دنیای تازه چنان برایم از آینده مینویسد که امیدم را چندین برابر میکند.

مدت ها برای زندگی ارام تلاش کردم.

با این و ان برای ساختن دنیایی تازه صحبت کردم.

حال که پس از مدت ها به اطرافم نگاه میکنم میبینم دنیا تکرار میشود.

تکرار گذشته من ...

همان که دیروز برایش از آینده زیبا میگفتم و می خواستم تا باور کند آن زیبایی پینهان در اعماق آینده را ، حال باور هایش را برای دیگری میگوید و آنچه را که دیروز به دیده دروغ به ان نگاه میکرد ، به عنوان امید با دیگری تقسیم میکند.

شاید دنیا هم مانند برخی از میخواهد چیز دیگری باشد.

دنیا هر روز تغییر میکند و انسان ها روز به روز به اینده نزدیکتر میشوند.

تغییر بخشی از وجود ماست و همچون سایه با ما می اید.

زیبایی هایی در دنیا پنهان شده و انگار منتظرند تا ببینند ما چقدر انها را باور میکنیم.

تا دیروز میترسیدم که نکند تغییر کند...نکند دنیا برایم زیرو رو شود...

به زبان خودمان بگویم...

می ترسیدم تنها شوم....

آن ترس دروغین به یک تنهایی واقعی تبدیل شد....

پیترپن...

تنها تر از هر ثانیه ای که برایم رسیدن به پایان دقایق از روی قسمت های ساعت میپرد....

تنها تر از یک درخت خشک در میان جنگلی از انبوه برگ های سبز...

تنها تر از یک کابوس تلخ در میان خواب های شیرین..

اما گذشت...

همچنان دنیا تغییر میکند...همانطور که برای من تغییر کرد و دست تنهایی را در دستان من گذاشت حال دست امید را به من داد و تنهایی برایم به یک نیرو برای دویدن به سمت خوشبختی تبدیل شد....

تعبیر ان تنهایی در گذشته یک کابوس بود و حال دنیایی شیرین....

دیگر به تنهایی نمی اندیشم ...چون

چون او بالای سر تنهاییست...

می خواهم زندگی کنم...با تمام کم و کاستی هایم و کم بود های دنیا...

تغییر میکند...

هر روز دنیای تازه در انتظار ماست...

پیترپن روزی برای فرار از این تنهایی جنگید اما همین تنهایی که در جنگ و نبرد شکستش داد حال دستش را به سوی امید فردا می کشد...

و آرام در گوشم میخواند....

فردا در انتظار توست...زیباتر از دیروز...

یک خط برای پایان :

        به امروز دنیا اعتماد نکنید...مطمئن باشید تغییر میکند...امروز برای عشق تلاش میکنید ولی فردا میبیند دستش در دستان دیگریست..اما در میان آموختید عاشق شوید و اینکه چگونه عشق را او تقدیم کنید.

نویسنده : پیترپن