(بدون حاشیه)

این بیتِ آخر ِ ،

                اما همیشه شعر ، پایان قصه نیست(م.یگانه)

---------------

مداد نوکیم ، نوک نداره


تیر

تیر ماه دیگری از دور می آید

آری ؛ ماه تیر و سوز داغ باد تابستان!

صدای باد باز آمد ، لرزیدم و اینجا لحظه ای بود که یادی گفت :

آن روز های زیر چتر و بارش باران ، آن خنده های روشن شیرین...

پایان یافت...

و امروز دست ها خالیست!

آی مردم...هنوز هم تا ظهور مرگ ، تا آن نقطه پایان

تا سکوت قلب...

چند تپش باقیست!


چشم هایم سخت می سوزد!

چقدر این باد بی رحم است...بالگد بر قلب می کوبد ، بر این پنجره های باز

نفس در سینه حبس دارد ؛ بی احساس!

تیر ماه دیگری از دور می آید...

چقدر این روز های مرگ تکراریست!

ولی باز باید گفت : آی مردم...

"این حکایت همچنان باقیست"...


پیترپن.

------------------------------------

حاشیه : این پست رو دیشب ثبت کردم ، به خاطر مشکلات خطوط ، حذف و دوباره امروز ارسالش کردم.

حاشیه : امیدورام درست بشه!

حاشیه : پیتر ، سلام!

برای من!

فکر می کنی چی قراره تغییر کنه وقتی بدترین ها همیشه تکرار می شن؟!

فکر می کنی چی قراره از یادت بره وقتی سنگین ترین حرف ها دوباره شنیده می شن؟!

فکر می کنی کی قرار همه چیز خوب باشه وقتی با یه اتفاق همه خوبی ها محو می شن؟!

اصلا فکر می کنی؟!

نه!فکر نمی کنی...اگه فکر می کردی ، اینارو از خودت نمی پرسیدی!

بهشت

فکر می کنم ؛

فکر می کنم ... بهشت جاییست که پای هیچکس روی برگ های زرد و خشک روی زمین نمی رود و قلب هیچ برگی نمی شکند...

می شنوم ؛

هر روز صدای خرد شدن پاییز را زیر پاهایم می شنوم...

و پاییز یعنی قلب تمام برگ های خشک...

و من چقدر از بهشت دورم!

دور!


----------------------------------------------

حاشیه : مثل همیشه با یک فاصله طولانی آپ کردم.

حاشیه : تازگیا اینجا داره اون حس قدیمی رو بهم میده.یه حسی که فقط من درکش میکنم و این بلاگ!

حاشیه : به اواسط پیشی بودن رسیدم.دیگه دارم به سمت نیمه دوم پیشی بودن میرم :دی

حاشیه : یه لوگو کنار وبلاگ اضافه کردم ، براش یه برنامه هایی دارم . البته فعلا در حد فکر! تا عمل فاصله داره:دی

حاشیه : چون دیر به دیر آپ می کنم ، نظرات رو از حالت تایید برداشتم. با عرض پوزش از دوستانی که نظراتشون رو دیر دیدم:دی

حاشیه : محرم با تاخیر تسلیت...

مرگ ، به همین سادگی

یه وقتی هست که داری تو یه خیابون میری بعد یهو صدای یه بوق ماشین باعث میشه از ترس داد بزنی!!

بعدشم ماشین می زنه بهت و تو میمیری! به همین سادگی!به سادگیه شنیدن صدای بوق یک ماشین!


یه وقت دیگه هست ، رفتی کوه و داری از لبه دره رد میشی.رفیقت می گه : مراقب باش.لیز نخوری!

بر میگردی نگاش می کنی و میگی : حواسم هست!همون لحظه پات لیز می خوره و پرت میشی پایین!

و باز هم می میری!به همین سادگی!اینبار به سادگیه نگرانیه یک دوست!


اما یه وقتی هست ، داری به دیوار سفید اتاقت نگاه می کتی!به گذشتت فکر می کنی.به آدما فکر می کنی.

به افکارشون فکر می کتی...بعد یهو احساس می کتی مردی!خیلی وقته که مردی و این خودتی که داری یه جنازه رو اینور و اونور می کشی! پس تو باز هم مردی...باز هم به همین سادگی...

به سادگیه خیره شدن به یک دیوار بلند ... اما سفید!

---------------------------------------------

حاشیه : خیلی دیر آپ کردم.اما وقتش بود!باید با پیتر حرف میزدم!

حاشیه : نمی دونم اینجارو چند نفر می خونن.از کسایی که می خونن خیلی ممنونم.حتی اگه هیچکس نخونه! 

حاشیه : تو فکر یه دنیای جدیدم!دنیایی که همین آدما توش باشن ، اما من آدم بهتری براشون باشم!

حاشیه : دیگه رفتار آدما برام مهم نیست!چون احساس می کنم لحظه تکرار حرف های آدم های قبلی فرا رسید.

حاشیه : مثل همیشه بیخیال!

نرو

بعضی وقتا به خودم می گم دوست دارم!

وقتایی که دلم می گیره می گم مراقب باش...آدم دیگه ای نشی...اگه شب شد همین باش ، تو اوج آفتاب و داغترین روزا هم همین باش...

یه وقتایی به خودم می گم نرو ... از گذشتت نرو ... از اون روزای دور نرو ... از اون آرامشت نرو...


به قول یغما(گلرویی) :              

            چشمات می بوسم ، بمون!

            من بی تو می پوسم ، بمون!

            دستاتو می گیرم ، بمون!

            من بی تو می میرم ، بمون

                      پایان جشن گریه شو...

                      چشماتو می بوسم نرو 

                      ستاره ها رو خط نزن .... ستاره هارو خط نزن

            راهم بده به آسمون .... بی من نرو ، با من بمون


اون تیکه قهوه ای رو وقتی رضا(یزدانی) می خوند ، واقعا سوز صداش آدم رو می گرفت...


حاشیه : بعضی وقتا اعتماد به نفسم میره بالا...یهو عاشق خودم میشم و از این چیزا واسه خودم میگم که تو             این گیرودار دوستی و دشمنی با دیگران ، خودم رو جایی جا نذارم.

حاشیه : این شعر از کتاب تصور کن ، اثر یغما گلرویی بود.

حاشیه : امشب یه وب خوندم که یه پستش یه کم دلمو سوزوند...اما روش سری آب ریختمو و آرومش                       کردم.آخه همه چیز حل شده بود...اما سوز دلم واسه این بود که فهمیدم قبل اینکه حل بشه چه                 اوضایی بوده و چه حس هایی ... دلم از این گرفت که چرا انقدر یه طرفه؟من اصلا آروم نبودم؟یعنی               من نگفتم که تو خبر داری و بهت گفتم ، اما یادت رفته؟من برای اینکه بحث نشه ،هی نخندیدم؟...آدم             که ناراحت باشه خیلی چیزا نمی بینه...اما عیبی نداره.

حاشیه : قالب اینجارو کلی روش کار کردم تا این شد...عاشق دو تا چیز اینجام : 1 : قالب   2 : آهنگ

حاشیه : افتتاح دوباره اینجا مبارکم باشه...

حاشیه : خدا ، اگه علاقه ای هست ، بهم ثابتش کن ، اگه نیست رهاش کن...