و من آهسته...
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
من تو را آهسته می خوانم
من تو را آهسته بر بام هیاهویت میبینم...
من تو را آهسته میبویم و این تنها برایم شرح روزگار مهتابیست...
آن زمان ها ، دست در دست ، چشم بر هم می گذاشتیم
آن زمان ها خنده را دوست داشتم...
می پرستیدیم آن مونس ، آن بی همتا...
آن که ما را با هم پیوند داد....
من تو را آهسته میخوانم...
باز در هنگام صبح و گفتمان چشم با آسمان ها
من تو را آهسته می خواهم...
آنقدر آهسته می گویم که باد سرکش صبح
صدایم را برایت مثل یک ساز ننوازد
هر چه بود ا بود حال نیز هست....
آن تفاوت این است
کاین (من) ، جای شیرین (ما) را پر کرد...
عشق جاریست...
آسمان هر روز آبی ست...
برف میبارد...
موج هست...
دریا هست...
ساحل بی قایق ،
متروک هست...
من تو را آهسته میخوانم
و این آهسته خواندن ها
شاید این آهسته خواندن ها....
آه ، شاید...
شایدم خواب است...رویا است
نمیدانم چرا..این تنهایی هم زیباست...سرد است ولی با اشک میخندیم...
بر لب آن حوض بی ماهی میگرییم تا جای ماهی ها پر گردد....
و من...
و من تو را آهسته دوست دارم ...
و همین را تنها از تو من میخواهم...
شاد باش ، آرام باش...در صدای خش خش برگ ها ، همچو پرواز پرستو ها باش
و مرا باور کن...مرا یک باور بس کوتاه اما باز هم زیباست...
و من ...
چشم هایم را میبندم...جیر جیرک باز هم میخواند...
حوض بی ماهی در خواب است...
برف می بارد...
تکه های قایق آن شب طولانی را موج می آرد...
صدای خنده هایت را باد می آرد...
و تنها چشم ها یم را میبندم....
و من آهسته میخوانم...
و من اهسته میدانم ، که این ها را باد با آب می آمیزد....
و من اهسته در خواب...تو را در اوج رویایت میبینم...
میخندم...پر از فریاد آهسته...
و تو را آهسته در باران می بوسم...
آه....
و من تنها در خوابم...
اما باز هم زیباست... تجربه یا تلخ یا شیرین...بودنت زیباست..باش...هر چه هستی باش...
درست است دیگر نیستی...اما باش...نمیدانم کجا...اما باش...
و من تو را آهسته در آغوش میگریم...
سایه ای نیست...تو نیستی...فریادی نیست...برفی نیست...
اما...اما عشق هست
من تو را آهسته میخوانم...
باز هم زیباست...
و من...
و من تو را آهسته دوست دارم
یک خط برای پایان :
و من آهسته .... چشم در راهت میمانم
نویسنده : پیترپن
نویسنده مهمان(بیت آبی رنگ) : حافظ