ساعت 10 تو خلوتی... خیابون ولیعصر...یه باجه سبز تلفن ، اتوبوس های نصف شب.

اون تیر های بلند برق ... درختای قدیمی که خیلی چیزا رو از اون بالا دیدن.

جوب عریض ، پیاده رو ، صدای اون ساز دهنی...صدای رد شدن آب ... صدای خوردن  پپسی خالی به کف سنگیه جوب.

دو تا سایه کنج کوچه ، یه ماشین واسشون دیوار شده بود.

یه دکه روزنامه فروشی.زیر نور آبی دکه یه پسر معلوم بود. یه پسر جوون که آفتاب صورتشو سوزونده بود.می گفت : تعطیله داداش!

اما عکس گلزار رو که تو اتاقکش زده بود می شد دید.انگار واسه گلزار ، دکش هیچوقت تعطیل نبود...

یه ساندویچی خیلی کوچیک که رو شیشه خیلی کوچیکش ، خیلی خیلی بزرگ زده بود : فلافل 1000 تومان!

انگار نتونسته مغازه بزرگتر بخره ،فلافلش رو بزرگتر کرده بود که مردم جاشو گم نکنن.

اما فکر نکنم با 1000 تومان کارش راه بیفته...اما زده بود دیگه.

تابلو سینما ، عکس فیلم های روز ، یه آقای پا به سن گذاشته که عینکشو هی بالا پایین می کرد و سعی می کرد نوشته های رو تابلو سینما رو بخونه.

چند تا تبلیغ کاریابی و کلاس کنکور که رو زمین افتاده بود و انقدر از روشون رد شده بودن ، رد کفش ها سیاهشون کرده بود.

سیاه...مثل صورت اون پسره که به جای ساعت تو دکش عکش گلزار رو زده بود... 

چند تا بچه دنبال یه خانوم جوون که بهشون محل نمی داد..بچه ها داد می زدن : خانوم بخر .. تو رو خدا بخر ،یه چسب زخم بخر...خانوم تو رو خدا...یه بسته 500 تومن ... خانوم .. بگیر دیگه.

فلافلیه میاد رو شیشه کوچیکش بزرگ مینویسه فلافل 1000!این بچه هم با دستای کوچیکش دنبال یه نفر می گرده که یه بسته چسب زخم بفروشه...

یه دختر کوچولو اون گوشه با فال هایی که تو دستش بود خوابش برده بود...

انگار مردم روزا فقط فال می گیرن...شبا دنبال چسب زخمن.اینو اون بچه ها هم می دونستن...

رسیدم سر چهار راه...یه ماشین با سرعت اومده رد شد...

دختر بچه فال فروش با ترس از خواب پرید...دوستش گفت : بخواب عاطفه.ماشین بود...

دخترک یه کم اینور اونورو نگاه کرد ، فال هایی که دستش بودو گذاشت تو جیب کوچیکش...می ترسید وقتی خوابه یکی اونارو برداره.

شاید با خودش گفته : اگه اینارو یکی بدزده ، صبح مردم چطوری فال بگیرن؟

شایدم گفته : اگه اینارو بدزده بیچاره میشم ، بابام می زنتم...

تکیه دادم به یکی از اون چراغای برق...دخترک منو نمی دید اما من خوب می دیدمش...

شاید تو چشمای کوچولوش جا نمی شدم...دوباره خوابش برد...بعد چند دقیقه ، یه ماشین دیگه با سرعت رد شد و دخترک دوباره از خواب پرید...یهو داد زد : آروم برین دیگه...اه!چرا انقدر تند میرین آخه...من خوابم!

منظورش چی بود؟با ادما بود یا با ماشینا؟

ماشینا که خود به خود تند نمی رن!شاید منظورش با ادما بود...شاید می خواسته بگه یکم آروم برین که ما رو هم ببینید!

شاید خواسته بگه ، ما بچه ها که تو خیابونا فال می فروشیم ، مثل تیر برق ، جوب آب ، قوطی پپسی ، باجه تلفن ، دکه روز نامه فروشی و خیلی چیزای دیگه ، عضوی از خیابون نیستیم...ما هم مثل شما آدمیم . 

وقتی سر چهاراه می رسین ، همش نگین این دست فروشا کجان؟!خدارو شکر جمشون کردن!

ما که مثل اون باجه تلفن همیشه تو خیابونا نیستیم که تو خیابونا دنبال ماها می گردین...ماهم مثل شماییم.بعضی وقتا دوست داریم تند بریم...


عاطفه پلکاشو آروم آروم رو هم گذاشت...یه ماشین خیلی آروم اومد و از چهار راه رد شد... 

راستی یادم رفت بگم ، چراغ قرمز چهار راه ، رو حالت چشمک زن بود...

انگار شبا که مردم تو خونه هاشونن چراغ ها چشمک زن میشه!نمی ترسن کسی بره زیر ماشین...

اون بچه ها پس چی؟عاطفه چی؟اون پسره که چسب زخم می فروخت چی؟اینا تصادف نکنن!!

...نه ... اونا بخشی از  خیابونن....

                                               چراغ رو حالت چشمک زد بود...

---------------------------------------------------------------------

حاشیه : این نوشته فقط بخش کوچیکی از یک شب ، تو یه خیابون بزرگ بود!

حاشیه : اصفهان بودم.بد نبود...

حاشیه : امروز آهنگ شمال رضا یزدانی رو دانلود کردم.مثل همیشه خوب بود.

حاشیه : یکی از دوستام وب می نویسه ، نخواسته لینکش کنم ، به یه سری دلایل ، اما همینجا می گم که بهت سر میزینم.

حاشیه : 26 روز مونده!

سر تیتری که آخر اومد اما جاش همیشه اون بالاهاست : خدا رو شکر