چقدر انسان ها زود فراموش میشند...ساده گذشتیم...

ساده هستیم...

ساده خواهیم بود....

تنها منتظر یک نگاه بودیم...شاید ان هم نگاه بی درخواست تو بود...

نخواستیم اینگونه باشیم...نخواستیم اینگونه زندگی کنیم....

برخی رویا هایمان را در خواب جا گذاشتیم و حال با واقعیت همراه شدیم...

کاش دنیا همان خواب کوتاه بود...

در ساعت عشق ، عقربه ها موسیقی دنیای بیکلام و رویایی محبت را مینواختند...

شاید کم کم دارم احساس میکنم تنهاییم....

شاید به حرف سهراب رسیدیم....

چقدر حوض نقاشیمان بی ماهیست....

هنوز در راهیم...خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ایم...

اما چه سود...در هایش در رویا ها باز است...

نور خورشید تنها در رویاهایمان می داند خانه دوست کجاست....

آیا تا شقایق هست زندگی باید کرد؟...

شاید همین خیال آبی رنگمان کافیست...

این خیال که می گوید...

دوست را، زیر باران باید دید...

عشق را ، زیر باران باید جست...

هنوز هم میدویم تا شاید اشکهای این اسمان بارید و زیر این باران عشق را یافتیم....

چه خیالی...چه خیالی !!!

می دانم...پرده ام بی جان است...

خوب میدانم حوض نقاشی من بی ماهیست....(نقطه)

یک خط برای پایان:   

    ای خدا. . . .دلگیرم ازت !

نویسنده : پیترپن

اشعار (خطوط آبی رنگ) : سهراب سپهری