آنروز که معلم درس زندگی می داد از او خواستم تا کمی صبر کند و تخته کلاس را پاک نکند.

معلم چند لحظه ای فرصت داد و بعد شروع کرد به پاک کردن...

همه با  هم اعتراض کردیم و گفتیم که هنوز کامل ننوشته ایم!!

اما معلم به پاک کردن ادامه داد و همه تخته را پاک کرد و با صدایی که تنها از یک انسان آسوده خیال به گوش میرسد گفت : < از بقل دستیاتون بگیرین بنویسین>


اما هیچکس کامل تخته را ننوشت و هیچکس از آن روز به بعد به یاد نمی آورد که معلم روی تخته چه نوشته بود و سال هاست داریم از روی دست بقل دستیهامان می نویسیم ...



----------------------------

از وبلاگ قدیمی من : شهروند ساکن خیابان بیست و سه