برف می بارد
دنگ دنگ ساعت شهر میپیچد در گوشم
دست در جیبم ، نگاهم سوی تاریکی
قدم هایم گاه آرام ، گاه تند تر از بارش برف
فریاد ها از خستگی در خوابند...
احساسی با من می خواند
از آن روز ها می گوید که رهگذر ها در میان خش خش برگ های پاییزی
دست در دست هم می خواندند
از آن خاطره می گوید که مردم شهر در تاریکی هم یاد هم بودند
فریاد ها بیدار ، شاید عشق هم آن زمان در میان بارش برگ های پاییزی جاری بود
ماه هم از اوج عشق ، لحظه ای خورشید را میدید
فریاد هم در روشنایی گاه به سوگ سکوت می نشست
و چه خوش بودند آن روز رویا ها
همچنان برف می بارد
یاد ان روز ها افتادم که تنهایی
در میان افکارمان جایی نداشت
آن زمان ها که به یاد هم تا صبح نماز شکر می خواندیم
خنده ای داشتیم
اشکی داشتیم
غم و اندوه یا سروری داشتیم
دل به ظاهر ها نمی بستیم
در به روی التماس کودکی از اوج خستگی هایش نمی بستیم
ماهی ها در حوض رویا هایمان بودند
قلم در دست ، رو به روی دشتی از راستی
در کنار بومی از پاکی ، صداقت ، دوستی
می کشیدیم آنچه در هر روزمان تکرار بود...
همچنان برف می بارد
وچه خوش بود ان روز ها
دنگ دنگ ساعت شهر هم در خواب رفت
رد پاهایم در میان برف گم شده است
کودکی ان سوی تاریکی از ترس می لرزد
در کنار خانه ای متروکه ، خالی از انسان
خالی از آن روز های پر از تکرار
تکیه داده بر دیوار شب
صدایم تا صدایش سال ها فاصله است
نگاهم در نگاهش ، همچون قطره ای در دریاست
چه بگویم شاید ، من هم از همان شهرم
از همان شهری که امروز نقاشی هایش روی دیوار رویا هاست
آری ما از همان شهریم
کاش کمی راستی ، درستی ، پاکی
در نماز ها مان جریان داشت
کاش تکه های قلب های شیشه ای
زیر پاهایمان ارزشی داشتند
کاش عشق هم در کنار ساعت این شهر خانه ای میساخت
ای کاش تنهایی فقط در داستان ها بود
نمی گفتیم تو را من چشم در راهم
خانه دوست در میان شهر روشن بود
حوض نقاشیمان پر آب بود
آب را گل نمی کردیم ...
عجب رویای شیرینی
چه خیالی ، چه رویایی
همچنان برف می بارد
حال من هم بابرف می خوانم
<کاش دنیای ما ، همان نقاشی دیوار رویای دیروز بود>
باز هم سکوت را دنگ دنگ ساعت شهر میشکند
خورشید از خواب بر میخیزد
اما چه سود....
ماه رفته است...
و همچنان برف می بارد...
نویسنده : پیترپن