فقط نگاه می کنم ...
خیلی وقته که تصمیم گرفتم فقط به آدم ها نگاه کنم...
خیلی ها از کنار ما رد میشن.یه سری می مونن و یه سری هم میرن اونایی که میرن فقط یک تصویر کوچیک ذهنی برای ما باقی می ذارن اما اونایی که می مونند...
اونایی که کنار ما می مونند با ما هستند و کمک میکنند تا یک تصویر همیشگی رو با ما بکشن و کنار مون بذارن. اما ازبین همون ها هم خیلی هاشون میرن..
بعضی هاشون خیلی زود و خیلی هاشون هم بعد یه مدت طولانی...اما بالاخره میرن.
خیلی وقتا دلم میخواست بپرسم چرا؟
چرا باید یک روز کسانی که پیش ما هستند از کنار ما برن؟
چرا باید همه چیز یک روز تموم بشه؟
چرا خیلی ها به آدم های اطرافشون موقع رفتن نگاه نمی کنند؟
چرا و چرا وچرا.... جواب این چرا ها رو هیچکس نمیده...مطمئا باشید.اگر حتی یک نفر هم جواب این هارو میدونست همون یک نفر هم بعد از جواب دادن به این سوالات نمی رفت...
خیلی حرف ها رو خیلی ساده میزنیم چون فکر میکنیم ساده هستند بعد خیلی ساده از اون ها می گذریم چون انگار باور میکنیم که واقعا خیلی حرف های کوچیکی هستند.
فکر کنم اگر فقط تو این دنیا نظاره گر باشیم بهتره...فقط ببینیم که آدم ها میان و میرن... حالا بعد از مدت ها منم تصمیم گرفتم فقط به مردم نگاه کنم...هیچکس رو باور نکنم...دنبال سایه هیچکسی نرم...عشق ادم ها رو باور نکنم...
هر چقدر هم به من نزدیک بودند بازهم فقط از دور به اونها نگاه کنم. ا
نگار واقعا همه چیز تنها از دور قشنگه ...همه چیز تنها از دور رنگ بودن رو نشون میده... مثل یک شهر که وقتی توی شب بهش نگاه میکنی چراغ های خونه هارو میبینی که روشن و خاموش میشن و یک زیبایی خوبی رو میسازند...
اما وقتی از نزدیک نگاه میکنی میبینی که در کنار خاموش شدن چراغ ها چراغ دل آدم ها هم خاموش میشه... اونوقت که دیگه نمیتونی زیبایی رو ببینی...
دور...خیلی دور...همیشه در کنار دوردست ها می ایستم به دنیا نگاه میکنم و میخندم...می خندم تا زیبایی ها رو باور کنم.... شاید همه از کنارم رفتن اما باز هم میخندم...چون وقتی زیبایی هارو میبینم با خاطرات خوب ادم ها زندگی میکنم ... اونوقت که دیگه هیچ چیز و هیچکس آدم رو تنها نمی ذاره... خیلی ساده اما پر از معنی بودن...
باور میکنیم که هستیم و با هم زندگی میکنیم...آره..بودن رو باور میکنیم...
یک خط برای پایان:
***سهم ما از زندگی کردن بودن نیست...بلکه سهم ما زندگی کردن در کنار بودن هاست...***
خیلی ها از کنار ما رد میشن.یه سری می مونن و یه سری هم میرن اونایی که میرن فقط یک تصویر کوچیک ذهنی برای ما باقی می ذارن اما اونایی که می مونند...
اونایی که کنار ما می مونند با ما هستند و کمک میکنند تا یک تصویر همیشگی رو با ما بکشن و کنار مون بذارن. اما ازبین همون ها هم خیلی هاشون میرن..
بعضی هاشون خیلی زود و خیلی هاشون هم بعد یه مدت طولانی...اما بالاخره میرن.
خیلی وقتا دلم میخواست بپرسم چرا؟
چرا باید یک روز کسانی که پیش ما هستند از کنار ما برن؟
چرا باید همه چیز یک روز تموم بشه؟
چرا خیلی ها به آدم های اطرافشون موقع رفتن نگاه نمی کنند؟
چرا و چرا وچرا.... جواب این چرا ها رو هیچکس نمیده...مطمئا باشید.اگر حتی یک نفر هم جواب این هارو میدونست همون یک نفر هم بعد از جواب دادن به این سوالات نمی رفت...
خیلی حرف ها رو خیلی ساده میزنیم چون فکر میکنیم ساده هستند بعد خیلی ساده از اون ها می گذریم چون انگار باور میکنیم که واقعا خیلی حرف های کوچیکی هستند.
فکر کنم اگر فقط تو این دنیا نظاره گر باشیم بهتره...فقط ببینیم که آدم ها میان و میرن... حالا بعد از مدت ها منم تصمیم گرفتم فقط به مردم نگاه کنم...هیچکس رو باور نکنم...دنبال سایه هیچکسی نرم...عشق ادم ها رو باور نکنم...
هر چقدر هم به من نزدیک بودند بازهم فقط از دور به اونها نگاه کنم. ا
نگار واقعا همه چیز تنها از دور قشنگه ...همه چیز تنها از دور رنگ بودن رو نشون میده... مثل یک شهر که وقتی توی شب بهش نگاه میکنی چراغ های خونه هارو میبینی که روشن و خاموش میشن و یک زیبایی خوبی رو میسازند...
اما وقتی از نزدیک نگاه میکنی میبینی که در کنار خاموش شدن چراغ ها چراغ دل آدم ها هم خاموش میشه... اونوقت که دیگه نمیتونی زیبایی رو ببینی...
دور...خیلی دور...همیشه در کنار دوردست ها می ایستم به دنیا نگاه میکنم و میخندم...می خندم تا زیبایی ها رو باور کنم.... شاید همه از کنارم رفتن اما باز هم میخندم...چون وقتی زیبایی هارو میبینم با خاطرات خوب ادم ها زندگی میکنم ... اونوقت که دیگه هیچ چیز و هیچکس آدم رو تنها نمی ذاره... خیلی ساده اما پر از معنی بودن...
باور میکنیم که هستیم و با هم زندگی میکنیم...آره..بودن رو باور میکنیم...
یک خط برای پایان:
***سهم ما از زندگی کردن بودن نیست...بلکه سهم ما زندگی کردن در کنار بودن هاست...***
پیترپن...(.)

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:1 توسط پـیـتر
|