تا باور کند آن زیبایی پینهان در اعماق آینده را ، حال باور هایش را برای دیگری میگوید و آنچه را که دیروز به دیده دروغ به ان نگاه میکرد ، به عنوان امید با دیگری تقسیم میکند.

شاید دنیا هم مانند برخی از میخواهد چیز دیگری باشد.

دنیا هر روز تغییر میکند و انسان ها روز به روز به اینده نزدیکتر میشوند.

تغییر بخشی از وجود ماست و همچون سایه با ما می اید.

زیبایی هایی در دنیا پنهان شده و انگار منتظرند تا ببینند ما چقدر انها را باور میکنیم.

تا دیروز میترسیدم که نکند تغییر کند...نکند دنیا برایم زیرو رو شود...

به زبان خودمان بگویم...

می ترسیدم تنها شوم....

آن ترس دروغین به یک تنهایی واقعی تبدیل شد....

پیترپن...

تنها تر از هر ثانیه ای که برایم رسیدن به پایان دقایق از روی قسمت های ساعت میپرد....

تنها تر از یک درخت خشک در میان جنگلی از انبوه برگ های سبز...

تنها تر از یک کابوس تلخ در میان خواب های شیرین..

اما گذشت...

همچنان دنیا تغییر میکند...همانطور که برای من تغییر کرد و دست تنهایی را در دستان من گذاشت حال دست امید را به من داد و تنهایی برایم به یک نیرو برای دویدن به سمت خوشبختی تبدیل شد....

تعبیر ان تنهایی در گذشته یک کابوس بود و حال دنیایی شیرین....

دیگر به تنهایی نمی اندیشم ...چون

چون او بالای سر تنهاییست...

می خواهم زندگی کنم...با تمام کم و کاستی هایم و کم بود های دنیا...

تغییر میکند...

هر روز دنیای تازه در انتظار ماست...

پیترپن روزی برای فرار از این تنهایی جنگید اما همین تنهایی که در جنگ و نبرد شکستش داد حال دستش را به سوی امید فردا می کشد...

و آرام در گوشم میخواند....

فردا در انتظار توست...زیباتر از دیروز...

یک خط برای پایان :

        به امروز دنیا اعتماد نکنید...مطمئن باشید تغییر میکند...امروز برای عشق تلاش میکنید ولی فردا میبیند دستش در دستان دیگریست..اما در میان آموختید عاشق شوید و اینکه چگونه عشق را او تقدیم کنید.

نویسنده : پیترپن