مرگ ، به همین سادگی
بعدشم ماشین می زنه بهت و تو میمیری! به همین سادگی!به سادگیه شنیدن صدای بوق یک ماشین!
یه وقت دیگه هست ، رفتی کوه و داری از لبه دره رد میشی.رفیقت می گه : مراقب باش.لیز نخوری!
بر میگردی نگاش می کنی و میگی : حواسم هست!همون لحظه پات لیز می خوره و پرت میشی پایین!
و باز هم می میری!به همین سادگی!اینبار به سادگیه نگرانیه یک دوست!
اما یه وقتی هست ، داری به دیوار سفید اتاقت نگاه می کتی!به گذشتت فکر می کنی.به آدما فکر می کنی.
به افکارشون فکر می کتی...بعد یهو احساس می کتی مردی!خیلی وقته که مردی و این خودتی که داری یه جنازه رو اینور و اونور می کشی! پس تو باز هم مردی...باز هم به همین سادگی...
به سادگیه خیره شدن به یک دیوار بلند ... اما سفید!
---------------------------------------------
حاشیه : خیلی دیر آپ کردم.اما وقتش بود!باید با پیتر حرف میزدم!
حاشیه : نمی دونم اینجارو چند نفر می خونن.از کسایی که می خونن خیلی ممنونم.حتی اگه هیچکس نخونه!
حاشیه : تو فکر یه دنیای جدیدم!دنیایی که همین آدما توش باشن ، اما من آدم بهتری براشون باشم!
حاشیه : دیگه رفتار آدما برام مهم نیست!چون احساس می کنم لحظه تکرار حرف های آدم های قبلی فرا رسید.
حاشیه : مثل همیشه بیخیال!