آسوده به یک رویا...
امروز خورشید با صدای دیروز بیدارم کرد...
با صدای خاطره ها...
امروز باد با نوازش ابر های میخواند.
صدای شیرین دیروزش در ذهنم میپیچد...
آسمان میگوید دوباره متولد ده است...
همان عشق دیروز...همان دوست دیروز...
همان خاطره ی امروز...
تنهایی در آغوش من است...
انجا در کنارش قلبیست که او بیش از من میفهمد...
دلم تنگ است اما با یادش میخندم...
حال با خود میگویم او آسود است...
تنهایی هم میخندد...عشق را در خاطره های به یاد دارم...
باد در میان کوچه های خالی از او میدود و نسیمش را برایم می آورد.
امروز برایم زیباست...با من نیست اما خاطرش با من است....
مثل یک لبخند...مثل یک بوسه بر آب....
مثل خندیدن خاطرات تلخ دیروز...
تنها می توانم بگویم دوستش دارم...تنهاییم میشنود..
به حالم میگرید ...اشک هایش را پاک میکنم و میگویم انجا او خوشحال است...درکنار عشقش خواهد ماند...
باز میخندم...او یک بار دیگر متولد شد...
حال با یک اشک در میان صورتم آسوده ام...آسوده به یک رویا....
یک خط برای پایان:
تولدت مبارک
نویسنده : پیترپن