تبليغاتX
پسری که همیشه بچه ماند






















برگــ اول | نوشته هایـ قدیمی | سـربـرگ نـوشــته ها


پسری که همیشه بچه ماند

فکر می کنم ؛

فکر می کنم ... بهشت جاییست که پای هیچکس روی برگ های زرد و خشک روی زمین نمی رود و قلب هیچ برگی نمی شکند...

می شنوم ؛

هر روز صدای خرد شدن پاییز را زیر پاهایم می شنوم...

و پاییز یعنی قلب تمام برگ های خشک...

و من چقدر از بهشت دورم!

دور!


----------------------------------------------

حاشیه : مثل همیشه با یک فاصله طولانی آپ کردم.

حاشیه : تازگیا اینجا داره اون حس قدیمی رو بهم میده.یه حسی که فقط من درکش میکنم و این بلاگ!

حاشیه : به اواسط پیشی بودن رسیدم.دیگه دارم به سمت نیمه دوم پیشی بودن میرم :دی

حاشیه : یه لوگو کنار وبلاگ اضافه کردم ، براش یه برنامه هایی دارم . البته فعلا در حد فکر! تا عمل فاصله داره:دی

حاشیه : چون دیر به دیر آپ می کنم ، نظرات رو از حالت تایید برداشتم. با عرض پوزش از دوستانی که نظراتشون رو دیر دیدم:دی

حاشیه : محرم با تاخیر تسلیت...

شنبه نوزدهم آذر 1390 سـاعـت 17:34 به خـط پـیـتر | |

یه وقتی هست که داری تو یه خیابون میری بعد یهو صدای یه بوق ماشین باعث میشه از ترس داد بزنی!!

بعدشم ماشین می زنه بهت و تو میمیری! به همین سادگی!به سادگیه شنیدن صدای بوق یک ماشین!


یه وقت دیگه هست ، رفتی کوه و داری از لبه دره رد میشی.رفیقت می گه : مراقب باش.لیز نخوری!

بر میگردی نگاش می کنی و میگی : حواسم هست!همون لحظه پات لیز می خوره و پرت میشی پایین!

و باز هم می میری!به همین سادگی!اینبار به سادگیه نگرانیه یک دوست!


اما یه وقتی هست ، داری به دیوار سفید اتاقت نگاه می کتی!به گذشتت فکر می کنی.به آدما فکر می کنی.

به افکارشون فکر می کتی...بعد یهو احساس می کتی مردی!خیلی وقته که مردی و این خودتی که داری یه جنازه رو اینور و اونور می کشی! پس تو باز هم مردی...باز هم به همین سادگی...

به سادگیه خیره شدن به یک دیوار بلند ... اما سفید!

---------------------------------------------

حاشیه : خیلی دیر آپ کردم.اما وقتش بود!باید با پیتر حرف میزدم!

حاشیه : نمی دونم اینجارو چند نفر می خونن.از کسایی که می خونن خیلی ممنونم.حتی اگه هیچکس نخونه! 

حاشیه : تو فکر یه دنیای جدیدم!دنیایی که همین آدما توش باشن ، اما من آدم بهتری براشون باشم!

حاشیه : دیگه رفتار آدما برام مهم نیست!چون احساس می کنم لحظه تکرار حرف های آدم های قبلی فرا رسید.

حاشیه : مثل همیشه بیخیال!

چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 سـاعـت 22:45 به خـط پـیـتر | |